تبليغاتX
"مفـــــــــشوی مـــــــــــن"

اینجا (در کرمان) همه چیز مهیای آمدن نوروزه. همه منتظرند تا ساعت ۱۵ و خرده ای جمعه از راه بره و توپ رو بترکونن. سال ۸۸ بیاد و یک تیپای رو به قبله نثار ۸۷ ملعون کنه و بر تخت بنشینه. خدا کنه که یک وقت هواپیماش سقوط نکنه! ان شاالله که سال ۸۸ سال پربرکتی واسه همه باشه.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/12/30 |

با وجود بارا نی که باریده بود مراسم چارشنبه سوری کمافی السابق به شیوه ای کاملا سنتی و بدون هر گونه ترقه و مواد آتشزا در کرمان برگزار گردید!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ پنجشنبه 1387/12/29 |

تا شروع سال جدید چیزی باقی نمانده است. بازار «خونه­تکونی» شب عید هم داغ داغ است. از شستن قالی گرفته تا پاک کردن شیشه­ها و دیوارها و کف خونه و سقف خونه و چه و چه و چه. کرمانی­ها معتقدند که مراسم خونه­تکونی باید تا قبل از «چارشنبه­سوری» تمام شود والا در فصل تابستان مورچه­ها خانه را اشغال خواهند کرد.

اما خونه­تکونی برای من مثل نبش قبر می­ماند. نبش قبر خاطرات تلخ و شیرین گذشته. عکسی در یک آلبوم قدیمی، دست­نوشته­ای، روزنامه­ای، کتابی، تابلویی، همه و همه باعث یادآوری گذشته می­شود و این نکته که «یک سال دیگر هم از عمرت گذشت» مانند یک روزنامه گلوله شده بر فرق سرت فرود می­آید و سر حالت می­آورد. اما وقتی که توپ را شلیک کردند و سال را تحویلمان دادند همه­ی این­ها یادمان می­رود تا بحبوحه­ی سال آینده، البته اگر جناب مستطاب عزراییل حالی بهمان بدهند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/12/26 |

به قول یه بابایی «راه تو را می خواند»، اونم چه خوندنی!

عصر یک روز زمستانی ::: جاده رفسنجان - کرمان

سایپا ایران خودرو جفت گیری

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/12/20 |

بهار ادامه عکسها را در دنباله مطلب و  دوربین دات نت  بینید


دنباله مطلب
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/12/19 |

یکی بود، یکی بود. مرد داد می­زد: «امشب همه می­خوان گوجی* کباب بخورن!» آن شب هیچکس گوجه کباب نخورد، حتی خود مرد.


* گوجی: گوجه فرنگی در لهجه­ی شمالی

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/12/14 |

الان که نشستم و با خودم فکر می­کنم می­بینم اوضاع مملکت خیلی از سی پیش و قبل از آن بهتر شده. آنقدر بهتر که گاهی به خودم می­گویم کاش سی سال دیرتر بدنیا آمده بودم. شاید اگر سی سال دیرتر بدنیا می­آمدم خوشبخت­تر بودم. نه من، بلکه همه­ی مردم ایران اگر دیرتر بدنیا می­آمدند خوشبخت­تر بودند. نگاه کنید سی سال پیش تنها خودرویی که در خیابان­ها یافت می­شد پیکان بود. همان پیکانی که پارسال عذرش را خواستند و به موزه فرستادندش. اما الان چی؟ سمند و پژو و پراید کمترین خودروهایی هستند که ملت سوار می­شوند. جدای از ریو و زانتیا و ماکسیما و هیوندای و چه و چه و چه!

همین موبایل معمولی را نگاه کنید. همین که الان بچه­های هفت، هشت ساله هم یکی از آن را در جیب­شان دارند. نگاه کنید و به یاد سی سال پیش بیفتید که مجبور بودید برای گرفتن تلفن اسم بنویسید، چند ماهی در صف بمانید و بعد قرعه­کشی می­شد و اسم­تان درنمی­آمد و دوباره قرعه­کشی می­شد و بعد از پیدا کردن پارتی به بدبختی می­آمدند برای­تان وصل می­کردند و … . یه گوشی تلفن هم بهتان می­دادند که مجبور بودی انگشت در سوراخ­های شماره­گیرش فرو کنی و شماره بگیری. اما الان یه سری سیم­کارت پنج­هزارتومانی برای همه اعضای خانواده می­خری و با یک گوشی ارزان قیمت که دیگر لازم نیست یه موشت شماره تلفن از دوست و آشنا را حفظ کنی و یا یادداشت کنی. همه­ی شماره­ها را می­چپانی در همان چند سانت گوشی و هر وقت حواستی درشان می­آوری.

یک مسافرت می­خواستی بروی هزارتا بدبختی داشتی. مشکل حمل و نقل، مشکل اسکان، مشکل خورد و خوراک، گلاب به رویتان مشکل دستشویی و … . ولی الان چی؟ بنشین در هواپیما (فوقش با دو، سه ساعت تاخیر) و آن طرف مملکت بیا پایین. هر گوشه هم که خواستی چادر مسافرتی را علم کن و دستشویی عمومی هم که همه جا هست. واقعا دیگر چه مشکلی داری؟

مثلا همین برنج؛ آن موقع فقط یک نوع برنج ایرانی داشتیم که گیر کمتر کسی می­آمد تا بخورد. گرچه الان هم برنج ایرانی گیر کسی نمی­آید اما به جایش انواع برنج­های هندی و پاکستانی در بازار موجود است با قیمتی ارزان­تر و پختی بهتر و آسان­تر.

سی سال پیش رو یادت بیاور که مادرت مجبور بود سر سیاه زمستان یخ حوض را بشکند و لباس بشوید اما الان در لباسشویی را باز می­کنی و لباس­های گلوله شده را داخل شوت آن می­کنی، دکمه را می­زنی و روی کاناپه لم می­دهی. تازه همسرت هم دیگر مجبور نیست مثل سی سال پیش سه فتیله­ای را روشن کند و برای سرکار غذا درست کند. انواع و اقسام ادوات آشپزی در بازار هست. تازه دیگر قرار نیست خودت هم منت همسرت را بکشی تا یک وعده غذا برایت درست کند.

واقعا الان که فکرش را می­کنم می­بینم خیلی آدم ناشکری بودم. باید از درگاه خداوند طلب مغفرت کنم و برای این خوشبختی که نسبت به سی سال پیش بدست آوردم به درگاهش شکرگزاری کنم. خدایا من خیلی خوشبختم. آنقدر خوشبخت که از خوشحالی در پوستم نمی­گنجم. فقط می­ترسم نکند یکهو از خوشحالی سکته کنم و بمیرم.  

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/12/10 |


یک روز وجدانم سینه ای صاف کرد و گفت: «بسه دیگه، حالا چه اصراری داری که رزونامه نگار باشی؟ وقتی کسی توی کاری استعداد نداره بدون تعارف می بوسه میذاره کنار اما تو مثل بختک افتادی رو روزنامه نگاری و بلند نمی شی. برو اگه همون مفشوتو آپ کنی هنر کردی.» بعد از اظهارات جناب وجدان از بد روزگار نشریه ی «بام کویر» هم تعطیل شد و رفت پی کارش و ما ماندیم و مفشو.
این قصه ادامه داشت تا اینکه روز پنجشنبه گفتند مفشویت در «اولین جشنواره ی وب لاگ نویسان کرمان» در بخش اجتماعی مقام آورده است، بلند شو بیا. هر چند توفیق حضور در مراسم را نداشتم اما الطاف داوران به دستمان رسید. از اظهار لطف داوران «خیلی ممنونم» اما فکر می کنم بودند دوستانی در این حوزه که هم از من فعالتر بودند و هم مطالب شان متنوع تر و سودمندتر و بیشتر به درد جامعه خور تر! (عجب جمله ای گفتم)
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/12/04 |