

«پلنگ صورتي» را حتما ميشناسيد. در يكي از اپيزودهاي كارتون پلنگ صورتي او و مرد دماغگندهاي كه در اكثر داستانها حضور دارد، در عصر حجر زندگي ميكنند و سعي دارند يك تخته سنگ بزرگ و مكعبي را جابجا كنند. حركت تخته سنگ به دليل شكل خاصش بسيار مشكل است و دو شخصيت فيلم راههاي گوناگوني براي حركت سنگ به ذهنشان ميرسد و سرانجام به چرخ چوبي ميرسند. در اين هنگام وسايل نقليهي گوناگوني به ذهن صورتي ميرسد. مثل گاري، درشكه، دوچرخه، لوكوموتيو، موتورسيكلت و ماشين. كه در اين هنگام تعداد ماشينها بيشتر و بيشتر ميشوند و ترافيك و دود همه جا را فرا ميگيرد. صورتي و دوستش وقتي اينها را ميبينند فكرشان را پاك ميكنند، چرخ چوبي را هم خراب ميكنند و تصميم ميگيرند كه سنگ مكعبي را با همان وضعيت و با زحمت زياد جابجا كنند.
بقیه در دنباله مطلب

چند روز پیش که از همین مسیر رد میشدم اثری از پتو نبود! انگار بیچارهای آن را با خود بردهاست تا شبهای سرد را درآغوشش سر کند

بام کویر: یک زمین درندشت با دیوارهای کوتاه و فروریخته؛ با یک چهار دیواری مخروبه که در کنج آن واقع شده است. شاید در نگاه اول فقط یک مکان متروکه به نظر برسد اما اینجا زندگی جریان دارد. یک خانواده، نه چندین خانواده در این محل زندگی میکنند. خانوادههایی با جمعیت زیاد. خانوادههایی متشکل از مرد خانواده، یک یا چند زن و یک دوجین بچه. خانوادههایی که برای جستوجوی زندگی به این مکان پای نهادهاند. برای جستوجوی زندگیی که در گرو انجام کارهای سخت و طاقتفرساست.
بقیه در ادامه مطلب

شیر همیشه شیر است حتی اگر سنگی باشد. پس عقل حکم میکند که در غل و زنجیرش کنیم. اما راستی با غرشهایش چه کنیم؟ آیا زبان و یا اندیشه را هم میتوان در بند کرد؟!
سه سال از بهترین روزهای زندگیام را در این شهر گذراندم؛ 21 سالگی تا 24 سالگی. هنوز هم هر جای شمال ایران که باشم بالاخره از لاهیجان سر بدر میآورم.
بعد از سه سال باز هم پای به زمین سبز و نمناک و مخملیاش نهادم. با یاد روزهای خوب از دست رفته. اکنون رهاوردم از آن شهر زیبا تنها چند عکس رنگی است.




چند عکس دیگر را می توانید اینجا ببینید
ایران / گیلان / لاهیجان / Iran / Guilan / Lahidjan

کارخانهی ذوب مس خاتونآباد در حوالی شهربابک در استان کرمان، همچنان میکشد؛ مردمان را، درختان را، پرندگان را، گوسفندان را و آسمان آبی را

این روزها چند سوال آزارم میدن:
اول اینکه اگه امام زمانی در کار نباشه تکلیف چیه؟/ دوم اینکه اگه امام زمان دستگیر شده باشه و در یکی از بازداشتگاههای معروف زندانی باشه چی؟/ اگه امام زمان ظهور کنه، کسانی که امروز به نام ایشان در حال فعالیت هستند باز هم در رکابش خواهند بود؟/ واقعا پیامبر دههزار حدیث درباره امام زمان گفتهاند؟/ اگه قرار به ظهور امام زمان هست چه زمانی بهتر از الانه؟
و هزاران سوال مبهم دیگه ...

گداپروری دولت نهم
کمی آنطرفتر مردمی با چشمهای خشک و صورتهای رنگپریده نشستهاند و چشم به این جعبهها دوخته و گوش به داد و فریادهای مرد شکم گندهای، که مدام از عدالت دم میزند، فرا داده. یاد مردی به نام علی بن ابیطالب به خیر که وقتی دیگر در بین مردمش نبود تازه فهمیدند آن مرد یاریگر که دیگر نیست، کیست!
فوتبال بهانه است

منتشر شده در بام کویر: زمانیکه قرار شد تیم فوتبال استقلال تهران در مسابقات جام حذفی میهمان نارنجیپوشان مس رفسنجان باشد، نام جایی موسوم به «نوشآباد» به عنوان محل برگزاری این فوتبال حساس مطرح شد. هر چند دو سه سالی هست که نوشآباد و استادیوم آن پذیرای فوتبالدوستان رفسنجانی هستند اما این اولین بار بود که نام نوشآباد در سطح کشور مطرح میشد و قرار بود یکی از دو قطب بزرگ فوتبال ایران به آنجا بیاید. استقلال آمد و حذف شد. پس از آن ملوان هم به نوشآباد آمد و تیم انزلیچیها هم حذف شد! نه! اشتباه نکنید! این یک گزارش ورزشی نیست. قصد نداریم به نتایج تیم مس رفسنجان در جام حذفی و لیگ دسته اول یا هر تورنمنت دیگری اشاره کنیم. میخواهیم به نوشآباد برویم. به یکی از روستاهای رفسنجان که فوتبال آن را به ایرانیان معرفی کرد. به جایی که برای حریفان تیم فوتبال رفسنجانی به کابوس تبدیل شده است و برای ایرانیانی که بیشتر با فوتبال ملموسترند یک نام مبهم و ناشناخته. بله! میخواهیم به «نوشآباد» برویم و از نقش فوتبال در شناسایی این روستای کوچک و قدیمی.
برای دیدن بقیه عکسها و خواندن کل گزارش به دنباله مطلب بروید
اوايل تيرماه امسال كرمان ميزبان دو شخصيت مطرح جهاني در زمينه مدريت مالي و سخنرانيهاي آموزشي است.

فرانك فرنس كه به مدت 20 سال به تحقيق، بررسي و مصاحبه با مديران 500 كمپاني موفق و مطرح دنيا پرداخته و راه هاي پيروزي و موفقيت آنها را در بيش از 50 كشور دنيا، به صدها هزار مدير ديگر آموزش داده و نيز پرفروش ترين كتاب سال جهان (در حوزه كتابهاي مديريت) با عنوان «راه رفتن با ببرها» را به نگارش درآورده است. او سالها به عنوان مشاور ارشد نظام هاي خلاق مديريت فروش و خدمات مشتري كمپاني هاي VISA،PANASONIC، HEWLETT PACKARD مشغول بكار بوده است.او همچنين رياست انجمن سخنرانان حرفه اي اروپا را عهده دار است. موفقيت او در ارائه ايده هاي خلاق و ايجاد انگيزه در بزرگترين كمپاني هاي جهان سبب شد تا او به عنوان مربي انگيزشي تيم كريكت انگلستان انتخاب شده و در همان سال اين تيم به عنوان نايب قهرماني جهان دست پيدا كند. در رده بندي بهترين سخنرانان جهان فرانك پس از آنتوني رابينز و زيك زيگلر عنوان سوم جهان را داراست. سخنراني خلاقيت فرانك در ماه گذشته در سايت YOUTUBE نظر بيش از ده ميليون بازديد كننده را به خود جلب كرده است. او در سال 2007 نيز به عنوان بهترين سخنران سال VISTAGE (بزرگترين سازمان مديريت عامل 500 كمپاني برتر دنيا) انتخاب شد.
دكتر گوستاو گاس كه استاد دانشگاه هاي پريتوريا و آفريقاي جنوبي است. او بنيانگذار مفهوم تيم هاي الماسي در جهان است و تا كنون به تشكيل اين تيمها در بيش از 10 كمپاني بزرگ جهان كمك كرده است. استفاده از هوش هيجاني و استرس در سازمانها جهت ايجاد ايده هاي خلاق و نوآورانه از ويژگيهاي بي نظير سخنرانيهاي دكتر گاس مي باشد. او همچنين رياست كالج بليك هال لندن را عهده دار است و ماه گذشته با عقد قرار داد يك ميليون دلاري مسئوليت تشكيل تيم هاي الماسي در گروه هتل هاي MARRIOT را برعهده گرفته است. گوستاو به مدت 9 سال مديركل ابركمپاني پتروشيمي جهان (SASOL) بوده است.نلسون ماندلا رهبر بزرگ آفريقاي جنوبي در مورد سخنرانيهاي او گفته است: گوستاو، سخنراني هاي تو الهام بخش و ملت ساز است.
اين دو نفر براي شركت در كنفرانس بين المللي بهره وري سازماني، سود آوري و فروش در دوران ركود به كرمان مي آيند.
چیزی بیشتر از حقمان نمیخواهیم
بام کویر: هر چند تازه دههی سوم عمرش را پشت سر گذاشته است اما موهایش به سپیدی گراییده و خطوط چهرهاش به ناهمگون به این سو و آن سو رفتهاند. قبل از اینکه با ما به گفتوگو مینشیند قول میگیرد که نامی از او برده نخواهد شد. میخواهد از مشکلات خود و همکارانش بگوید. مشکلاتی که انگار تمامی ندارند. مشکلاتی که کمر او و همکارانش را شکسته است.
چند سال در صنایع لاستیک مشغول به کار هستی؟
12 سال.
آیا میدانی روز کارگر چه روزی است؟
بله، 11 اردیبهشت.
این روز برای شما با روزهای دیگر چه تفاوتی دارد؟
هیچ فرقی ندارد.
یعنی در این روز کارخانه کاری برای شما انجام نمیدهد؟
نه ولی ممکن است سه، چهار ماه بعد 10 کیلو برنج بیاندازند جلویمان و اسمش را بگذارند هدیهی روز کارگر.
روزی چند ساعت کار میکنید؟
با ایاب و ذهاب 10 ساعت طول میکشد.
در این 10 ساعت چقدر استراحت میکنید؟
تقریبا هیچی، وقتی برای استراحت نداریم.
چرا؟!
تولید آنقدر بالاست که بعضی وقتها نمازمان هم قضا میشود.
مگر میشود؟
بله، مثل بردهها از ما کار میکشند. کار زیاد و حقوق کم.
چرا اعتراض نمیکنید؟
[با تمسخر] اعتراض؟! کسی جرات اعتراض کردن ندارد.
چرا جرات اعتراض ندارید؟
از آنجا که افراد بیکار در جامعه کم نیستند اگ کسی اعتراض کند بلافاصله اخراج و فرد جدیدی جایگزینش میشود. تازه یک بار هم اعتراض کردیم که برای هفت پشتمان بس است.
اعتراض کردید؟ کی؟
دو سال پیش. اول اعتصاب غذا کردیم. مدیران گفتند: «چه بهتر! آشپزها کمتر غذا میپزند.» بعد دست از کار کشیدیم که بلافاصله پاداش بهرهوریمان را صفر کردند.
وقتی سر کار آمدی دیدی که کار سخت و طاقتفرساست، چرا همان موقع کارخانه را رها نکردی و به سراغ شغل دیگری نرفتی؟
اوایل جوان بودیم و حالیمان نبود و تا میتوانستیم کار میکردیم. اما الان دیگر توان نداریم.
خب مشکلاتتان را بدون تنش و مسالمتآمیز با مدیرا در میان بگذارید.
متاسفانه مدیرا فقط به فکر بالا بردن تولید هستند. آنها با وعدههای پوچ و توخالی و تهدیدآمیز کار خود را پیش میبرند. کارگران هم چارهای جز پیروی و اطاعت ندارند.
مگر مدیران با شما پدرکشتگی دارند که این همه از شما کار میکشند؟
نه ندارند. ولی آنها هم باید به مدیران ارشد جواب پس بدهند. لذت پاداشهایی چون سمند LX را به جان میخرند و برای بالا بردن تولید از کارگران بیچاره مایه میگذارند. در حالیکه ما به حق خدمان راضی هستیم و چیزی بیشتر از آن را نمیخواهیم.
تولید بالا مگر به کیفیت ضربه نمیزند؟
چرا آنهم چه ضرباتی!
خب مگر میشود در بازاری که همه به فکر رقابت هستند کسی به فکر تولید بیشتر باشد؟
شما اوضاع احوال محصولات کارخانه را از مغازههای سطح شهر سوال کنید همه چیز دستگیرتان میشود!
وضعیت سایر کارگران واحدهای تولیدی استان هم بهتر از او و همکارانش نیست. انگار باید همیشه اتفاق دردناکی بیفتد تا تلنگری باشد برای بیدار کردن دلهای غافل ما.
بعد از نامگذاری سال 88 با نام «سال اصلاح الگوی مصرف» خیلیها هنگام پایان تعطیلات نوروزی به تکاپو افتادند تا این شعار را عملی سازند تا جامعه به سمت و سوی خوشبختی و رفاه بیشتر برای همه به مقدار مساوی پیش رود. نشستند و فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که همایش برگزار کنند. هر ارگانی به نوبهی خود انواع و اقسام همایش و سمینار و میزگرد و چه و چه و چه برگزار کردند و خیلیهای دیگر دارند برگزار میکنند و خیلیهای دیگرتری قصد دارند در آینده برگزار کنند.
همایشها برگزار شد (یا الان در حال برگزاری است)، گروهی از صاحبنظران حضور بهم رسانیدند (یا باید هنوز برسانند) و ساعتها بحث و گفتمان و رایزنی انجام دادند (یا هنوز در حال انجام دادن هستند یا باید انجام بدهند). گروهی به نتیجهی دلخواه رسیدند و گروهی هم به دلایل فنی و غیر فنی نتیجهای از جلساتشان نگرفتند. نتایج عدهای به تایید بالادستیها نرسید و برگشت خورد و نتایج عدهای دیگر هم اگرچه خوب بود اما عملی نبود. به نظر میرسد اگر به همین روند جلسات نقد و بررسی اصلاح الگوی مصرف پیش برود سال 88 تمام شده و سال 89 با یک نام جدید آغاز خواهد شد و تمام زحمات برگزارکنندگان بر باد خواهد رفت زیرا باید فکرشان را معطوف به برگزاری جلسه و همایش در خصوص شعار سال جدید کنند.

منتشر شده در بام کویر: متاسفانه آنچه که از نام کرمان در بعضی از شهرهای کشور پیچیده چیزی نیست جز شهری بدون قانون و رعایت مقررات. آوازهی فاجعهوار بودن رانندگی در شهرهایی چون کرمان، زرند و رفسنجان در شهرهای دیگر هم پیچیده است. چه اینکه پربیراه نیست اگر بگوییم که رانندگی در کرمان احتیاج به عنصری به نام «اعصاب پولادین» دارد تا بتوان با بستن چشمها نه هنگام رانندگی بلکه هنگام مواجه شدن با کمیها و کاستیهای موجود در شهر به راه خود ادامه داد. اصلا شاید ما هم جز کسانی هستیم که دیگران مجبور میکنیم تا با مجهز کردن خود به اعصابی پولادین از کنار عبور کنند! آیا اینطور نیست؟
حرفهای کلیشهای...
با گسترش طولی و عرضی شهرها و اضافه شدن جمعیت، تعداد خودروهایی که در درون شهر تردد میکنند نیز افزایش پیدا میکند. قطعا با افزایش خودروها، خیابانهای شهر دیگر گنجایش این همه وسیلهی نقلیه را نخواهد داشت. بنابراین شهر شلوغ و رانندگی سخت میشود. سخت و طاقتفرسا شدن رانندگی مساویست با ضعیف شدن اعصاب و نهایتا تصادف. پس باید چارهای اندیدشید و شهر را از رفتن به سوی چنین وضعیتی نجات داد. وضعیتی که زندگی را در شهری چون کرمان روز به روز سختتر میکند.
چکار کنیم، چکار نکنیم؟
همیشه وقتی مشکلاتی از این دست پیش میآید آنان که بر مسند کارند سریع دستور تشکیل جلسات متعدد را میدهند و با طرح سوال معروف «چکار کنیم، چکار نکنیم» به بحث و تبادل نظر میپردازند. یکی از ارگانهایی که همواره در صدد کسب راهکار برای مشکل حل شدن ترافیک بوده، شهرداری است.
شهرداری برای متناسب کردت خیابانها با تعداد خودروها دست به کار جالبی زده است. این متولی امور شهری, بهترین راه برای حل مشکلات شلوغی شهر را قطع کردن درختان و تعریض خیابان میدانند و تاکنون هزاران اصله درخت از معابر مختلف و کوجهها، توسط همکاران عزیز کرمانی از نفس افتادهاند.
پیرمردی که در گوشهای از یکی از همین خیابانهایی که درختانش قطع شده است، حجرهی محقری دارد، ناامیدانه نگاهی به خیابان میاندازد و میگوید: «آن زمانی که در بازار شاگردی میکردم این درختها همه «ترکه» بودند حیف که دیگر اثری از آثارشان نیست. خدا ازشان نگذرد خیابان بیابان کردند.»
تابلوهای بیخاصیت!
ادارهی راهنمایی و رانندگی با نصب علایم مختلف سعی در کنترل ترافیک دارد. اما در بیشتر وئاقع این علایم جواب نمیدهند. یک رانندهی تاکسی خطی در مورد تابلوهای هشداردهندهی راهنمایی و رانندگی میگوید: «وقتی پشت فرمان مینشینی باید شش دانگ حواست به رانندگی باشد. اگر یک لحظه غفلت کنی باختی. بطوریکه میزنند جلوبندی ماشینت را پایین میآورند. تو این وضعیت شما بگو میشه به اطراف نگاه کرد و دنبال تابلو گشت؟»
بسیار اتفاق افتاده است که راهنمایی و رانندگی خیابانی را یکطرفه کرده است. اما اکثر شهروندان بدون توجه به تابلوهای موجود، ره خویش گرفتهاند و رفتهاند. سربازی که جلوی یکی از این نوع حیابانها کشیک میدهد در مورد رفتار کرمانیها میگوید: «کافی یک لحظه غفلت کنم. یا سر پستم نباشم. هیچ احد الناسی رعایت نمیکند. تازه وقتی جلویشان را میگیرم میگویند تابلوی چی؟ کشک چی؟ از کی تا حالا اینجا تابلوی ورود ممنوع زدهاند؟ این وسط یک چیزی هم بدهکار میشیم!» سرباز سبزپوش سینهای صاف میکند و با لبخندی تمسخرآمیز ادامه میدهد: «مردم کرمانن دیگه! تا به چیزی عادت کردند، صد سال طول میکشد تا عادت از سرشون بره.»
چراغهای راهنمایی هم از آن دسته علایمی هستند که گهگاه نادیده گرفته میشوند. پلیس یکی از چهارارهها میگوید: «بعضی از راننذگان نگاه به چراغ روبرویشان نمیکنند. به محضی که چراغ خیابان بغلی زرد شد به وسط چهارراه میآیند. هم راه را میبندند هم ممکن است باعث تصادف شوند.»
کدام تابلو؟
کمبود تابلوهای راهنمایی در خیابانهای شهر هم یکی از دلایل بد رانندگی کردن و به هم زدن اعصاب دیگران است. اکثر تابلوهای موجود در خیابانهای شهر مربوط به سی یا چهل سال پیش است. یکی از همشهریانی که بابت سرعت غیرمجاز در بلوار جمهوری توسط پلیس جریمه شده است با صدای بلند فریاد میزند و از ماموران راهنمایی و رانندگی میخواهد؛ «اول برید یک نابلوی حداقل سرعت، حداکثر سرعت توی این بلوار خراب شده نصب کنید بعد بیایید دوربین کار بگذارید و فرت فرت مردم را جریمه کنید!» شخص دیگری نیز میگوید: «مگر یه کارمند چقدر در ماه حقوق میگیرد که همین چندرغاز را هم باید تحت عنوان جرایم رانندگی تقدیم برادران نیروی انتظامی کند!»
یکی از اهالی خیابان ادیب با اشاره به یکی از چراغهای راهنمایی سهراه بهزاد (یا سهراه ادیب یا چهارراه هر دو!) از نقص فنی چراغهای راهنمایی شکوه ماکند و میگوید: «ماههاست که چراغ سبز یکی از چراغهای این چهارراه از کار افتاده است اما هرگز درست نشدهاست. خیلیها هم بخاطر خاموش بودن چراغ دچار اشتباه شدهاند و از چهارراه عبور کردند و جریمه شدهاند. تازه کلهی یکی از چراغهای راهنمایی چهارراه احمدی هم تا چند وقت پیش اولنگون [آویزون] بود که بزنم به تخته بالاخره تعمیر شد!» ناراحتی بابت جرایم رانندگی همچنان وجود دارد. یکی از شهرندان معتقد است که باید نام ادارهی راهنمایی و رانندگی کرمان به ادارهی جرایم رانندگی تغییر یابد! او میگوید: «هیچوقت نشده که ما را راهنمایی کنند، همیشه جریمه شدهایم!»
به هرحال تمام این نقصها دست به دست هم داده تا چهرهی خیابانهای کرمان همچون کلافی سردرگم به نظر برسند که غرق شدن در آن به همان اعصاب پولادین نیاز دارد.
خرابش کنید و آپارتمان بسازید

قبل از خواندن گزارش تصاویر آن را اینجا ببینید
منتشر شده در بام کویر: نوروز دیگری آمد و سال کهنهای نو شد. این سال هم 365 روز برای زندگی فرصت دارد. پس از پایان این فرصت سال جدیدی خواهد آمد و جایش خواهد گرفت. این قانون طبیعت است. در ابتدای سال جدید مردم سرخوش از تازه شدن طبیعت کسب و کار را تعطیل کرده و جشن میگیرند. گروهی بار و بنه را جمع کرده و پای در راه سفر مینهند. از آنجا که اکثر ما ایرانیها عاشق سنتهای پیشینیانمان هستیم سفر به شهر قدیمیتر و بازدید از اماکن تاریخی همیشه از اولویت بیشتری برخوردار است. البته اگر در یک شهر قدیمی اثری از اماکن تاریخی مانده باشد. مجموعهی تاریخی «ته باغ لـله» یکی از اماکن تاریخی شهر کرمان بوده که ممکن است تا یکی دو سال دیگر اثری از آن باقی نماند.
اگر از یکی از کوچههای خیابان دکتر شریعتی، حوالی خیابان شهید چمران، به سمت بالا برویم به محلهای میرسیم که به «ته باغ لِـلِه» (انتهای باغ لـله Lele) معروف است. این محلهی قدیمی که خانههای خشتی و آجریاش یکی یکی جای خود را به آپارتمانهای چند طبقه میدهند قسمتی از باغی به همین نام بوده. پیرمردی از اهالی این محله اطلاعاتش را در مورد باغ ناچیز میداند اما میگوید: «شنیدم که باغی اربابی بوده که تهش به اینجا میرسیده.» پیرمردی دیگر در بارهی نام آن، لـله، میگوید: «فکر میکنم از همان لـلهبون میآید، لـلهبون هم یعنی نگهدار بچه.»
جدای از این مسایل و پیشینهی این محله، آنچه ما را کنجکاو کرد تا سرکی به این گوشهی شهر بکشیم، وجود مجموعهی منحصر به فردی از معماری در این محله است. مجموعهای شامل مسجد، تکیه، گرمابه، زورخانه، بقالی، سلمانی و قصابی. این عناوین برروی کاشی حک شده و بر سردر هرکدام از این مکانها نصب شده است. هر چند کتیبهی تکیه با عنوان «صفه ته باغ لـله» زیر لولههای ناودان و گاز پنهان مانده است. از مجموعهها مسجد و تکیه هنوز سرپا هستند. هر وعده نوای گلبانگ محمدی از بلندگوهای مسجد که چندسالی است بازسازی شده است به گوش میرسد. تکیه هم هر شب جمعه پذیرای جگرهای سوخته است که به طلب گرفتن مراد پای به این مکان روحانی میگذارند. کتیبهی دیگری روی یکی از دیوارهای تکیه وجود دارد که تاریخ بنا را سال 1327 هجری قمری و معمار آن را سیدحسین کرمانی معرفی میكند. خوشبختانه این کتیبه در جایی نصب شده است که هیچگونه لوله و شی اضافهای نمیتواند از آنجا عبور کند.
از دیگر بناهاي مجموعهی «ته باغ لـله» چیزی جز مخروبه باقی نمانده است. به گفتهی پیرمردی که او را استاد مینامند این مجموعه آبانبار هم داشته که یکی دو سال است زیر خیابان بدون اسمی که خیابانهای چمران و صمصام را به هم وصل میکند مدفون شده است. خیابان کج و معوجی که پیرمرد معتقد است مسیر خزیدن «مار» از آن صافتر است!
جلو مجموعه تلی از خاک تلنبار شده است. دکانهای مجموعه در اين بين از زباله و نخالههای ساختمانی پر شدهاند. گرمابه و زورخانه از سطح کوچه پایینترند. مردی که در این محله زاده شده است و تا سنین جوانی هم در همینجا زندگی میکرده در بارهی زورخانه «ته باغ لـله» میگوید: «زورخانه در گذشته قسمت مردانهی حمام بوده که حدود سالهای قبل از 55 چند تن از جوانمردان محله آنرا از حمام جدا کردند و تبدیل شد به گود زورخانه. تا چند سال پیش هم هنوز نوای ضرب مرشد به گوش میرسید.»
درب زورخانه از جا کنده شده است و پلههای آن نیز وجود خارجی ندارند و آب باران سیلآسای بهاری کرمان حجم عظیمی از زباله را به ورودی آن انباشته کرده است. گود زورخانه همچون استخری مملو از آب باران است. وجود آب فراوان دسترسی به سایر قسمتهای زورخانه را غیرممکن کرده است. سقف بسایر زیبایی دارد. با »کاربند»هایی که کاملا با هم قرینهاند و حتی یک سانتیمتر هم اختلاف ندارند. اثری از کاشیهای فیروزهای دیوارها نیست. به نظر میرسد که افراد سودجو آنها را به یغما بردهاند. حدود سی یا چهل قطعه از کاشیها هم به صورت کاملا منظم در یکی از زاویهها روی هم چیده شده است. در کنار کاشیها روفرشی مندرسی پهن شده است. با انبوهی از بطریهای پلاستیکی نوشابه. سرنگ هم دیده میشود. بدون شک اینجا خوابگاه بیخانمانی است. شاید هم از ترس فرو ریختن سقف بر اثر بارشهای فراوان اینجا را ترک گفته است. شاید هم تنها شبها به اینجا پناه میآورد. استاد میگوید: «برای معتادان کجا بهتر از اینجا؟ هم محل خوبی برای استراحت است هم محل خوبی برای مصرف مواد. اگر در دهان کسی را بگیرند و داخل آن ببرند کی میفهمد؟» هممحلهای دیگری در تایید حرفهای استاد میگوید: «زمین به این وسیعی بلااستفاده مانده است، مجموعه تاریخی نخواستیم خرابش کنند و آپارتمان بسازند. اینطوری عدهای خانهدار میشوند. معتادان هم میروند پی کار خودشان!»
وضعیت ورودی گرمابه از زورخانه به مراتب آبرومندتر است. درب چوبی زیبا با پلههایی که معلوم است بازسازی شدهاند. یکی از کسبهی محل میگوید که تا ده، یازده سال پیش مورد استفاده قرار میگرفته است. داخل راهپلهی آن هم کتیبهای زیبا که یکی از آیات قرآن بر آن نقش بسته شده است بر دیوار نصب شده است. کمی جلوتر نیز یکی با رنگ نوشتهاست: «خوش آمدید». پس از این راهپلهی پیج در پیچ به فضای داخلی حمام میرسیم که ورود به آن تقریبا غیرممکن است. آن هم به دلیل روی هم شدن صدها لیتر آب. انگار هرچه در این چند روز باران باریده به اینجا سرازیر شده است. حوض وسط حمام را میتوان دید که فاصلهاش از سطح آب تقریبا یک متر است. بالای یکی از ورودیهای داخل حمام کتیبهای با عنوان «گرمخانه» نصب شده است. حیف که ورود به آن بخاطر آبگرفتگی غیرممکن است.
استاد معتقد است که آب انباشته شده تنها آب باران نیست. بلکه فاضلاب شهری هم است که از حمام به بالا تراوش میکند. استاد همچنین به معماران و بناهای سازندهی حمام و همچنین زورخانه دست مریزاد میگوید که بنایی خلق کردهاند که با وجود محاصره شدن توسط این همه آب هنوز پابرجا مانده است و در مقایسه با ساختمانهایی که در این دوره ساخته میشوند از چه استحکامی برخوردارند. پیرمرد دیگری به دانشجویانی اشاره میکند که چند سال قبل با با وجود هشدار اهالی دربارهی وجود میکروب با پوشیدن دستکش و چکمه مجموعه را از زبالهها پاکسازی کردند.
به گفتهی اهالی، پنجشش سال پیش کار بازسازی روی مجموعه آغاز شد اما از چهار سال پیش دیگر هیچ اتفاقی در محل نیفتاده است. مردی که زادگاهش «ته باغ لـله» است میگوید: «پدرم که سالهاست زیر خروارها خاک آرمیده است میگفت تا ما زندهایم اینجا درست بشو نیست که نیست. من هم همین عقیده را دارم و فکر نکنم تا من هم زنده باشم اینجا درست شود. تا جایی که ما به یاد میآوریم افراد زیادی از اینجا عکس و گزارش تهیه کردهاند اما اتفاق خاصی نیفتاده است.»
اماکن تاریخی نقش تعیین کنندهای در اقتصاد شهر دارند و بازسازی مجموعهی منحصر بفرد «ته باغ لـله» میتواند کمک شایانی به افزایش گردشگران شهر بکند. اينگونه به نظر میرسد تا چند سال آینده اثری از آن باقی نماند و میتوان با خیال راحت و بدون هر گونه عذاب وجدان آپارتمان سازی را آغاز کرد. یا اینکه آنرا بهعنوان نمونهی «نتیجهی عدم توجه به اماکن تاریخی» حفظ کرد!
وقتی از سمت جادهی تهران به شهر وارد میشویم با بیلبوردی روبهرو میشویم که کرمان را رتبهی اول جذب گردشگر در نوروز 88 در بین شهرهای کشور معرفی میکند كه با دیدن مکانهایی چون مجموعهی «ته باغ لـله» یک علامت سوال بزرگ برای این انتخاب در ذهنمان نقش میبندد.

اینجا (در کرمان) همه چیز مهیای آمدن نوروزه. همه منتظرند تا ساعت ۱۵ و خرده ای جمعه از راه بره و توپ رو بترکونن. سال ۸۸ بیاد و یک تیپای رو به قبله نثار ۸۷ ملعون کنه و بر تخت بنشینه. خدا کنه که یک وقت هواپیماش سقوط نکنه! ان شاالله که سال ۸۸ سال پربرکتی واسه همه باشه.

با وجود بارا نی که باریده بود مراسم چارشنبه سوری کمافی السابق به شیوه ای کاملا سنتی و بدون هر گونه ترقه و مواد آتشزا در کرمان برگزار گردید!
هوا سرد است و سرمای خشک تا مغز استخوان رسوخ میکند. میخواهی سریع خود را به جای گرم برسانی. وارد خانه که میشوی بوش آشنایی مشامت را قلقلک میدهد. مست از آن بوی آشنا به سمت آشپزخانه میروی. «اوماچو» را میبینی و چشمانت برقی میزند. اگر دست و پایت را نگیرند احتمالا در دیگ جوشان مشغول شنا کردن میشوی.
اوماچو(Omachoo) آش محبوب کرمانیها در فصل سرماست. از آنجا که ممکن است در آیندهای نه چندان دور این آش دوستداشتنی به فراموشی سپرده شود بر آن شدیم قدمی کوچک برای جلوگیری از این امر برداریم. برای این کار از یکی از کدبانوهای قدیمی کرمان به نام «حاجیه طوبی خانم» کمک گرفتیم و آشی برای خوانندگان وبلاگ مفشو پختیم. پس این شما و این هم اوماچو:

مواد لازم:
چغندر نیم کیلو، عدس دو لیوان، پیاز دو عدد، آرد گندم نیم کیلو، سیاهدانه، میتخم، کسرک و زیره یک قاشق سوپخوری، و نعناعداغ، تلف(قرهقروت) یا سرکه به عنوان چاشنی، سبزی شامل اسفناج، جعفری و گشنیز، نمک و زردچوبه به مقدار دلخواه، نعناعداغ برای تزیین.
طرز تهیه:
چغندر را با رندهی درشت رنده کرده و همراه با عدس و سه لیتر آب در قابلمه ریخته و میپزیم. پس از پخته شدن عدس و چغندر(که میتوانید قید اوماچو را بزنید و آن را خالیخالی بخورید)، سبزی و نمک را به آن اضافه میکنیم. بعد از اینکه سبزی هم پخت سیاهدانه، کسرک (Keserck)، میتخم (Meytokhm) و زیره را به آن میافزاییم. آنگاه آرد را با یک کاسه آب مخلوط کرده و پس از عبور دادن از «الک» کمکم به مخلوط سبزیجات و سایر مخلفات اضافه کرده و خوب هم میزنیم تا خوب رقیق شود. خانمها و احیانا آقایان عزیز باید دقت داشته باشید که آش باید رقیق باشد. یعنی به قول کرمانیها «تیل» نباشد. پس باید مخلوط آب و آردمان حسابی رقیق باشد.
بعد از اینکه این کارها را انجام دادید یک عدد پیاز برداشته و با زردچوبه و فلفل تفت داده و در اوماچو میریزیم. مدام باید اوماچو را به هم بزنیم تا مبادا سفت شود. پس از 15 دقیقه اجاق را خاموش کرده و با نعناعداغ تزیین و نوش جان میکنیم. حتما میگویید نعناعداغ را چطور درست کنیم. صبور باشید و به ادامهی برنامه توجه کنید.
طرز تهیه نعناعداغ:
یک سیر را ریز ریز کرده و با روغن، زردچوبه و نعناعخشک تفت میدهیم تا نعناعداغ درست شود.

هیچکس منکر پیشرفت فوقالعادهی علم در کشورمان نیست. من هم معتقدم با نیروهای متخصصی که در اختیار داریم و همچنین با ابزارهای پیشرفته (نظیر همین پارچ آبی که در عکس مشاهده میکنید) بزودی دروازههای دانش و فنآوری (اعم از هستهای، غیرهستهای و بستهای) را تسخیر خواهیم کرد!

19 مهر/ کرمان/ پل غدیر/ ساعت 11:22 قبل از ظهر
ته نوشت یا همون زیرنویس: گویا صرفهجویی در مصرف برق فقط برای مردم است!!!
به هر قیمتی شده نمره بگیر
(منتشر شده در نشریهی بام کویر)
نیم ساعت از وقت امتحان گذشته، نگاهی به ورقهاش میاندازد؛ سفید سفید است. طاقت نمیآورد، باید کاری را بکند که سر امتحانات قبل انجام میداده. با ترس اطرافش را نگاه میکند، آنگاه دستش را
به جیب میبرد و تکه کاغذ کوچکی را درمیآورد. کاغذ را کف دستش باز کرده و شروع به نوشتن میکند. کمی آرام میگیرد. چشمانش برقی میزند و با خیال راحت به سوالات جواب میدهد؛ «این از سوال یک، این از سوال دو، سه رو وللش آخر بار، چهارمی هم طول میشه، سوال پنج هم ترکید، سوال شش هم له شد...» سرش را بالا میآورد، استاد را میبیند که چند متر جلوتر روی دستهی صندلی نشسته است و به او زل زده است. تحمل نگاه سنگین استاد را ندارد و سرش را پایین میاندازد. عرق سردی وجودش را فرا میگیرد، کاغذ را توی مشتش مچاله میکند؛ «یکبار جستی ملخو، دوبار جستی ملخو، بار سوم کُت مشتی ملخو!» از رطوبت دستش کاغذ هم خیس میشود. منتظر است تا استاد سر برسد و برگه را از زیر دستش بکشد. انتظارش کمی بیش از حد طول میکشد. از گوشهی چشمش نگاهی به جلو میاندازد. استاد همچنان به او زل زده است. با تعجب کمی براندازش میکند اما انگار استاد در عوالم خود غرق شده است. روی صندلی وا میرود و نفسی به راحتی میکشد. نگاهی به برگهاش میاندازد؛ «به اندازه پاس شدن نوشتم.» کاغذ «تقلب» یواشکی در جیبش فرو میکند و به طرف استاد میرود؛ «ببخشید استاد! میتونم برگمو بدم؟» استاد جوان که هنوز در خود غرق است یکهای میخورد و سرش را به علامت تایید تکان میدهد.
● شب امتحانیها چه میکنند؟
فصل امتحانات که شروع میشود کمتر دانشجویان را میبینی. همه به نحوی در لاک خود فرو میروند تا تلاش یک ترم خود را به ثمر برسانند. اما هر کدام برای به ثمر رساندن این تلاش شیوهی خاص خود را دارند. دانشجویان معمولا دو گروهند. گروهی از آنها در طول ترم با کلاس همراهند و در پایان ترم با پدیدهای به نام درسهای تلنبار شده مواجه نیستند. اما شب امتحانیها هم کم نیستند، آنها که همه چیز را به ایام امتحان موکول میکنند. هر کدام از این دو گروه با سبکی خاص به جنگ امتحانات میروند. یکی از روشهایی که هر دو گروه آنرا تایید میکنند «تقلب» است. درست است که هیچکدام از این دانشجویان یا دانشآموزان، ذاتا متقلب [به معنای واقعی کلمه] نیستند اما تقلب را بعنوان یکی از روشهای متداول و شناخته شدهغلبه بر امتحانات قبول کردهاند. شاید بعضی بر این اعتقاد باشند که اگر فرد درسش را به موقع بخواند دیگر نیازی به تقلب کردن در سر جلسهی امتحان و یا متحمل شدن زحمات آن در شب قبل از امتحان نباشد درحالی «متقلبان» معتقدند هر چند درسخوان هم باشی بدون تقلب نمیتوانی از سد امتحانات گذر کنی. گویا این افراد به تقلب بعنوان یک روش کمکی نگاه میکنند. «امید» دانشجوی رشتهی ریاضی دراینباره میگوید: «هر چقدر هم درس بخوانی، ممکن است سر جلسهی امتحان کم بیاوری. پس اگر یکی دو برگهی تقلب ته جیبت داشته باشی ضرر ندارد.» رضا دانشجوی کامپیوتر خود را اصلا اهل تقلب نمیداند اما استفاده از تقلب را در بعضی مواقع مفید میداند؛ «سر امتحان درس ریاضی مهندسی با اینکه هم در طول ترم و ایام امتحان حسابی درس خوانده بودم به مشکل برخوردم و حس کردم مخم قفل کرده است. نیم ساعت از امتحان گذشته بود و نمیدانستم چکار کنم. یواشکی از دوستم خواستم که برگهاش را نشانم بدهد. یکی یکی سوالات را برانداز کردم و با هر بار نگاه کردن به برگهی دوستم سوالات را دریافتم و به آنها جواب دادم. به لطف تقلب پایان ترم یک ده خوشگل گرفتم و این درس سنگین را پاس کردم.»
دانشجویان برای تقلب کردن روشهای خاص خود را دارند. گروهی از همان روشهای قدیمی استفاده میکنند. مانند احسان دانشجوی حسابداری؛ «روی دست و پایم حتی شلوار هرجا که قابل نوشتن باشد مینویسم. سر امتحان پایم را روی پایم میاندازم، پاچهی شلوارم را بالا میزنم و با خیال راحت به سوالات جواب میدهم.» سارا دانشجوی فیزیک هم روشهای تقلبش را اینگونه بیان میدارد؛ «تکههای کاغذ کوچکی تهیه میکنم و کل جزوه را روی آنها پیاده میکنم. روز امتحان آنها را در صندلی، جلد ماشینحساب، جامدادی، کفش، جیب و لبههای داخلی مانتو قایم میکنم. آستینهای مانتویم را تا میزنم و چندتایی را هم در قسمت تاخوردهی آنها جاسازی میکنم.»
● تقلب به سبک مدرن
اما این روشها همه سنتی هستند. با پیشرفت علم و تکنولوژی روشهای تقلب هم پیشرفتهتر و در عین حال پیچیدهتر شدهاند. بهرام دانشجوی مکانیک که برای تقلب از روشهای نوین استفاده میکند، ژست خاصی میگیرد و روشش را اینگونه بیان میکند؛ «من به دو طریق تقلب میکنم. در روش اول ابتدا به یک گوشی موبایل مجهز به بلوتوث و دوربین 2 مگاپیکسلی نیاز داریم. در یک فرصت مناسب با دوربین موبایل روی برگهی بغلدستی زوم کرده و عکس میگیریم و اطلاعات عکاسی شده را به برگهی خودمان منتقل میکنیم. در روش دوم به همکاری احتیاج داریم که او هم به گوشی موبایلی با همین امکانات مجهز باشد. همکارتان از برگهی خود و اطرافیانش عکس میگیرد و برای شما بلوتوث میکند.» یکی از دانشجویان هم با روش عجیب و غریبی که از آن به عنوان «روش ژاپنی» یا به قول خودش Japaneis way یاد میکند، تقلب میکند! نگین دانشجوی IT روشش را اینگونه بیان میکند: «آنچه را که لازم باشد تایپ میکنم و روی نایلونهایی در قطع A4 پرینت میگیرم. نایلون را با قیچی دراز، دراز میچینم و روی خودکارهایم میچسبانم. تنها ایراد این روش این است که به تعداد زیادی خودکار نیاز است.»
● تقلب دردسر همیشگی برای اساتید
دانشجوی متقلب همیشه مشکلات زیادی را برای استادش ایجاد میکند و اساتید همیشه به خاطر رفتار دانشجویانشان تحت فشار هستند. به همین دلیل برای جلوگیری از هر گونه تقلب روشهای خاصی را ابداع کردهاند. چه اینکه خود آنها زمانی دانشجو بودهاند و بعضی از آنها فوت و فن تقلب کردن را خوب بلدند. یکی از اساتید جوان که دروس رشتهی کشاورزی را تدریس میکند میگوید: «سختیهای فراوانی را متحمل میشوم و چهار نوع سوال طرح میکنم، برای سوالات شماره نمیگذارم، اگر سوالاتم تستی باشند، گزینهها را متفاوت لحاظ میکنم. با این کار دانشجویان نمیتوانند به صورت کلی تقلب بکنند مگر در حد یک یا دو نمره.» یکی دیگر از اساتید با ابراز تنفر شدید از تقلب میگوید: «در زمان دانشجویی جایی مینشستم که بتوانم راحت به سوالات جواب بدهم.» این استاد در زمینهی جلوگیری از تقلب اضافه میکند: «وقت را طوری تنظیم میکنم که دانشجو وقت برای تقلب پیدا نکند. سر ساعت هم برگهها را میگیریم و اگر کسی امتناع کرد دیگر از او برگه نمیگیرم مگر با کسر نمره.» او دربارهی روشهای نوین متقلبان اضافه میکند: «قبل از امتحان اعلام میکنم که آوردن هر گونه وسیلهی الکترونیکی تقلب محسوب میشود و شدیدا هم برخورد میکنم، چه دانشجو از آن استفاده کند چه استفاده نکند.»
معمولا اکثر اساتید در برخورد با متقلبان سختگیرند البته به روش خود. یکی از اساتید میگوید: «ابتدا به تذکر اکتفا میکنم اما اگر فایده نداشت برگه را میگیرم و شخص را به کمیتهی انضباطی معرفی میکنم. به هیج وجه هم کوتاه نمیآیم.» استاد دیگری میگوید: «اگر بفهمم دانشجویی تقلب کرده است از او نمره کم میکنم. اما معمولا کسی را به کمیتهی انضباطی معرفی نمیکنم.» او ایام امتحانات را سختترین مرحلهی کار یک استاد میداند و میگوید: «همیشه یک استاد به تنهایی نمیتواند جلسه را کنترل کند. اما متاسفانه یک استاد پس از مراحل سخت تدریس در یک ترم و آماده کردن سوالات، خودش هم باید سر جلسه نقش مراقب را انجام دهد. گرچه در بعضی از سالنهای امتحان از دوربینهای مدار بسته و سایر تجهیزات مراقبتی استفاده میکنند اما نهوز بعضی از دانشگاهها سالن امتحان ندارند و امتحانات را در سالنهای ورزشی برگزار میکنند.» استادان متعهد، تقلب را به فنا رفتن تلاشهای خود در یک ترم میدانند و استفاده دانشجویان برای کسب نمره را تضییع کردن حق دانشجویان درستکار میدانند و به نظر آنها نمرهی یک دانشجوی متقلب هرگز نمرهی خالصی نیست
● این ترم هم تمام میشود تا بعد....
این ترم هم مانند ترمهای دیگر سپری میشود. آنها که به هر روشی به سلامت از آن عبور کردند به فکر ترم آینده و یا بعد از فارغالتحصیلیاند. اما آنهایی که به هر دلیلی نتوانستند نمرات مطلوبی بگیرند به این فکر میکنند که تغییراتی در روشهای درس خواندن و یا تقلب کردن خود اعمال کنند. احتمالا اساتید هم در فکر این خواهند بود که روشهای جدید تقلب را کشف کنند و برای جلوگیری از آنها چاره اندیشی کنند. روشهایی که خیلی از دانشجویان از فاش کردن آنها جهت درج در این گزارش خودداری کردند.
خیابان را بیابان کردند

درختها بریده شدند و جای جنگلها را برجهای چندین طبقه گرفتهاند. کوهها از میان برداشته شدهاند تا جادهها شهرها را راحتتر به هم متصل کنند. این روند حرکتی زمین است. شاید تا چند سال دیگر اثری از دریاها و اقیانوسها نباشد و جای آنها شهرهای پرزرق و برق گرفته باشند. جلوی پیشرفت را که نمیتوان گرفت. اما پیشرفت درچی؟ در شهرنشینی یا...
شهر کرمان همچنان در حال توسعه است و فضای کنونی شهر دیگر برای جمعیت کافی نیست. بعضی خیابانهای گنجایش عبور و مرور این همه خودرو را ندارند باید فکر چارهای بود. یکی از راهها که گویا اولین راه حل هم هست تخریب فضای سبز موجود در شهر و از بین بردن درختان است. این عمل در کرمان بیسابقه نیست. چهارسال قبل دهها اصله درخت کاج چندین ساله با ارتفاع بیش از 6 متر در خیابان «شهاب» به بهانهی تعریض خیابان شبانه و با لودر از ریشه کنده شدند.
اما اینبار نوبت فضای سبز خیابان «گنجعلیخان» بود این فضای سبز با بیلهای مکانیکی چنان تا عمق یک متری زیرورو شد تا دیگر اثری از آن نماند. جدا از قطع درختان متعدد این منطقه، تخریب این مکان قدیمی که در دل بافت تاریخی شهر قرار دارد قدری سوال برانگیز است. پیرمردی که در گوشهای از این خیابان ]گنجعلیخان[ حجرهی محقری دارد ناامیدانه نگاهی به خیابان میاندازد و میگوید: «آن زمانی که در بازار شاگردی میکردم این درختها همه «ترکه» بودند حیف که دیگر اثری از آثارشان نیست. خدا ازشان نگذرد خیابان بیابان کردند.»
شکی نیست که خیابان گنجعلیخان یکی پر ترافیکترین خیابانهای شهر است و اولین راهحلی که برای حل مشکل ترافیک به ذهن میرسد تخریب همین فضای سبز است. اما آیا واقعا اولین راهحل بهترین آن نیز هست؟ آیا نمیشد با ساخت یک پارکینگ طبقاتی که واقعا وجود آن در شهر نیاز است جلوی از بین بردن فضای سبز و قلعو قمع درختان را گرفت؟
عطاری میگوید :«برای ما فرق نمیکند مهم این است مشتری داشته باشیم؟ چه درختی باشد چه نباشد. اگر این طرح به رونق مغازهها کمک کند. ما هم از آن استقبال میکنیم.» موافقان و مخالفان یک طرح همیشه وجود دارند و هرکدام نیز دلیلی برای مخالفت خود. به قول یکی دیگر از مغازهداران: «این روزها آنقدر مردم مشکلات دارند که دیگر وقت نمیکنند. به این مسایل فکر کند که فضای سبزی باشد یا نباشد. وقتی برنج نیست که بخوری دیگر فضای سبز و دار و درخت به چه دردت میخورد.» اما «مجتبی» نفر دیگری دارد. او که اصل اصفهان است، میگوید: «اگر در اصفهان چنین اتفاقی میافتاد مردم ساکت نمیماندند و جلوی تخریب را میگرفتند. زندگی فقط خوردن برنج نیست نفس کشیدن و استنشاق هوای تازه حق ماست.»
براستی چرا باید بین تفکرات ما ومردم شهرهای دیگر این اختلاف فاحش وجودداشته باشد. بدون شک درختان خیابان گنجعلیخان آخرین درختانی نبودند که قطع شدند. اما تا کی باید شاهد این صحنهها باشیم.
سرزمین فغانستان

(منتشر شده درنشریه بام کویر)
سالها پیش زمین خدا آنقدر بزرگ بود که هر کس در هر کجا که دلش میخواست میتوانست زندگی کند. در کنار مردم جدید، از فرهنگ جدید الگو بگیرد و با مردم زمانه خو بگیرد. اما اینروزها دنیا آنقدر کوچک شده است که به قول «بابا طاهر عریان» دوبیتیسرای معروف همدانی: «جهان با این گشادی تنگت آیو».
گاهی دوست داری از مکانی به مکان دیگر نقل مکان کنی، یا برای همیشه جایی را ترک کنی. اما حیف که دیگر جایی نمانده تا بتوانی آنجا خود را در عوالم خویش غرق کنی. وجب به وجب این خاک صاحب پیدا کرده است. هر جا که بایستی نهیب میخوری که اینجا جای ماندن نیست. یا اگر هم چندین سال پیش در جایی که متعلق به تو نبوده اسکان گزیدی الان دیگر غاصب محسوب میشوی و باید آنجا را ترک کنی.
□ شروع قصه
در گذشتهای نه چندان دور هنگامیکه افغانستان، همسایهی شرقی کشورمان مورد تهاجم نیروهای شوروی سابق قرار گرفت، مردم این کشور به کشورهای دیگر پناه آوردند. گروه زیادی از تبعهی این کشور نیز وارد کشورمان شدند که بعضی از آنها به عنوان نیروی کار ارزان قیمت، خیلی سریع جذب بازار کار شدند. مسالهی اسکان این جمعیت هم در زمان خود معضلی بود که خود افغانیها با ساکن شدن در خانههای قدیمی، مخروبهها، باغها آنها حل کردند.
استان کرمان به واسطهی نزدیکی به مرزهای شرقی کشور و همچنین دارا بودن کشتزارهای وسیع و مناطق صنعتی یکی از استانهایی بود که پذیرای بیشترین مهاجران افغانی بوده و اکنون نیز هست. در این میان «رفسنجان» به همان دلایل ذکر شده دربارهی استان، تقریبا مهاجرپذیرترین شهر استان است. «مزارع پسته»ی این شهرستان به نیروهایی قوی و ورزیده احتیاج داشت که با کمترین دستمزد سختترین کارها را انجام دهند. همه متفقالقول بر این عقیده بودند: «چه کسی بهتر از افغانیها!» با این میهمانان ناخوانده و یا خوانده! به رفسنجان، وارد شدند عدهای از آنها در روستاهای اطراف ساکن شدند. عدهای هم در حاشیهی مزارع با لطف زمینداران، صاحب «آلونکی» شدند و به همراه خانواده زندگی جدیدی را شروع کردند.
اما آوارگانی که به شهر رفسنجان هجوم آوردند، در دشتی واقع در شرق این شهر ساکن شدند. همان جایی که الان آنرا «میهمانشهر» توی پرانتز محل اسکان اتباع خارجه، نامینندش. همان جایی که مردم عامی «اردوگاه» میخوانندش. همان جایی که...
□ بیل بر دوش و نگاه به جاده
هوا گرم و غبارآلود است. «کز کردههای» زیادی را میبینی. با بیلهایی بر دوش و نگاههایی به جاده. هر چند هنوز اول صبح است اما گویا بعضیها اصلا طاقت تیغ برندهی خورشید را ندارند که اینچنین دستمالهای بلند و چهارخانه را بر گرد سر و صورت خویش پیچیدهاند. هوا گرم و غبارآلود است و همچنین ملالانگیز. بعضیها حوصلهشان سررفته است. نوک کلنگها را در زمین فرو کرده و در حاشیهی جاده دراز کشیدهاند. جادهای که از طلوع خورشید تا یکی دو ساعت مانده به ظهر در قرق «کارگران فصلی» است. کارگرانی که هر روز با هزار امید و آرزو بیلها به دوش و کلنگها را به دست گرفته و به این قسمت از شهر میآیند؛ حدفاصل «میدان امام خمینی» تا «پمپ گاز». هم کارگران افغانی و هم هموطنان کارگر. همه در کنار هم و با یک هدف مشترک. با کمی شانس میتوانند به هدفشان برسند و شب راحتتر سر بر بالین نهند. فردا باز روز از نو و باز هم اگر شانس بیاورند روزی هم از نو. هوا همچنان گرم و غبارآلود است. انگار اینجا همیشه هوا گرم و غبارآلود است.
□ شهری پدیدار میشود
وقتی به ایستگاه کارگران فصلی میرسی کافی است سرت را کمی بچرخانی تا انبوهی از درختان «کاج» و «سرو» و «گز» را ببینی. در دل این درختان شهرکی محصور شده است که دست کمی از یک شهر کوچک ندارد. اینجا همان میهمانشهر است. همان جایی که زمانی در دشتی خارج از رفسنجان بوجود آمده اما الان بر اثر توسعهی شهر جزیی از شهر است. همان جادهای که محل تجمع کارگران فصلی است، اردوگاه را از شهر جدا کرده اطراف این شهر را سیم خاردار کشیدهاند و مانند شهرهای قدیمی یک دروازه دارد. همین ورود به شهر را کمی مشکل میکند. زیرا اگر از خودشان نباشی سریع قضیه لو میرود و ممکن است این کنجکاوی به ضررت تمام شود. دروازهی شهر معمولا شلوغ است. همه مشغول گفتمان هستند و یا معامله و داد و ستد. اینرا از حرکاتشان میشود فهمید. بعد از سیمهای خاردار درختان واقع شدهاند که داخل شهر را تقریبا از دید پنهان کردهاند. اما بعضی از جاها فاقد درخت است همین باعث نمایان شدن ساختمانهای شهر شده است.
□ میهمانشهر چگونه شهری است؟
ساختمانهای محقر و گلی با تیرهای چوبی که از دیوارها بیرون زدهاند. به نظر میرسد ساکنان شهر با هر چه دم دستشان بوده ساختمان سازی کردهاند. اما آنچه که بیشتر توی چشم میزند همان دیوارهای گلی و کوتاه است. اینطور که به نظر میرسد در هنگام زلزله، این خانهها به مویی بستهاند. اکثر خانهها فاقد پنجرهاند. اگر هم دارند آنقدر کوچک است که نام پنجره بر آن نمیتوان نهاد. سقفها آنقدر کوتاه است که براحتی میتوان روی آنها را دید. روی پشتبامها همه چیز پیدا میشود. از بشکه گرفته تا لاستیک و جعبه [چوبی و مقوایی] و نان خشک و اسقاط فرغون و پلاستیک کهنه و چه و چه و چه. گهگاه فردی هم دیده میشود که دارند در میان خرت و پرتهای پشتبام دنبال چیزی میگردد. اما آنچه که روی پشتبامها بیشتر نمود دارد و روی همهی پشتبامها وجود دارد آنتنهای تلویزیونی است که با تیرهای چوبی بلند که ارتفاعشان ممکن است به سه و یا حتی چهار متر برسد، به آسمان دوخته شدهاند.
ما که افغانستان را ندیدهایم. اما آنانکه دیدهاند میگویند شهرک دقیقا طبق معماری! شهرهای آنجا ساخته شده است. دبههای آبی که به دست افراد است و یا کپسولهای گازی که در گوشهای از اردوگاه نلنبار شدهاند، یک افغانستان واقعی را به تصویر کشیدهاند.
□ بچههای اردوگاه
عمدهترین تفریح بچههای اردوگاه موتورسواری است. همیشه موتورهایی را میبینی که با دو الی سه نفر سرنشین که لباسهای بلوچی سفید یا آبی پوشیدهاند، از اردوگاه خارج و یا وارد میشوند. البته نمیتوان از علاقهی وافر جوانان اردوگاه به فوتبال چشمپوشی کرد. سه زمین خاکی در جوار اردوگاه وجود دارد که میتوان عصرها گرد و خاک حاصل از یک بازی فوتبال پر هیجان را در آن دید. از نزدیک ارودگاه که رد میشوی جور دیگری نگاهت میکنند. غریبهها را خوب میشناسند.

اما کودکان اردوگاه بیشتر دوچرخه سوار میشوند. به جرات میتوان گفت این کودکان نیمی از عمر خود را در صفهای نانوایی میگذرانند. همیشه در اطراف اردوگاه پسرکهایی را میبینی که با بغلهای نان راهی اردوگاه هستند. دخترکان اردوگاهنشین هم با لباسهای رنگیرنگی [بیشتر رنگهای سبز و قرمز] در گوشهگوشههای اردوگاه دور هم جمع شدند و در خاک و خل میلولند. خوب این هم یک نوع سرگرمی است.
□ همسایهها
همانطور که گفته شد با توسعهی رفسنجان، اردوگاه هم جزیی از شهر شد. بطوریکه این طرف جاده اردوگاه واقع شده و طرف دیگر دو شهرک بزرگ «فرهنگیان» و «بنیاد جانبازان». یکی از اهالی شهرک جانبازان به شوخی میگوید: «ما در مرز بین کابل و ایران زندگی میکنیم.»
اهالی این دو شهرک حسابی از همجواری با اردوگاه افغانیان شاکی هستند. محمد که در شهرک فرهنگیان صاحب یک خواروبار فروشی است، میگوید: «از فرمانداری بگیر تا شهرداری. از شهرداری تا مرکز بهداشت. آنقدر نامه نگاری کردهایم که خسته شدیم. تقزیبا برای هر فرمانداری در ابتدای شروع به کارش در رفسنجان یک نامه نوشتیم. اما انگار نه انگار.»
یکی دیکر از ساکنان همین شهرک میگوید: «آرزو به دل ماندیم یک شب توی حیاط خانه بخوابیم. بوی بدی که از اردوگاه متصاعد میشود خواب را برایمان حرام کرده است. روشن کردن کولر هم فایدهای ندارد چونکه بو را داخل خانه میکشد.»
مرد مسنی با انگشت پژوی 206 را نشان میدهد و میگوید: «وضعشان از ما معلمها بهتر است. ببینید چه ماشینهایی سوار میشوند!» مرد پربیراه نمیگوید. چونکه چند دقیقه بعد یک پژوی 405 هم از اردوگاه خارج میشود. خانمی از رعایت نشدن بهداشت در داخل اردوگاه و شیوع شدن بیماریهای مختلف مینالد. و با ناراحتی میگوید: «یادتان هست چند سال پیش وبا شیوع پیدا کرده بود؟ میگفتند مرکزش از یکی از همین اردوگاهها در بردسیر بوده است.» شوهر همین خانم هم اضافه میکند: «همه نوع معاملهای اینجا صورت میگیرد. معاملههای مشکوک و غیرقانونی.» مردی در تایید حرفهای همسایهاش میگوید: «مصرف «آهک» در اردوگاه زیاد است. چونکه با آن «ناس» درست میکنند و به خورد جوانهای مردم میدهند.»
یکی دیگر از اهالی محل دربارهی ساکنان میهمانشهر میگوید: «عدهای از آنها برگ اقامت ندارند و بصورت قاچاقی در محل زندگی میکنند.» او همچنین از پژویی تعریف میکند که دو روز قبل از سال نو در جادهی رفسنجان-کرمان دچار حادثه میشود و افغانیهای که تعداشان به هشت نفر میرسیده از آن پیاده شدند و در کشتزارهای پسته مخفی شدهاند. اسم مخفی شدن که میآید یکی از اهالی میگوید: «بهترین جا برای مخفی شدن خلافکاران همین اردوگاه است. اکثر «اراذل شهر با اهالی اردوگاه مراوده دارند. کافی است کمی اوضاع درهم برهم شود. اگر به اردوگاه پناه آورند. دیگر کسی نمیتواند پیداشان کند.»
یکی دیگر از کسب و کار اردوگاهنشینان میگوید: «بچههایشان از صبح تا شب در آشغالها میپلکند. بزرگتر میشوند نانخشک و پلاستیک کهنه و غیره میخرند. کمی دیگر که بزرگتر میشوند. یا کارگری میکنند یا میروند دنبال کارهای خلاف.»
هوا همچنان گرم و غبارآلود است. باد درختهای اطراف اردوگاه را تکان میدهد. پسربچهها با گونیهایی که همیشه همراهشان است به سطح شهر میروند و هنگام غروب آنچهرا که خریداری کردهاند خانه میآورند. تا فردا چه پیش آید. زندگی همچنان در اردوگاه جریان دارد.
روز عشق با مارک خارجی یا داخلی!
اختصاصی بام کویر/ ایرانیها از دیرباز تاکنون به هنگام شادیهای خود مراسم ویژهای را تدارک دیدهاند. جشنهایی چون «نوروز باستانی»، جشن «سده»، جشن «چهارشنبه سوری»، جشن «سیزدهبدر» و غیره در ایران باستان، جشن میلاد پیامبر اکرم(ص) ، اعیاد غدیر، فطر و قربان، جشن «نیمهی شعبان» و غیره در دورهی اسلامی و جشنهای دههی فجر در دورهی معاصر، گواهی بر این ادعاست. با توجه به بدون مرز بودن کشورها، جشنها به بلاد دیگر هم مهاجرت میکنند. مثلا در بعضی کشورهای اروپایی اول بهار را جشن میگیرند. همانگونه بعضی از جشنهای غربی نه تنها به فرهنگ ما وارد شدهاند بلکه جای خود را نیز در یین مردم پیدا کردهاند. یکی از این چشنها «والنتاین» است. این جشن چند سالی در دل مردم ایران به ویژه جوانان ریشه کردهاست. از آنجا که مدل وطنی همین جشن را در ایران باستان داشتهایم موافقان و مخالفانی هم دارد:

روز عشق؛ مدل خارجکی
«روز والنتاین» [Valentine's Day] که در فارسی به «روز عشاق» معروف شده، عیدی است در روز ۱۴ فوریه [۲۵ بهمنماه] که در کشورهای اروپایی [چند سالی در ایران و یکی، دو سالی در کرمان] زوجها [جوان یا پیر؛ فرقی نمیکند] به یکدیگر ابراز عشق میکنند.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن «کارت والنتاین» یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام میشود. سابقهٔی تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار «قدیس والنتاین» در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد. در سده سوم میلادی، در روم باستان فرمانروایی به نام «کلودیوس دوم» سلطنت میکرد. کلودیوس معتقد بود که سربازان مجرد نسبت به دیگران مردانی جنگجو و شجاعترند. از این رو با قدغن کردن ازدواج سربازان در این اندبشه بود که ارتش قویتری داشته باشد. بعد از وضع این قانون کسی را یارای قانونشکنی نبود به جز کشیشی به نام «والنتاین یا والنتیوس». او مخفیانه عقد سربازان را با دختران رومی جاری میکند. دیری نمیپاید که کلودیوس از این راز باخبر میشود و دستور میدهد تا والنتیوس را زندانی و سپس اعدام میکنند. از آن پس سالروز مرگ والنتاین به روز ابراز عشق معروف شده است.
روز عشق؛ مدل وطنی
در گاهشماری های مختلف ایرانی، علاوه بر این که ماهها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. یکی از این روزها روز «سپندارمذگان»، است. این روز در تقویمهای قدیمی مصادف با پنجم اسفند است اما از آنجا که در گذشته ایرانیان ١٢ ماهِ ٣٠ روزه داشتند، بنابراین روز پنجم اسفند[سپندار مذگان]، با روز ٣٣٥ از سال یا ٢٩ بهمن، در سالشمار کنونی ایرانیان، برابر است، یعنی تنها چهار روز بعد از روز والنتاین. در هر صورت، 5 اسفند یا 29 بهمن، سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است. چون با فروتنی و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بهعنوان نماد عشق میپنداشتند. در این روز که مردان به همسران خودهدیه میدادند. مردان و پسران، زنان و دختران خانواده را بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت میکردند و به آنان هدیه میدادند.این سبب میشود تا مردان خواهران و همسران خود را به یاد داشته باشند و آنها را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدتها ادامه داشت و بسیار هم باشکوه برگزار میشد، همواره احترام به زن برای مردان گوشزد میگردید.
والنتاین کرمانی
پس از اینکه روز والنتاین وارد ایران شد به سرعت جای خود را بین مردم باز کرد و کرمانیها هم امسال استقبال خوبی از این شب کردند. ویترین مغازههای حوالی میدان «آزادی» و خیابان «دکتر شریعتی» مملو از عروسکهای پشمالو و قرمز رنگی بود که در بعضی به طرز زیبایی تزییین شده بود. منطبق شدن این روز با پنجشنبه افراد زیاد زیادی را به خیابانها کشاندهاست. بعضی از مغازهداران برای جلب توجه بیشتر کاغذی را بدین مضمون روی شیشهمغازه خود نصب کرده بودند؛ «زیباترین کادوهای مخصوص روز والنتاین». یکی از مغازهداران «پاساژ حافظ» دربارهی اجناس مغازهاش میگوید: «آنچه که در ویترین میبینید، «ست» کامل والنتاین است که تشکیل شده از: قلبهای شاخهای، خرسهای عروسکی، شوکولات، جعبه و پوشال، که به مناسبت روز عشاق، عرضه میکنیم.» این مغازهدار فروش این چند روزهاش را خوب ارزیابی میکند و میگوید: «نسبت به سال قبل استقبال بیشتری از اجناس شده و طی این دو سه روزه فروش خوبی داشتیم.» اینگونه از صحبتهای این فروشنده استنباط میشود که روز والنتاین هر سال شناختهتر میشود و شاید در آینده شهروندان آنرا به عنوان روزیکه تاریخش از خاطرشان محو نخواهد شد، به یاد بسپارند. اما این فروشنده چیزی از روز سپندارمذگان نمیداند و با کنجکاوی دربارهی آن و تاریخش سوال میکند. گویا دارد برای آن روز هم نقشه میریزد. یکی دیگر از مغازهداران در خوصوص این دو روز میگوید: «کادوهای روز والنتاین مشخص هستند؛ قلبها و خرسهای عروسکی به رنگ قرمز. اما از این روزی که شما میگویید [روز سپندارمذگان] هیچکس هیچ ذهنیتی ندارد.» «مهدی» 26 ساله، این نظریه را رد میکند و معتقد است: «مهم کادو دادن و کادو گرفتن است، نه اینکه نوع کادو چی باشد، شاید تا چند سال دیگر همین کادوهای والنتاین هم تغییر یابند و مطابق با میل جامعه شوند. «گل سرخ» که فقط مخصوص والنتاین نیست. خوشبختانه ما نه کادو دادیم نه گرفتیم!» مهدی همچنین میگوید: «هیچ فرهنگی کامل نیست، به همین خاطر افراد فرهنگهای مختلف به دنبال چیزهای نو و جدیدند. شاید اگر نوروز هم فراموش شده بود الان «کریسمس» جایگزین آن گرفته بود. با توجه به اینکه امروزه با رواج ماهواره و اینترنت، مرزها از بین رفتهاند، اگر فرهنگ جدیدی وارد جامعه شود در صورتی میتوان از ورود آن جلوگیری کرد که جانشین آن از قبل آماده باشد. در غیر این صورت تبعات خوبی در پی نخواهد داشت. مثلا نفس والنتاین در این است که کادوها ارزان قیمت باشند؛ در حد یک شوکولات. اما در جامعه ما بیشتر پای چشم و همچشمی و پز دادن در میان است.»
موافقها و مخالفها
گروههای مختلف جامعه [بنا به بررسی سود و زیان خود] طرفدار و یا مخالف این دو روز هستند. «اعظم» 23 ساله با روز سپندارمذگان موافقتر است و میگوید: «روز والنتاین به این دلیل در ایران جا افتاده است که تبلیغات زیادی روی آن صورت میگیرد، اگر به خاطر روز سپندارمذگان تبلیغات مناسب انجام میشد الان هیچ ایرانی چیزی از والنتاین نمیدانست.» اما «نسیم» کاملا مخالف این جمله است و اعتقاد دارد: «جشنهای زیادی در اروپا و آمریکا وجود دارند اما هیچکدام نتوانستند مانند والنتاین در دل مردم ریشه کنند. جشنهایی چون «هالوین» و یا «شکر گذاری» که ارزش معنوی هم دارد.»
در این میان افرادی هم هستند که طرفدار هیچکدام از این دو روز نیستند یا اینگونه وانمود میکنند. «هنگامه» 22 ساله است. به نظر میآید دل خوشی از عشق و عاشقی ندارد و معتقد است که روز والنتاین روز خوبی است، البته برای «شل کردن سر کیسه!» و همچنین روز بهتری برای مغازهداران و صاحبان کافیشاپها. او همچنین میگوید: «بیش از 50 درصد از عشاقی که با وسواس زیاد برای هم کادو میخرند، سال آینده چشم دیدن یکدیگر را ندارند و سایهی هم را با تیر میزنند!»
شب روز والنتاین
ساعت از 8.30 شب پنجشنبه، گذشته است. کمکم مغازهداران کرکرهی مغازهها را پایین میکشند. خیابانها هم خلوتتر شدهاند. اما «فاطمه» و خواهرش هنوز در خیابان هستند؛ با پاکتهایی در دست. صورتهای معصومشان از سرما سرخ شده است. از این ماشین به آن ماشین میدوند. آنها نه چیزی از والنتاین میدانند نه از سپندارمذگان، فقط در فکر این هستند که هر چه زودتر پاکتهای خوشبختی به افراد بفروشند. البته شاید فروششان در شب والنتاین بهتر باشد و دلهای عاشق روی خوشتری به آنها نشان دهند. خدا کند اینطور باشد.
ما نان یکمن، چهارده پول خوردهایم!
گزارش: امیرسام نگارستانی/ عکس: امیر حسین رضایی/
اختصاصی بام کویر [شاید آخرین همکاری من با امیرسام و امیر باشد در نشریه بام کویر باشد]
در بازارهای قدیمی کرمان که قدم میزنی، مغازههایی را میبینی که هنوز به همان سبک و سیاق قدیمی فعالیت میکنند. شاید اگر چند روز بعد بیایی، دیگر اثری از آنها نباشد و رهگذران تا سالهای سال با یک در بسته روبهرو شوند. دری که برگی از تاریخ و فرهنگ این سرزمین را در پشت خود نهفته است.
هنوز چندتایی شغل در کرمان وجود دارد که ممکن است بهزودی از بین بروند و ازآنها فقط یک نام بماند. شغلهایی که صاحبان آنها، اکثر پیرمردهایی هستند که عمر خود را روی این مشاغل گذاشتهاند. «رمضان انجمشعاع» پیرمردی است که در بازار «میدان قلعه» مغازهای کوچک دارد. در مغازهی این پیرمرد 82 ساله گلولههایی از نخهای رنگارنگ پراکنده شدهاند. درست وسط مغازهاش چهار گلولهی نخ که آنها را «گروک» مینامد، روی زمین چیده شدهاند. با وجود سرمای بیش از حد هوا هر روز به دکان میآید و در گوشهای از آن کز میکند. وقتی عکاس نشریه میخواهد از او عکس بیاندازد، میگوید: «ما روزها اینجا نشستهایم، اینقدر میآیند از ما عکس میگیرد، حتی خارجیها!» میداند که قرار است از شغلش تنها یک یاد و خاطره بماند، دیگر هیچ…

آقای انجمشعاع! نام شغلتان چیست؟
ریسفروشی
ریس؟!
ریس قالی و فرش که برای بافت قالیهای کرمانی و افشاری به کار میرود.
پس حتما مشتریهای خاصی دارید؟
مشتری؟! اصلا مشتری نیست. بازار خرید و فروش فرش کساد است. وقتی فرشی نباشد، دیگر کسی ریس نمیخرد. حدودا 100 مشتری ثابت در کرمان و اطراف داشتهام که الان هیچکدام پیدایشان نميشود. گر اینکه رهگذری پیدا شود که برای خیاطی یا کارهای هنری مقداری ریس نیاز داشته باشد. یا بانکها برای دور اسکناسها یک کیلو ریس بخرند.
چند سال به این کار مشغولید؟
از اول عمرم توی این کار بودم. 41 سال هم هست که دراین مغازه به کسب مشغولم.
پس از همان اول ریس فروش بودید؟
نه. من خودم کارگاه داشتم، قالی هم خرید و فروش میکردم. از خارجیها به خصوص آمریکاییها سفارش قالی میگرفتیم. پول هم خوب میدادند. اما کمکم وضع عوض شد. مجبور شدم جنسها را نیمبها بفروشم به تجار. یک مقدار هم بدهی داشتم که صاف کردم. از کسانی هم که طلب داشتم، بعضیها دادند، بعضیها هم خوردند و رفتند. باقیمانده هرچه بود این دکان را گرفتم و 41 سال است که ریش فروشم.
وقتی ریس فروشی را راه انداختید، درآمدتان چطور بود؟
خوب بود، خرجت در میآمد، حداقل اگر اتفاقی برای مغازهات یا خانهات میافتاد، میتوانستی 10 تومان خرجش کنی. تا چهار، پنج سال پیش هم مشکلی نبود. اما این روزها اگر درآمد دیگری نداشته باشی، بایدگشنگی بخوری، اگر در یک خانه چهار نفر باشی. «نون و آبگرمو» هم نمیتوانی بخوری.
خوب وقتی بازار ریس فروشی این طور کساد شد، چرا نرفتید دنبال یک شغل دیگر؟
سنم اجازه نداد، قدرتش را نداشتم، شما جوانید، دنبال هر کاری که بخواهید میتوانید بروید اما من پاهایم درد میکند.
بیمه هستید؟
بیمه نه!
الان درآمدتان چقدر است؟
گاهی روزها به 2000 تومان هم نمیرسد. قیمتها هم که روز به روز درحال بالا رفتن است. ما نان «یکمن چارده پول» خوردهایم، گوشت «سیسنگ دهشاهی» خریدهایم، اما الان گوشت کیلویی 6000 تومان، 7000 تومان.
ریسها را از کرمان میخرید؟
تا چند وقت پیش از کرمان میخریدم اما همهی کارخانههای کرمان تعطیل شدهاند. مجبور شدم از خمینیشهر اصفهان بیاورم. که آن کارگاه هم یک ماهی است به دلیل اینکه همسایهها از حمل کارگاه ناراضی بودند تعطیل شده و تا دوباره شروع به کار کند، طول میکشد. ]با اشاره به مغازهی تقریبا خالیاش[ میبینید که دیگر جنسی برایم نمانده.
به نظر شما چرا فرش کرمان که روزگاری شهرت جهانی داشت به وضعیتی دچار شده که فرشهای تبریز و قم از آن پیشی گرفتهاند؟
اینجا از پشم «ورهمشور» ]ناخالص و نامرغوب[ استفاده میکنند، از ریس خمینیشهر استفاده میکنند که هم سفت است هم سنگین. اما آنجا از پشم خارجی «مرینوس» استفاه میکنند که هم سبک است هم رخ ندارد ]کم نمیآید[ اگر صدمن به دستگاه بدهند تا ریس کنند، شاید یک یا دو منش کم بیاید. اما پشمی که در کرمان استفاده میشود هر5/4 کیلو، یک کیلویش خراب میشود. با وجود این، آنها هم درآمدی ندارند. کار فرش، کار پر زحمت و کم درآمدی است.
]وسط مغازه یک ترازو با زنجیرهای یک متری آویزان است[ همچنان از همان ترازوی قدیمی استفاده میکنید؟
سرم از ترازوهای امروزی در نمیآید! این ترازو را 50 سال است که دارم، یک مثقال را هم حکم میکند. ]برای اثبات دقت ترازو یک کاغذ را در یک کفهی آن میگذارد.[
به این فکر کردید که اگر مغازتان را جابهجا کنید، شاید کمی وضع کسب و کارتان بهتر شود؟
وقتی قالیبافی رونق ندارد، دیگر چه فرقی میکند که اینجا باشی یا جای دیگر. اتفاقا برای شغل ما هیچجا بهتر از اینجا نیست. ببین این دکانها همه تعطیلند همهی اینها روزی باز بودند و رونق داشتند. اما صاحبانشان مردند و کسی نبود جایشان را بگیرد. ]با اشاره به هر کدام از مغازههای در بسته[ این یکی عطاری بود، آن یکی لحافدوزی، آن کفشفروشی، آن پارچهفروشی.
فکر میکنید دلیل تعطیلی مغازههای این بازار ]بازار میدان قلعه[ و بازار قلعه چیست؟
فقط این خیابان! ] خیابان امام[این خیابان دو تا بازار را از بین برد. البته الان همه چیز ماشینی شده است. فرد از آن طرف جنس را سفارش میدهد، از آن طرف شاگرد مغازه، جنس را در صندوق ماشین میگذارد. اما اگر بخواهد همان جنس رامثلا از دکانهای این بازار بخرد. باید یک پولی هم به گاریچی بدهد تا جنس را برایش تا خیابان بیاورد. البته بچهها هم باید کار پدر را ادامه میدادند اما همه رفتند دنبال کارهای ادارهای و پشتمیزی.
چند فرزند دارید؟ هیچکدام را مجبور نکردید کارتان را ادامه دهند؟
ده فرزند دارم. آنها نیامدند، من هم مجبورشان نکردم. با درآمد همین دکان لیسانس شدند، فوق دیپلم شدند. خودم هم دیدم که درآمدی در این کار نیست، نخواستم تا بیایند. هیچکدام نه میدانند قالیبافی چیست؟ ریس چیست؟ هر ریسی چه قیمتی دارد؟
خب، در دلتان حرفی مانده که بخواهید بگویید؟
چه بگویم، کار ما همین است، اینجا نشستهایم به امید خدا، وقتی دستمان به هیچ جا بند نیست، اگر نیاییم چکار کنیم.
علم بندی:
از اولین شب ماه محرم و با علم بندی در بقعه ی شیخ زاهد گیلانی شروع میشود.در این مراسم علم را از داخل مسجد یا امامزاده به بیرون و صحن آن آورده و با تزیین و پاک کردن آن ,علم را برای ایام عزاداری آماده میکنند.وبا قربانی کردن گاو وگوسفند به استقبال عزاداران میروند.این مراسم در ۸ محله انجام میشود.
چگونگی عزاداری:
در این شهرستان ۸ محله ی قدیمی وجود دارد که عهده دار اصلی مراسم در هر شب یکی از این محله هاست.محله ای که عزاداری آن شب نوبتش است به ترتیب از محله ی مجاور خود و ۷محل دیگر عبور میکند.و به این عزاداری "هفت محل" میگو یند.عزاداری به جز صبح و ظهر عاشورا که در روز است در شب انجام میشود.
این محله ها عبارتند از: امیر شهید,شعر بافان, خمیر کلایه, کاروانسرابر, اردو بازار, پردسر, گابنه و چهار پادشا هان.
چهل منبر:
در غروب روز تاسوعا(شب عاشورا)در محله های مرکزی و قدیمی شهر در جلوی هر خانه ظرفی سفالی و پر از شن میگذارند و درون آن شمع روشن میکنند و یک اسه برنج کنار آن قرار میدهند,مردمی که حاجتی دارند ۴٠ عدد شمع و ۴٠عدد خرما تهیه میکنند و شروع میکنند به عبور از جلوی منبر ها و در هر جا یک شمع رمشن کرده و یک خرما برای صاحب منبر در ظرفش میگذارند و مقداری برنج بر میدارند واین کار را ادامه میدهند تا جایی که شمع و خرماهایشان تمام شود در پایان برنجی را که جمع کرده اند با آذوقه ی برنج سالیانه ی خانه ی خود مخلوط می کنند. در راه بعضی از خانه ها آش ,شعله زرد , شربت,شیر,... بین مردم پخش می کنند.
زاری زاری:
چند ساعت قبل از اذان صبح عاشورا عده ای از جوانان با سینه زنی و خواندن نوحه بین محله ها می -گردندو این کار را تا اذان صبح ادامه میدهند.
شب قتل است یک امشب که حسین بیدار است, نکن ای صبح طلوع, , نکن ای صبح طلوع
غمش امشب همه از العطش طفلان است , نکن ای صبح طلوع, , نکن ای صبح طلوع.
شام غریبان:
غروب روز عاشورا در بین دسته جات عزاداری دو گروه زن و مرد که در دست خود شمع دارند و با دسته ای از کاه بر سر خود می زنند و شعر شام غریبان میخوانند.
توضیح ویژه: شاید این آخرین گزارش اجتماعیام برای نشریه «بام کویر» باشد. امروز از همه خداحافظی کردم. البته جای دوری نمیروم. شغل جدیدم ایجاب میکند که از این پس در «رفسنجان» زندگی کنم. هر چند این شهر تا کرمان 100 کیلومتر بیشتر فاصله ندارد، اما بعید میدانم دیگر بتوانم در عرصهی روزنامه نگاری فعال باشم. باید صفحهی «آرمانشهر» بام کویر را به آرزوهایم بسپارم.

هیچکس برای ما ارزشی قایل نمیشود
اختصاصی بام کویر/ سرما بیداد میکند. کاهش دمای شهرهای مختلف کشور در این چند ساله اخیر بیسابقه بوده است. امروز مدارس شهر در همهی مقاطع تعطیل است؛ بچهها! در خانه بنشینید و برنامهی «فیتیلهایها» را نگاه کنید. فردا کلیهی دانشگاههای استان تعطیل است و امتحانات دانشجویان هم تا اطلاع ثانوی لغو؛ بروید از «برفبازی» لذت ببرید. پس فردا هم ادارات شهرتعطیل است؛ دست همسر و فرزندان را بگیرید و از طبیعت زمستانی لذت ببرید. اما کسانی دیگر هم در جامعه هستند که تعطیلی برایشان معنی ندارد. آنها که وضعیت شغلیشان ایجاب میکند که در سرما و گرما کار کنند. شغل آنها بهگونهای است که تعطیلی نمیشناسند و افراد جامعه به یاری آنها وابسته کسانیکه در روزهای سرد و یا حتی گرم سال باید آماده باشند. گروهی از این زحمتکشان جامعه، رانندگان تریلر و کامیون هستند که وظیفه انتقال بار را در سراسر کشور بر عهده دارند.
در کشور ما برخلاف سایر کشور توسعهیافته انتقال بار، بهویژه در حجمهای زیاد، از طریق حمل و نقل جادهای صورت میگیرد تا ریلی و هوایی. به همین دلیل کسانی که به «رانندگی بیابانی» روی میآورند کم نیستند. این شغل پرزحمت، از پرخطرترین مشاغل جامعه به شمار میآید. درحقیقت رانندگان خودروهای «سنگین» در بعضی از مواقع جان خود را کف دستشان میگذارند، در حالیکه این حرفه نیز مشکلات خاص خودش را، مخصوصا در فصل زمستان دارد.
«محمدرضا»، 24 سال است که حرفهی رانندگی تریلر را پیش گرفته است. او دربارهی مشکلات رانندگان در فصل سرما میگوید: «گاهی اوقات، از سرما، گازوییل در باک ماشین یخ میزند، ضدیخ گازوییل هم استفاده میکنیم اما در دمای 25 درجه زیر صفر جوابگو نیست.» محمدرضا مشکل این یخزدگی را از ترکیبات و ناخالصیهای موجود در گازوییل میداند و استفادهی مداوم از ضدیخ را هم هزینهبر عنوان میکند و میگوید: «هر لیتر ضدیخ 2300 تومان است و به ازای هر 100 لیتر میبایست یک لیتر ضد یخ استفاده کرد که به عبارتی برای یک باک 600 لیتری باید مبلغ 15هزار تومان بابت ضدیخ پرداخت.»
یکی دیگر از مشکلاتی که اکثر رانندگان بیابانی با آن دست و پنجه نرم میکنند، مشکل لاستیک است. به خصوص در فصل زمستان که لاستیکهای خشک در تماس با جادههای یخ زده سبب زود از بین رفتن آن میشود. یکی از رانندگان باسابقهی کرمانی، که برف پیری بر سرش نشسته است، در اینباره میگوید: «جرات نمیکنم لاستیک ایرانی را زیر ماشینم بیاندازم. اصلا برای جادههای ایران مناسب نیستند. مجبورم یک میلیون و صد هزار تومان بدهم تا یک جفت لاستیک خارجی سیمی و خوب بخرم.» از صحبتهای این رانندهی باتجربه اینطور استنباط که بعضی از جادههای ایران کیفیت مطلوبی ندارند. یکی دیگر از رانندگان معتقد است: «جادههای استان در مقایسه با سایر جادههای کشور در درجهی صفر قرار دارند. مثلا جادهی ماهان تا بم وحشتناکترین جادهی ایران است. حتی از جادههایی که درقلب کویر وجود دارند، مانند جادهی جندق به دامغان یا جادهی طبس خرابتر است. هر بار که از این جاده رد میشویم، بیشتر احساس میکنیم که زیربندی ماشین در حال از بین رفتن است. جالب اینکه امتداد همین جاده در استان محروم سیستان و بلوچستان، یعنی از «میل نادر» تا زاهدان، بهترین کیفیت را دارد. یا جادهی جیرفت؛ دو ماه دیگر که بارگیری ترهبار از جیرفت آغاز میشود، این جاده از خیابان مرکزی شهر هم شلوغتر خواهد شد و جوابگوی این همه ترافیک نیست. خوشبختانه مشکلاتی که در جادههای جنوب استان داریم، در جادههای شمالی وجود ندارد. اگر از رفسنجان تا انار هم دوبانده شود تا تهران دیگر هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت.»
البته اینها مشکلاتی است که عمدهی رانندگان با آنها مواجهند. ولی بسیاری از این قشر از جامعه به هنگام کاهش دمای شدید هوا ترجیح میدهند در منزل بمانند و زحمت مسافرت در این هوای سرد را به جان نخرند. اما کسانی که حمل مواد غذایی یا مواد سوختی را بر عهده دارند، چیزی به نام تعطیلی و یا مرخصی را نمیشناسند. رانندهی تانکری که پس از یک سفر 13 روزه به خانه بازگشته است، حتی پس از یک استراحت یک روزه، چشمانش به سختی باز میشوند. او از بندرعباس برای نیروگاه شهرستان «نکا» در استان مازندران، نفت کوره حمل کردهاست تا بجای گاز مصرف کنند و گاز را به مردم اختصاص دهند؛ «شنیدهام در کشورهای اروپایی، رانندههای سوخترسان را بعد از پنج سال کار مستمر، با حقوق مکفی بازنشسته میکنند. این یعنی ارزش گذاشتن برای کسانی که کارشان حمل و نقل سوخت است. اما در کشور ما کسی برای این قشر از رانندگان، هیچگونه ارزشی قایل نیست. در بدترین شرایط آب و هوایی باید بار ببریم، بین همهی رانندگان کمترین کرایه را داریم. اگر سنگ هم از آسمان بیاید، باید بار را به منزل برسانیم، برف که اهمیتی ندارد. اما چه کسی است که قدر بداند. در زلزلهی بم چند سرویس نفت و بنزین به زلزلهزدهها رساندیم؟ اما به چه کسانی پاداش دادند؟ کارکنان شرکت نفت! البته ما توقعی نداشتیم، برای رضای خدا کار کردیم. اما اگر ما نباشیم چه کسی میخواهد سوخترسانی را انجام دهد. در جامعه برای هر شغلی، روزی را تعیین کردهاند؛ روز پرستار، روز معلم، روز دانشجو... کدام روز را برای راننده در نظر گرفتهاند. روزی به نام روز حمل و نقل وجود دارد اما در این روز چه کاری برای رانندهها انجام میدهند، مرخصی به آنها میدهند؟ پاداش میدهند؟ خیلی از رانندهها اصلا نمیدانند این روز، چه روزی است؟ اگر از یک طرف بار ببریم از سمت دیگر باید خالی برگردیم، در حالیکه رانندگان دیگر دوباره در مسیر برگشت هم، بار میزنند. به نظر میرسد پلیس راهنمایی و رانندگی هم بیشتر ما را زیر ذرهبین دارد تا دیگر کامیونها را.» یکی دیگر از رانندگان سوخترسان میگوید: «این ماشینها را صد و خردهای میلیون تومان، پای ما حساب کردهاند. نه زنجیر چرخ دارند نه «بخاری درجا». به دلیل نداشتن این بخاری باید تا صبح برای اینکه از سرما نلرزیم یا ماشین را روشن بگذاریم که باعث بالارفتن مصرف سوخت میشود و یا تا صبح گاز «پیکنیکی» را درون ماشین، روشن بگذاریم که خطر گازگرفتگی دارد.»
اکثر رانندگان راضی به راننده شدن فرزندانشان نیستند. شاید بهخاطر پر زحمت بودن این شغل است. حتی یکی از آنها میگوید:« اگر قرار باشد «گوشت زانویم» را بخورم، نمیگذارم هیچکدامشان راننده شوند!» همسر یکی از رانندگان هم معتقد است: «رانندگی بیابان یعنی خون دل خوردن خانوادهها. همان شوهرم راننده است کافی است، نمیخواهم فرزندانم هم به این شغل کشیده شوند. الان خوشبختانه همه موبایل دارند. اما تا چند سال پیش باید منتظر میماندم تا شوهرم به یک آبادی برسد تا بتواند حداقل یک تلفن بزند.»
رانندگان کامیون باید هر لحظه منتظر هر اتفاق ناگواری باشند. در این فصل که اکثر جادههای کشور را روکشی از یخ تشکیل میدهد، بروز هرگونه حادثهای قابل پیشبینی است. چه اینکه در فصل سرما، این رانندگان بیابان و همچنین سوخترسان هستند که میتوانند باعث انتقال سریعتر مایحتاج جامعه از محلی به محل دیگر شوند، اما گویا کسی توجهی به زحمات این قشر از جامعه ندارد.
بنزین؛ محبوبتر از گاز
اختصاصی بام کویر/ چه بخواهیم، چه نخواهیم سهمیهبندی شدن بنزین همچنان بحث روز است، حتی پس از شش ماه از اجرا شدن آن. این طرح سبب افزایش چشمگیر قیمت خودروهای کم مصرف و دوگانهسوز نظیر پراید، سمند، پژو و حتی آردی شد. شرکتهای خودروسازی نیز بلافاصله دست به کار شدند و با تولید بیشتر خودروهای دوگانهسوز سود کلانی بردند. در این بین گروهی به فکر دوگانهسوز کردن خودروهای بنزینسوز خود افتادند. همین باعث شد تا سر افرادی که در کارگاههای تبدیل خودروهای بنزینسوز به دوگانه سوز کار میکنند، حسابی شلوغ شود. هجوم به این کارگاهها به حدی بود که قرار شد اولویت دوگانه سوز شدن با تاکسیها و سایر خودروهای مسافربر باشد. در ابتدای طرح سهمیهی جایگاههای سوختگیری هنوز شروع به کار نکرده بودند. اما یکی از آنها چندماه پس از اجرای طرح و دیگری چندی پیش افتتاح شدند تا مخزنهای گاز درون خودروها خالی نماند.
در مرحلهی دوم اعطای سهمیهی بنزین به خودروها مقرر شد سهمیهی بنزین کمتری به تاکسیهای دوگانهسوز اختصاص داده شود و آنها میبایست روزی فقط 13 لیتر بنزین مصرف کنند، در حالیکه سهمیهی آنها در دور قبل 30 لیتر بود. کم شدن سهمیهی بنزین تاکسیها مساوی شد با محبوب شدن گاز CNGو رانندگان تاکسی برای جبران کمبود بنزین خود به فکر پر کردن کپسول گاز خود افتادند تنها جایگاه سوخت گاز در ابتدای «جادهی تهران» جوابگوی این همه متقاضی نبود، کما اینکه جایگاه دوم، جنب شهربازی، بعد از افتتاح کجدار و مریز کار میکرد. یکی از رانندگان تاکسی مسیر «آزادی، مطهری» میگوید: «[جایگاه سوخت جنب شهربازی] یک روز درست است، یک روز خراب! امیدوارم هیچوقت درست نشود تا حداقل تکلیف خودمان را بدانیم، نه اینکه این همه راه، بیاییم و بدون گاز برگردیم. جایگاه جادهی تهران به ندرت خراب میشود. اگر مشکلی هم برایش پیش بیاید سریع حل میکنند اما این مرکز همیشه خدا خراب و در حال تعمیر است.» 
خراب بودن این جایگاه باعث هجوم خودروهای دوگانهسوز به جایگاه جادهی تهران شده است. همانطور که رانندهی تاکسی گفت سابقهی نه چندان خوب جایگاه جنب شهربازی این تصور را به وجود میآورد که اگر هم شروع به کار کند هیچ اطمینانی به ادامهی کارش نیست. در چند روز گذشته افرادی که از مسیر آزادی به سمت جادهی تهران در عبور بودند، با قطار طویلی از خودروهای «منتظر»، مواجه میشدند که جلوی پمپ گاز صف کشیدهاند. یک رانندهی تاکسی مسیر «شهاب» میگوید: «من همیشه، آخر شب برای پمپ میروم. معطلیاش کمتر است، اگر روز بخواهم گاز بزنم، دو ساعتی از کار و زندگی باز میشوم. اما شبها توی صف گاز هم استراحتی میکنم و هم سیگاری دود میکنم!» آیا واقعا برای پر کردن یک مخزن گاز باید دو ساعت معطل شد؟ به نظر میآید زمان بیشتر از این ارزش داشته باشد!
بعد از ظهر یک روز بارانی است. کرمانیها بالاخره توانستند با دعا و درخواست فراوان! ابرها را مجبور کنند تا سری هم به آسمان صاف کرمان بزنند و دق و دلیشان را، اینجا خالی کنند. از آنجا که کرمانیها به باران زیاد، عادت ندارند این بارش دو روزه مشکلاتی را در شهر ایجاد کرده است. حالا دیگر همهی آنها که خودرو دارند، قید سهمیه بنزین ماهشان را زده و خودروها را از گاراژ بیرون کشیدهاند، تا شاید کمتر «خیس» شوند. اما این کار، شلوغی بیش از حد خیابانها را سبب شده است. خیابان «خواجو» به خاطر تراکم سنگین خودروها به زور نفس میکشد. عبور و مرور ده دقیقهای است که متوقف شده است. دو خودرو به هم برخورد کردهاند، هیچکدام از رانندهها حاضر نیست کوتاه بیاید، رانندههای کم حوصله با درآوردن صدای بوقهای مختلف، اعتراضشان را اعلام میکنند. با وساطت سایر رانندگان، غایله خاتمه مییابد و عبور و مرور جریان میپذیرد. «چهارراه فیروزه» هم با ازدحام خودروها مواجه شده است. هیچکس ملاحظهی دیگری را نمیکند. همه میخواهند زودتر از این گره که تا «کورشدنش!» چیزی نمانده، فرار کنند. بعضی سرگردان وسط چهارراه ایستادهاند، نه میتوانند جلو بروند و نه عقب، چراغ که سبز میشود رانندگان دیگری به چهارراه سرازیر میشوند. آنها که به هنگام سبز بودن چراغ موفق به عبور از چهارراه نشدهاند، مترصد فرصتی هستند تا از آن عبور کنند اما فقط ترافیک را سنگینتر میکنند. دویست، سیصد متر بعد از چهارراه، خودروهای رنگارنگی که بیشترشان به رنگ زرد هستند، پشت سر هم، صف کشیدهاند. ابتدای صف تقریبا یک کیلومتری، به جایگاه سوخت CNG میرسد. ازآنجا که پمپ، کنار جایگاه آتشنشانی واقع شده، یک تابلو جلوی پل ورودی آن نصب شده است؛ «به دلیل خروج اضطراری لطفا پشت خط سفید توقف فرمایید!» کمتر کسی را به این هشدار توجه میکند. هر کدام از رانندگان به هنگام انتظار برای سوختگیری سعی میکنند به گونهای خود را مشغول کنند تا گذر زمان را حس نکنند. یکی با موبایلش بازی میکند، دیگری با وجود سرما سرش را از شیشه بیرون آورده و سیگار میکشد، یکی دیگر در حالیکه از سرما در خود فرو رفته کنار خودرویش ایستاده است، و امتداد صف را مینگرد. آنگونه که رانندگان میگفتند از صف چند کیلومتری خبری نیست. اما همین صف هم معطلیاش زیاد است. یکی از رانندگان میگوید:«تازه امشب خلوته! صف گاز هفتهی قبل حتی تا چهارراه فیروزه و بعد از آن هم میرسید. برای زدن گاز میبایست یک ساعت و نیم، دو ساعت، معطل میماندیم.» یکی دیگر از رانندگان دلیل کوتاهتر شدن صف نسبت به هفتههای قبل را، شروع به کار مجدد دیگر جایگاه CNG را میداند. اما میگوید: «امیدی بهش نیست، احتمالا دو سه روز دیگر دوباره از کار میافتد و همون آش و همون کاسه!»
در داخل جایگاه چهار پمپ وجود دارد. یکی از آنها مخصوص اتوبوس است، این را از کاغذی میتوان فهمید که روی آن چسباندهاند. از سه تای دیگر یکی بلااستفاده است، پمپچی میگوید خراب است و توضیح بیشتری آن نمیدهد. یکی از پمپهای سالم، دو شیلنگ دارد و دیگری یک شلینگ. کسانی که در مخزن گاز خودرویشان سمت راست است و قصد سوختگیری از این پمپ را دارند، میبایست با دنده عقب وارد جایگاه شوند.
سرنشین میانسال یک پراید، به روبهرو خیره شده است و مدام روی ساعتش نگاه میکند. او میگوید: «حیف که گاز معطلیاش زیاد است والا هم مصرفش کم است هم قیمتش مناسب. من هر سه روز یکبار مخزن ماشین را پر میکنم. اگر تعداد جایگاهها بیشتر شود، این همه معطلی هم از بین میرود.» رانندهی رانندهی یک تاکسی پراید، که تند تند تخمه میشکند و پوستش را به بیرون پرتاب میکند. در حالیکه به اخبار ترافیک تهران، از رادیو پیام گوش میدهد، میگوید:«اگر سهمیهی بنزین را کم نکرده بودند، وقتم را توی این صف تلف نمیکردم. هر 130 کیلومتر رانندگی، بایدکپسول را پر کنم، تازه! وقتی ماشین با گاز کار میکند اصلا جون ندار!»
با وجودی که عمدهی رانندگان گاز CMG را به عنوان یک سوخت مطلوب قبول کردهاند، به نظر میرسد بنزین همچنان سوخت دوستداشتنی جامعه به شمار میآید، جه اینکه همچنان تقاضا برای این سوخت فسیلی زیاد است و خیلیها همین بنزین سهمیهای را به گاز و دوگانهسوز شدن خودروها ترجیح میدهند.
شخصیها فعلا پشت در!
اختصاصی بام کویر/مرحلهی دوم سهمیهبندی بنزین چندی است آغاز شده است و رانندگان سرمست از شارژ شدن کارتهای سوختشان با 480 لیتر بنزین لیتری 100 تومان، در خیابانها جولان میدهند. در این میان، هنوز گروهی از رانندگان به دنبال دوگانهسوز کردن خودروهایشان هستند تا با استفاده از گاز CNG هم از آلوده شدن آسمان آبی شهر جلوگیری کنند! و هم کمبود بنزین مصرفیشان را با گاز جبران کنند. اما برای دوگانهسوز کردن خودروشان باید با مشکلاتی دست و پنجه نرم کنند که گویا تمامی ندارند. پس از اجرای طرح سهمیهبندی حالا دوگانه سوز کردن خودروها، فکرها را به خود مشغول کرده است.
میدان آزادی کرمان، طبق معمول همهی روزها شلوغ است و رهگذران در هوای سرد یک بعد از ظهر پاییزی در خود فرو رفته و تند تند از کنار هم رد میشوند. ایستگاههای تاکسی مملو از مسافرانی که حوصلهشان سررفته است. چند تاکسی بدون مسافر در ایستگاه ابتدای خیابان استقلال ایستادهاند اما مسیرشان ناکجاآبادی به نام «دربست» است! یک تاکسی «ون» خالی از جلوی انبوه مسافران عبور میکند. راننده نگاهی به جمعیت میاندازد، همههمهای بین مردم برپا میشوند. هر کدام چیزی میگویند؛«احمدی؟»،«ترمینال؟»،«پارک؟»،«آسیاباد؟». اما انگار «حسی» به راننده میگوید که اینجا جای توقف نیست. او هم پا روی پدال گاز گذاشته و جمعیت را به حال خود میگذارد.
مردم، با رسیدن هر تاکسی تا «شخصی مسافربر» به دور آن میریزند، آدم یاد زمانی میافتد که شخص مهمی به شهر آمده و مورد استقبال قرار میگیرد. یکی از رانندهها اجازه میدهد که دو نفر جلو سوار شوند. اما میگوید:«اگر پلیس جلویم را گرفت، جوابش باخودتان... او که پیرمردی «موی سپید کرده است، از انتظار «سه ساعته» در ایستگاه سوخت CNG کاملا کلافه شده؛«وقتی درب صندوق عقب رابالا میزنی، باید انعام متصدی سوختگیری را توی صندوق بگذاری، او دیگر خودش میداند چکار کند.» پیرمرد چند ماهی است که تاکسیاش دوگانهسوز شده است، کم و بیش راضی است اما میگوید:«موتور ماشین برای سوخت بنزین طراحی شده حالا چطور گازسوزش میکنند خدا عالم است. شنیدم بعد از یک مدت ماشین سوپاپهای خراب میشوند و باید تعویض شوند.» 
در کرمان دو مرکز برای تبدیل خودروهای بنزین سوز به دوگانهسوز وجود دارد. یکی در جادهی تهران و دیگری در محلهی صنعتی بزرگراه امام. «حسن» رانندهی تاکسی است که در یکی از این دو مرکز تاکسیاش را دوگانهسوز کرده است؛ «بعد از هفت، هشت ماه نوبتم شد. هزینهاش به کنار، از بس انعام دادم؛ حالا خسته شدم. مجبوریم انعام بدهیم، اگر ندهیم حتما یک جای کارشان ایراد پیدا میکند. 25 هزار تومان، کمتر یا بیشتر، فقط به شاگرداها انعام دادم.»
این روزها اگر خودروی شخصی داشته باشی باید فکر دوگانهسوز کردنش را از سر بیرون کنی زیرا اولویت با تاکسیها، وانتها و خودروهایی که از تاکسیرانی نامه گرفتهاند، است. هر چند ثبتنام از خودرو صورت میگیرد اما نوبتدهی برای دوگانهسوز شدن موکول میشود به یک سال بعد. این را خانمی میگوید که منشی یکی از همین مراکز است. چنان از یکسال آینده میگوید که انگار همین فرداست. توضیح بیشتری نمیدهد. و ما را به کاغذی که روی دیوار چسبانده شده است، ارجاع میدهد. با این مضمون:«بنا بر فاکسی که از تهران رسیده است هیچگونه نوبتی جهت دوگانهسوز کردن دادن نمیشود، مگر به وانتها و تاکسیها با نامه از تاکسیرانی!»
جلوی یکی از مراکز و لولهای برپاست. ساعت از 8:45 صبح گذشته است اما در مرکز همچنان بسته است. رانندگان کسل کنار خودروهایشان ایستادهاند. یکی از آنها «چهارزانو» روی کاپوت خودرویش نشسته است و در حالیکه خمیازه میکشد، ساعتش را نگاه میکند. خودروها اکثرا تاکسی هستند. مرد میانسالی از راه میرسد که رانندگان دورهاش میکنند. فقط یک کلمه میگوید:«بعدازظهر» هر سوالی که از او میپرسند همین کلمه را میگوید.
«من ماشینم دوگانه سوز شده، میخواستم فقط کپسول را وصل کنم»، «بعد از ظهر!»، «من سه روز هی میام و میرم، امروز نوبتم میشه؟»، «بعد از ظهر!» «من از ساعت 6 اینجام»، «بعد از ظهر!» سرانجام مرد میانسال سکوت میکند و با نگاهی به انبوه خودروها میگوید:«تا اطلاع ثانوی از پذیرش ]تاکسی[ پیکان معذوریم، فقط «آردی»، بقیه به سلامت، همین جملهی مرد میانسال برای بلند شدن سروصدای رانندگان کافی است. اما مجددا این مرد میانسال است که کافی است با فریادی همه را به سکوت وادار میکند. یکی از رانندگان میگوید:«خودشان هفتهی قبل گفتند بیا، از آن روز هر روز میآیم، که میگویند فردا بیا. خوب یک روز بگویید همان روز بیایم. چرا اینقدر ما را سر میدوانند؟»
وضعیت مرکز دیگر شهر هم بسامان تر از این مرکز نیست، ناراحتی شهروندان، بیحوصلهگی متصدیان کارگاهها صف کیلومتری خودروها، همه و همه حکایت از سختیهایی دارد که خیلیها را از دوگانهسوز کردن خودروهایشان منصرف کرده است. این جدا از هزینهای است که افراد باید بپردازند. هزینهای که 100 هزار تومان تعیین شده اما افزایش آن قابل پیشبینی است.
ساکنان زندهی قبرستان
اختصاصی بام کویر:
کرمانیها حرمت خاصی برای «درگذشتگان» خود قایلند. از همینرو «قبرستان کرمان روزهای پنجشنبه و جمعه، همواره از مکانهای شلوغ شهر به شمار میآید. بهدلیل واقع شدن «مسجدصاحب الزمان» در این قبرستان، اکثر کرمانیها آن را به همین نام، میشناسند. این قبرستان که پیشینهی تاریخی نیز دارد، در میان جنگل مصنوعی (دست کاشت) «قائم» محصور شده است و مشرف شدنش از سمت شرق به کوه صاحبالزمان به یکی از اصلیترین تفرجگاههای مردم کرمان بدل شده است. به نزدیکی قبرستان که میرسیم، چراغهای سبز مسجد صاحبالزمان نمایان میشود. راننده پخش اتومبیل را خاموش میکند. خب اینجا قداست خاص خودش را دارد.
قبرستان به جز «امواتی» که در سینهی خاک آرمیدهاند، ساکنان دیگری هم دارد. آنها که یا به طور دائم و یا موقت، با رضایت و یا از روی اجبار در این ناحیه از کرمان گذران عمر میکنند.«مردهخور» لقبی است که عامهی مردم به این افراد اختصاص دادهاند.
پولدارها خسیس تراند
یکی از ساکنان زندهی قبرستان، جوانی است «تروتمیز » و «اتو کشیده». کرمانی نیست، این را از شیوهی حرف زدنش میتوان فهمید. قرآنی در دست دارد و از این قبر به آن قبر سر میزند و مودبانه از صاحبان مردهها میپرسد که قرآن بخواند یا نه؛ «سورههای جمعه، الرحمن، واقعه و هر کدام از سورههای جزء سیام را میخواهید بخوانم. بقیهی سورهها را هم بلدم ولی این چند تا را کامل بلدم. میدانید که اگر خدای نکرده کلمهای را اشتباه بخوانم معصیت دارد.» او نامش «حمید» است و میگوید:«عصرهای پنجشنبه و جمعه میآیم. و برای اهل قبور قرآن میخوانم، مردم هم هرچه کَرَمشان باشد کمک میکنند. فقط نمیدانم چرا هر چه پولدارتر میشوند خسیستر میشوند.» توضیح بیشتر نمیدهدو قرآن را بر میدارد و راهی قبر دیگری میشود. سبک خواندنش معمولی است نه خیلی غلیظ میخواند و نه خیلی ساده ـ از ظاهرش کاملا مشخص است که قرآن خوانی برسر قبرها شغلش نیست بلکه از روی اجبار به این کار مشغول شده است.
قبرها شسته می شوند
یکی از سنتهای مردم به هنگام رفتن بر سر مزار، شستن قبر و احتمالا آبیاری باغچهی آن است. از آنجا که چند شیر آب بیشتر در قبرستان نیست، خیلیها ترجیح میدهند یکی، دو گالن آب با خود بردارند کسانی که با اتوبوس یا تاکسی به قبرستان میروند همیشه با مشکل پیدا کردن آب مواجهاند. همین باعث ایجاد شغلی به نام «آب فروشی» شده است. شاید درآمدش کمتر و زحمتش بیشتر از قرآن خوانی باشد ولی آب فروشهای قبرستان کم نیستند. این روزها بیشتر آب فروشها را کودکان تشکیل میدهند. «علی»و«حسین» دو آب فروشی هستند که تقریبا 10تا11 سال سن دارند. آستینها و شلوار هر دوی آنها کاملا خیس و دستانشان از سرما سرخ شده است. هر کدام به زحمت دو گالن آب را جابهجا میکنند. پس از طی مسافتی گالنها را بر زمین میگذارند. هم کمی استراحت میکنند و هم داد میزنند:«آب بدم، آب» یا «آبیه،آب». در صورتی که فریادشان جوابی داشته باشد. گالنها را برداشته و به سرعت به سمت صدا میدوند. یکی آب میریزد و دیگری با جاروی کوچکی که همراهش است قبر را تمیز میکند. علی دربارهی همکاریاش با حسین میگوید:«با هم دوستیم، هم محلهای هم هستیم. هر روز هفته بعد از تعطیل شدن مدرسه سوار اتوبوس میشویم و میآییم تا نزدیک « لجستیک» از آنجا هم پیاده ميآییم مسجد. روزهای پنجشنبه هم مدرسه نمیرویم و مانند جمعه ها از صبح اینجا هستیم. از صبح تا شب آب سر قبرها میبریم و درآمدمان را شب با هم تقسیم میکنیم.» حسین ادامه میدهد.«چهار گالن داریم که پر از آب میکنیم.
بعد از اینکه دوتا از آنها خالی شد، نوبتی میرویم پای شیر آب و چون شلوغ است یکی در صف میایستد تا آن یکی بیاید.» علی از در آمد این کار راضی است و میگوید: «برای هر گالن 200 تومان پول میگیریم. بعضیها کمتر میدهند و بعضیها بیشتر. تابستان درآمدمان بیشتر است اما زمستانها، هم هوا سرد است و هم مردم کمتر میآیند مسجد.» به نظر میآید از روی اجبار به این کارمشغول شدهاند و الان آنقدر برایشان عادی شده است که روزهای هفته را با مردهها میگذرانند. علی با خنده میگوید:«روزهای اول غروب نشده میرفتیم، میترسیدیم بیشتر بمانیم. اما الان دیگر با مردهها دوست شدهایم!» هیچکدام مایل نیستند دربارهی وضعیت زندگی و انگیزهشان برای کار کردن صحبت کنند و انگار که از چیزی ترسیده باشند، پا به فرار میگذارند. کودکان کار در جامعهی ما کم نیستند و علی و حسین هم جزیی از این کودکان هستند که با آب فروشی به کسب و کار مشغولند.
آن ها فقط فاتحه می خوانند
گروهی دیگر از ساکنان زندهی قبرستان کسانی هستند که نه سواد قرآن خواندن دارند و نه زور حمل گالنهای آب، آنها معمولا فقط برای مردهها فاتحه میخوانند ]و شاید هم نمیخوانند[ گدایان سطح شهر هم تقریبا جزو همین دسته هستند و آخر هفته به ساکنان قبرستان میپیوندند. بعضی از ساکنان زندهی قبرستان به صورت دایمی در این مکان زندگی میکنند. مانند «شهین» زن مسنی که از وقتی شوهرش را از دست داده است در قبرستان ساکن شده و یکی از قدیمیترین افراد این جامعهی کوچک به شمار میآید. او میگوید: «روغن جوشی»، «کماچ سن»، «خرمابریز»،«میوه» هر چه باشد جمع میکنم و به اتاقی که در همین نزدیکی دارم میبرم و در طول هفته استفاده میکنم.»
شهین نیز مانند سایر ساکنین زندهی قبرستان علاقهای به حرف زدن ندارد. او و دیگر کسانی که به صورت دایم در قبرستان بسر میبرند؛ در طول هفته به چشم نمیآیند فقط وقتی پیداشان میشود که مردهای را برای تدفین میآورند یا مراسم هفتم و چهلم باشد. آنگاه انگار که یکدیگر را خبر کرده باشند، به محل سرازیر میشوند.
غیر از این گروهها، اشخاص دیگری هم هستند که قبرستان محل درآمدشان است. همچین معتادانی که جایی برای ماندن ندارند. همین چند سال پیش بود که در یک اقدام عجیب تابلوهای آلومینیومی سر قبرها به سرقت رفتند. این دزدی مشکلات زیادی بزرگی را برای ساکنین زندهی قبرستان ایجاد کرد. شهین دربارهی آن سالها میگوید: «کار همین معتادان بود. میّت احترام داره، حرمت داره، ما اصلا از این کارها نمیکنیم ولی تمام کاسه کوزهها را سر ما شکستند. اما الان خیلی خوب شده، گلوپ]چراغ[ کشیدن و شبها مزار روشنه، ماشین شهربانی ]نیروی انتظامی[ هم مرتب میاد سر میزنه.»
افراد دیگری هم هستند که از راه حضور در کنار مردهها کسب درآمد میکنند و روزگار میگذرانند. کسانی که هیچ پناهی ندارند و از روی اجبار «مردهخور» شدهاند. شاید هم از زندهها خیری ندیدهاند که به مردهها روی آوردهاند یا از روی بخت بد به قبرستان آمدهاند. آنها بهتر از ساکنین کوچه و خیابانها مرگ را میفهمند.
ورود آقایان بدون هماهنگی؛ ممنوع!
اختصاصی بام کویر/ وقتی خبر رسید که اولین نمایشگاه «سفرهآرایی و سفرههای عقد سنتی» قرار است در یکی از روزهای آخر هفته، به مدت 1 ساعت در «باغ موزهی هرندی» برگزار شود، خود را برای دیدن سفرههای عقد متنوع و متعدد آماده کردیم. هر چند دیدن سفرههای عقد نمیتواند برای قشر متاهل جامعه ]به خصوص مردان[ جذاب باشد ]دلیلش را میفهمید[ اما برای مجردان به ویژه زوجهای جوان در شرف ازدواج چرا. وقتی پای به محل برگزاری نمایشگاه ]نیمچه نمایشگاه![گذاشتیم، خبری از سفرههای عقد متنوع نبود. در انتهای راهروی تنگی که عبور و مرور بازدیدکنندگان در آن به سختی انجام میشد، تنها «یک» سفرهی عقد پهن شده بود که با لوازم کاملا سنتی چیده شده بود که به گفتهی یکی از حاضرین میتوانست زیباتر هم آراسته شود. اما ما که از رو نمیرویم! همین بهانهای شد برای دزدکی سرک کشیدن ] البته از روی کنجکاوی[ به مزونهای کرایهی سفرهی عقد و لباس عروس: 
عدهای از مردان متاهل با یادآوری خاطرات دوران «با شکوه» نامزدی، انتخاب لباس عروس و سفرهی عقد را نطقهی عطفی در تشریفات پیش از ازدواج میدانند. سوای هزینهی سنگین کرایهی همین چند قلم جنس برای یک شب که جزیی از مخارج ]این روزها[ کمرشکن مراسم ازدواج بوده، پیدا کردن مورد مطلوب همیشه مستلزم حوصله و جستوجوی زیاد است. «محسن» 36 ساله که 10 سال است ازدواج کرده دراینباره میگوید:«پوستمان کنده شد؛ از این مغازه به آن مغازه، ازاین مزون به آن مزون، پیدا کردن سفرهای که مورد پسندمان باشد یک طرف، چیدن و جمع کردنش یک طرف. پس از انتخاب سفره، کلی هم پول میوه و سبزی و گل برای تزیین دادیم.» با توجه بعه صحبتهای محسن، انتخاب سفره و لباس کاملا سلیقهای است. وای به روزی که «عروس خانم» سختگیر و وسواسی باشد.
«بالاخره سفرهی عقد چیزی است که آرزوی هر پسر و دختری است که سر آن بنشینند... اینها را «سالومهی» 24 ساله میگوید که هنوز مجرد است. او در ادامه میگوید:«وقتی دختری سر این سفره مینشیند، همه برایش آرزوی خوشبختی میکنند. او هم احساس میکند خوشبختترین زن دنیاست. به خصوص زمانیکه همسرش را در کنارش در آیینه میبیند.» سالومه به شکل و نحوهی چیدمان سفرهی عقد عروسیاش خیلی اهمیت میدهد و معتقد است باید «تک» باشد؛ «دوست دارم با همسر آیندهام آنرا بچینم. البته اگر بتوانم سفرهی مورد علاقهام را پیدا کنم، چه بهتر، ولی باید با سفره همه فرق داشته باشد.»
به نظر میرسد که سالومه هم از آن دخترهای سختگیر است. اما هر قدر عروس خانم سختگیر باشد، سرانجام یک سفره را تایید خواهد کرد. از این به بعد همه چیز بر عهدهی «شاه داماد» است که باید دست در جیب و اسکناسهای سبز «ناقابل» را برای کرایهی این لوازم برای یک شب رو کند.
قیمتهای کرایهی سفرهی عقد، لباس و دیگر ملزومات، در بازار نوسان زیادی دارد. مثلا تاجی که عروس خانم شب زفاف بر سر مینهند، بین 10تا30 هزار تومان ]و احتمالا بیشتر[ خرج بر میدارد.
در کرمان فروشگاههایی که کار کرایه و احتمالا فروش لوازم این چنینی را برعهده دارد، کم نیستند، اما برای خیلیها «مزونها» جذابترند. مزونها در همهجای شهر پراکنده شدهاند، اما در «بلوار جمهوری» و خیابانهای اطراف آن مزونهای بیشتری وجود دارد. بعضی از این مزونها شناخته شدهاند یعنی با تابلو و نام مشخص کار میکنند. اما بعضی دیگر به صورت پنهانی یا درستتر بگویم «زیرزمینی» به عرضهی اجناس خود مشغولند. مسوولیت این مزونها را معمولا خانمهای «شیک و باکلاس» برعهده دارند. مخصوصا مزونهای زیرزمینی که بیشتر در خانههای شخصی برقرارند.
بعضی از این مزونها با آرایشگاههای زنانه در ارتباطند و از طریق آنها برای خود مشتری جور میکنند. در یکی از این مزونها که فقط لباس و تاج عروس عرضه میکند، خانم جوان باروی باز پذیرای مشتریان است. با توجه به مکان این مزون]حوالی میدان کوثر[ کرایهی لباسهایش فوقالعاده گران است. او برای یکی از لباسها 150 هزار تومان قیمت میدهد و در کمال متانت میگوید:«اگر مورد پسندتان باشد میتوانم تا 130هزار تومان هم برایتان جورش کنم.» شاید پرداخت 120هزار تومان بابت یک شب کرایهی لباس عروس، برای «داماد» سنگین باشد.
اما به قول یک ضربالمثل قدیمی«هر کس خربزه میخورد، پای لرزش هم مینشیند». مسوول این مزون برای کرایهی سفرهی عقد شخص دیگری را معرفی میکند و میگوید«سفارش میکنم بهترین سفرهی عقدش را برای شما کنار بگذارد.»
در طبقات یکی از پاساژهای بلوار جمهوری چهار، پنج مزون در کنار یکدیگر قرار دارند. جلوی بعضی از آنها تابلوی «ورود آقایان ممنوع» نصب شده است. یکی کمی منصفانهتر عمل کرده و تابلویی بدین عنوان به دیوار آویخته است؛«ورود آقایان بدون هماهنگی ممنوع!»
هر کدام از این مزونها نرخ جداگانهای برای خود دارند و قیمت سفرههای عقد در این مزونها از 70 هزار تومان شروع میشود تا بالای 150 هزار تومان. البته هر کدام از مزونها برای هر سفرهی عقد نرخ ثابتی ندارند. مثلا مسوول یکی از آنها میگوید:«اگر بخواهید سفره با میوه تزیین شود، نرخش جداست، که با بستگی دارد به اینکه چقدر و چه نوع میوه بخرید. اگر هم بخواهید تمام سفره با گل تزیین شود بازهم نرخی جداگانه دارد. ضمن اینکه گل را هم خودتان باید تهیه کنید. یکی از مزونها ابتکار جالبی زده و برای هر کدام از سفرهها نام خاصی درنظر گرفته است؛ «سپیدار»، «گلشن»، «هخامنشی» ]که هیچ نشانی از هخامنشیان در آن دیده نمیشود[ و... که برای هر کدام هم یک قیمت جداگانه ، 90هزار تومان، 110 هزار تومان، 150 هزار تومان، بالاتر، البته این بدون هزینهی سفرهآرایی است.
این سفرههای گران قیمت، نگهداری هم میخواهند، بعضیها در قبال هر خسارتی، یقهی داماد را میگیرند. اما گروهی دیگر پا را فراتر گذاشته و یک مراقب از اول تا آخر عروسی پای سفره مینشانند تا مبادا گزندی به اجزای آن برسد.
مزونی در خیابان «شفا» مجموعهای از تاجهای متنوع را درون قفسهای چیده است. مسوول مزون در مورد آنها با حوصله حرف میزند و هر کدام را در یک تقسیمبندی جدا قرار میدهد. در این بین تاجهای «ژلهای» از همه گرانترند. هر کدام شبی 30هزار تومان اجاره میروند.
این روزها همه در مورد تشکیل انواع و اقسام ستادها و کمیتههای «دهان پرکن» برای کشف «دلایل بالا رفتن سن ازدواج»هستند. با کمی تامل در مبالغ این گزارش، همه چیز هویدا میشود. البته اینها فقط گوشهای از مخارج تشریفات و پیش از ازدواج است. سایر مخارج که سر به فلک میگذارد. انشاءالله خدا نصیب هیچ کافری نکند.
توضیح کوتاه: این مطلب فاقد عکس است به دلیل ...
گویی آدمهای اینجا با آدمهای سایر نقاط شهر تفاوت دارند.«هم شیوهی حرف زدنشان، فرق میکند؛ هم طرز لباس پوشیدنشان. شاید هم کسانی که اینجا میآیند. مجبورند کس دیگری شوند. لباس دیگری بپوشند و یا جور دیگری حرف بزنند. صحبت از جایی است که شبیه هیچ جای دیگر شهر نیست. هم از نظر معماری ساختمانها، هم از نظر افرادی که در آن رفت وآمد میکنند. صحبت از «کوچهی ارگ» است، کوچهای که آدمهایش با چهرهای «آفتاب سوختهشان» نشانی از آدمهای آسوده خاطر ندارند. اینجا خطوط صورت آدمها گویای همه چیز هست. گویای درد و رنجی همیشه همراه. درد و رنجی به وسعت دلهایی که برای سخن گفتن سر سختانه مقاومت میکنند و چشمهای خستهای که کمتر اعتماد ميکنند.
نگاهشان افسرده است. شاید اگر تو هم ناخودآگاه گذرت به آنجا بیفتد افسرده شوی، افسرده و شاید هم دلمرده.
روی تابلوی ابتدای کوچه نوشته شده است؛ «کوچهی شهید مرتضی نشاط». البته نیمی از جمله پاک شده است. اما این کوچه به «کوچهی ارگ» و «کوچهی باغ» هم معروف است و جزو محلهای است که دقیقا در مرکز بافت قدیمی و سنتی کرمان قرار گرفته؛ محلهی«میدان باغ» پیشتر این کوچه اسفبارتر از این حرفها بود اما چند سالی است اطراف خندقی که در غرب آن قرار گرفته است یک دیوار 2 متری کشیدهاند تا کسی واقعیتهای آن طرف دیوار را نبیند. اما شرق این کوچه، پس کوچههایی دارد که به مخروبهها و تلهایی از خشت و گل منتهی میشود. گاهی در همین مخروبهها خانوادههایی ساکن هستند، این را از کودکانی ژولیده و کثیف میتوان فهمید که جلوی در خانهها در خاک و خل میلولند. از ظاهر دخترکی که موهای زرد و پیراهن زردتری دارد، راحت میتوان به «افغانی» بودنش پی برد.
صبحهای شنبه تا پنجشنبه دراین کوچه همه چیز عادی است. حتی گهگاهی نوای موسیقیهای شاد هم به گوش میرسد؛ «به برگ گل دست نزنید / کاکلشو پس نزنید» چند مغازهی برنجفروشی، پارچهفروشی، لوازم یدکی موتور سیکلت به کسب و کار مشغولند.
در داخل پسکوچهای که این کوچه را به بازار «میدان قلعه» متصل میکند، در میان دیوارهای شش متری، همیشه چهار پنج نفر با قامتهای خمیده زدهاند. سنشان زیاد نیست اما چهرههای پیر دارند. چشمهای خمارشان گویای همه چیز هست. بعضیها نای راه رفتن هم ندارند. مشغول معاملهاند اما موضوع معامله مشخص نیست. همه چیز آرام به نظر میرسد.
اما نزدیک غروب که میشود، هوا دلگیر میشود، هم نگاه آدمها هم! این وضعیت تا نیم ساعت پس از اذان مغرب حکمفرماست. خرید و فروش لباسهای کهنه، لوازم دست دوم، لوازم یدکی اوراق شده و شاید هم گهگاهی لوازم دزدی. پس از آن گروهی به قهوهخانهی محل تلاقی کوچه با میدان ارگ نقل مکان میکنند و داد و ستدها ادامه مییابد؛ انگشتر، گردنبند، سنگهای قیمتی، رادیو جیبی و خردهریزهای دیگر از لوازم عرضه شده در این بازار عجیب و غریب است. ساکنان قهوهخانه، قلیان نمیتوانند بکشند اما تندتند در استکانهای زرد و کدر شده چای مینوشند و خندههای مصنوعی سر میدهند تا دندانهای زردشان نمایان شود.
حکایت بازار مکاره
اما حکایت روزهای جمعهی اینجا، حکایت دیگری دارد. یک بازار مکارهی تمام عیار، در پناه یکی از پس کوچهها که انتهایش به یک زمین وسیع میرسد، بساطها پهن شده است. ماهیت همهی اجناس عرضه شده یکی است؛ همه کهنه هستند.
فضا کثیف است و غبار برخاسته از مخروبهها در اثر رفت و آمد زیاد مشامت را قلقلک میدهد. بازار شلوغ و پررفت و آمدی است. اگر کمی متفاوت باشی جور دیگری نگاهت میکنند. البته شاید این طور فکر کنند که لنگ یک قطعهی هستی که ممکن است اینجا گیر بیاوری.
همین جنسهای کهنه هم خریدار دارند. لباسهایی که بوی کهنگیشان حالت را عوض میکند. خریدارها اول لباسها را میپوشند و آنوقت تایید کردند پولش را پرداخت میکنند. از لباس که بگذریم اینجا وسایل دیگری هم پیدا میشود که شاید به درد من و تو نخورد.
اما برای خیلیها، غنیمتی است درست مثل همین چراغکهنهای که جلوی مرد است و احتمالا قرار است شب زمستانی گرمابخش خلوت یکی باشد و یا بدتر، ابزاری برای مصرف مواد. شلوغی محوطه میتواند هر رهگذری را جلب خودش و در مقابل کند. وضعیت نابهنجار اینجا برای بسیاری غیرقابل تحمل است. گاهی احساس میکنی واقعا درنگ در اینجا جایز نیست. در همین بازار مکاره دور از چشم حاضرین، قرصهای روانگردان، مواد مخدر و... هم به فروش میرسد. نمیدانم آیا میتوان این مکان را لکهی ننگی برای شهر دانست یا نه... شاید هم چارهی دیگری نباشد. اینجا همچنان نامش «کوچهی ارگ» است.
اختصاصی بام کویر:
برداشت اول
ماههاي ابتدايي ورود تلفن همراه به ايران از آن دورههاي جذاب و فراموش نشدنياي است كه ياد آورياش لذتبخش است. آنهايي كه تلفن همراه داشتند آنرا به اشكال مختلف به خودشان نصب میکردند تا ديگران هم از اين موضوع مطلع شوند. اين اطلاعرساني بهصورت مستمر ادامه داشت تا جاييكه اگر احيانا تلفنكشي را نميديدي! با صدايش حتما از جا ميپريدي.
اما اين روزها تلفن همراه در حد يك اسباببازي و همدم لحظات تنهايي در دست بسياري از مردم خودنمايي ميكند. ديگر از نصب تلفن در ناحيهي كمر و جاهاي ديگر هم خبري نيست و شيوههاي حمل آن تغيير كرده است. حالا «بچه مدرسهایها» هم از پدر، مادرها توقع دارند. تا برايشان يك سيمكارت و يك گوشي متناسب با مد روز بخرند. البته بايد گوشي از امكانات مناسب براي ارسال صدا و تصوير، عكسبرداري، فيلمبرداري و ساير موارد هم برخوردار باشد. وقتی با كمتر از 50 هزار تومان میشود صاحب یک سیمکارت اعتباری شد، پس دانشآموزان هم ميتوانند با پول توجيبيهايشان صاحب يك تلفن همراه شوند. اين موضوع براي والدین هم بهتر است، میتوانند در هر لحظه از فرزندشان خبردار شوند و یا سفارش خرید بدهند. اما در پس این پرده، خبرهاي ديگري هم هست. اين روزها افزايش ميزان استفاده ي دانش آموزان از تلفن همراه آن هم در مدارس، معلمان و مديران آموزش و پرورش را نگران كرده است. هر چند استفاده از تلفن همراه در مدارس ممنوع اعلام شده است اما عملا اين قانون رعايت نميشود و بسياري از دانشآموزان در استفاده از تلفنهاي همراه شيوههاي مخصوص به خود را به كار ميگيرند.
تقریبا در هر مدرسهای در کرمان بهخصوص دبیرستانها، دانشآموزان زیادی با خود، تلفن همراه به مدرسه میآورند. درصد این دانشآموزان میتواند در مدارس دولتی کمتر و درمدارس غیرانتفاعی بیشتر باشد(اين فقط يك احتمال است) در میان دانشآموزان مقطع راهنمایی هم «گوشیداران» کم نیستند. «محمد» 12 سال سن دارد و پدرش چند ماهی است که یک سیمکارت اعتباری با گوشی«نوکیا» مدل 5200 برایش خریده است. او با ابراز خوشحالی از داشتن تلفن همراه میگوید:
«سر کلاس آنرا روی ویبره] لرزاننده[ میگذارم. شاید کسی اس.ام.اس ]پیامک[ بفرستد. یا کار واجب داشته باشد. دور از چشم معلم هم یواشکی با دوستم اس.ام.اس بازی میکنیم و برای زنگ تفریح برنامه ريزي مي كنيم»
اینطور به نظر میرسد که محمد به خاطر ارتباط «مجازی» با دوستش و هماهنگی بیشتر با او از پدرش خواسته برایش تلفن همراه بخرد.
برداشت دوم
جلوی یکی از دبیرستانهای حوالی «خیابان شهاب» چند نوجوان تجمع کردهاند. انگار زنگ تفریح را به پیادهرو انتقال دادهاند. یکی از دانشآموزان که به نظر 16، 17 ساله است. در حالیکه «هدفونی» در گوش دارد پس از عبور از جلوی مردی میانسال که یکی از دانشآموزان فاش میکند، معاون مدرسه است، به جمع دوستانش در پیادهرو میپیوندد. دارد در رویاهای خود سیر میکند که با خوردن یک «اردنگی» از یکی از هم کلاسیهایش، از جا میپرد. دارد به موسيقي گوش مي دهد . سه نفر از بچههای همین دبیرستان آنطرفتر در حال «تخمه شکستن» هستند. یکی از آنها در حال ور رفتن با گوشیاش است. نامش آرش است و در مقطع پیشدانشگاهی تحصیل میکند. او دربارهی اینکه مشکلی بابت آوردن موبایل به مدرسه داد یا نه، میگوید:«مسوولین مدرسه با بچههای پیشدانشگاهی زیاد کاری ندارند اما به اولیها، دومیها و سومیها خیلی گیر میدهند.» علی دیگر عضو جمع سه نفره میگوید:«وقتی بخواهند گیر بدهند، اوضاع خیلی «خفن» میشود. در یک لحظه کل کیفهای بچهها را خالی کرده و میگردند. اما بچههای پیشدانشگاهی از این قاعده مستثنی هستند.» بیتفاوت بودن معاون مدرسه به موسیقی گوش دادن آن دانشآموز جالب است ، يادش به خير تا همين چند سال پيش هر روز صبح «ناخنهاي » دانشآموزان هم كنترل ميشد. آدم هوس ميكند كه در چنينن فضايي نيز دانشآموز بودن را تجربه كند.
برداشت سوم
مدیر یکی از دبیرستانهای کرمان در خصوص معضل استفاده از گوشيهاي تلفن همراه در مدارس، ميگويد: «برای گوشیهای ساده هیچگونه مانعی ایجاد نکردیم. اما با گوشیهایی که قابلیت ضبط صدا و تصویر دارد شدیدا برخورد میکنیم. گرچه هیچگونهای بخشنامهای در این زمینه از طرف ادارهی کل آموزش و پرورش به ما ابلاغ نشده اما ما شفاها همراه داشتن موبایل را ممنوع کردهایم و در صورت مشاهدهی گوشیهای دوربیندار پس از ضبط گوشی مراتب را به خانوادهها اعلام میکنیم.» وی درپاسخ به این سوال که آيا آوردن گوشیهای ساده در جلسات امتحان مشکلساز نميشود؛پاسخ ميگويد:«قبل از امتحان کلیهی گوشيها جمعآوری میشوند و ما درصددیم که از بودجهی دبیرستان برای سالن امتحانات دستگاه ضد موبایل! خریداری کنیم تا ارتباطات را محدود کنیم.»
از گفتههای این مدیر مدرسه اینگونه استنباط میشود که فقط گوشیهای دوربین دار میتوانند به عنوان یک معضل مطرح شود و مشخص نیست که منظور وی از گوشیهای ساده چیست؟ شاید از طرف اولیای مدرسه فهرستی ازانواع مدلهای مشخص گوشی تهیه شده و در اختیار دانشآموزان قرار گرفته است تا حد و مرز خود را بدانند.
البته بحث انتقال اطلاعات به همین موارد کوچک ختم نمیشود، بلکه تصاویر غیراخلاقی و فیلمهای مبتذل همیشه برای برخی نوجوانان جذاب بوده و خیلی راحت از گوشی به گوشی دیگر منتقل میشوند.
برداشت آخر
نفس استفاده از گوشيهاي تلفن همراه كه اصلا « چيز بدي نيست» اين كه «چگونه استفاده كنيم» مهم است. اين تعابير هر روز از دهان كارشناسان مختلف به كاربرده ميشود. اما تاكنون كسي نگفته است كه واقعا بايد براي كاهش اين مشكل چه بايد كرد.
دوچرخه ساز درجه یک منم!
اختصاصي بام كوير/گزارش: اميرسام نگارستاني/ عكس: امير حسين رضايي
آنهایی که در خیابان «مطهری» ]احمدی سابق[ حوالی مسجد قائم سکونت داشته و دارند او را کاملا میشناسند وحتما یادشان میآید، نزدیک «دروازهی ریگآباد» (یا به تعبیری رقآباد یکی از شش دروازهی معروف کرمان) مغازهای دوچرخهسازی داشته. او به این دوران تعلق ندارد بلکه متعلق به دورانی است که هنوز زندگی ماشینی نشده بود، زمانیکه دوچرخه بهترین و سریعترین وسیلهی نقلیه به شمار میآمد. تا همین 10، 12 سال پیش هم وقتی که زنگ مدارس به صدا در میآمد، سیل دانشآموزان دوچرخه سوار به خیابانها سرازیر میشدند، اما اکنون اگر به مدرسهای پا بگذاری به جز چند دانشآموز، دیگر کسی حال و حوصلهی دوچرخهسواری ندارد. به قول یک دوست؛ «شکر خدا همه ماشیندار شدهاند.»
اما پس از این همه سال «غلامرضا یوسفالهی» هنوز هم به کار تعمیر دوچرخه مشغول است. هرچند کار و بارش دیگر رونق گذشته را ندارد اما در سن 82 سالگی، همچنان با «عرق جبین» روزگار میگذراند. روز مصاحبه مغازهاش بسته بود، یکی از کسبهی محل گفت:«برای نماز به مسجد قائم رفته است.»
پس از دقایقی در حالیکه یک نان گرم در دستش بود؛ آمد. او که در این چند سال یاریگری جز خدا نداشته است، در پایان مصاحبه میخواهد که«هادر]مواظب[ خودمان باشیم و جوانیمان را حرام نکنیم.» در طول مصاحبه هم مدام تاکید میکند که پیرمرد است و هشتاد و چند سال سن دارد. شاید میخواهد این نکته را بگوید که هنوز در این سن بالا مجبور است کار کند، در حالیکه هرگز محتاج هیچکس نبوده.

آقای یوسفالهی! خودتان هم سوار دوچرخه ميشوید؟
تا ده سال پیش ميتوانستم اما الان دیگر قوت ندارم. آخر 82 سال سن دارم!
اول دوچرخهسازی را یاد گرفتید یا دوچرخهسواری؟
نه اول دوچرخهسازی را یادگرفتم، بعد کمکم یاد گرفتم خودم هم سوار شوم.
اولین دوچرخهای را که سوار شدید یادتان هست؟
یک دوچرخهی«رالی» انگلیسی خریدم که هنوز هم آنرا دارم] به انتهای مغازه اشاره میکند؛ دوچرخهای که مانند خودش پیر و فرسوده شده و یک «خورجین» رنگارنگ دستباف روی «تَرکش» قراردارد.[
اما همانطور که گفتم دیگر نمیتوانم سوارش شوم]با خنده[ چهل سال من سوار او شدم، ده سال هم او سوار من است.
قدیمیها همه از دوچرخهای رالی به نیکی یاد میکنند!
بله برای اینکه بهترین بود، اگر الان هم گیر بیاید بهترین است. بین دوچرخههایی که آن زمان وجود داشت مثل: دوچرخههای هندی، فونیکس، یاماها و...، از همه بهتر و گرانتر بود. همیشه لوازمش هم تکمیل بود؛ چراغ، دینام، تَرک، ولی دوچرخههای الان هیچچیز ندارند. قیمتش هم تقریبا هزار و خردهای بود.
چرا حرفهی دوچرخهسازی را برای امرار معاش انتخاب کردید؟
بعد از یک مدت که شاگرد بودم از «اوستا» اجازه گرفتم و از 25 سالگی برای خودم مغازه باز کردم. آن زمان همهی دنیا دوچرخه داشتند ولی الان همه موتور میخرند و اگر کمی اعیانتر باشند ماشین. اگر هم ناچار شوند شاید یک دوچرخه بخرند.
وقتی این همه موتور به خیابانها هجوم آوردند، دنبال تعمیر موتور نرفتید؟
نه! من کاری به موتور ندارم. نه قوّتم ميرسید و نه وجودم اجازه میداد.
دلتان میخواست به جای دوچرخهسازی یک شغل دیگر داشتید؟
]باخنده[ دلم که میخواهد ولی زورم نمیرسد. الان هم کارمان نمیچرخد، ولی خوب سرگرم هستیم، منِ پیرمرد! دیگر الان کجا میتوانم بروم و کار کنم.
با این سن بازنشسته نشدید؟
حقوق بازنشستگی میگیرم تا ده سال پیش حتی زمانیکه شاگرد هم بود بیمه نبودم اما از آن به بعد پول خودم دادم و بیمهی مشاغل آزاد شدم.
دوچرخههای جدید را هم تعمیر ميکنید؟
اگر دوچرخههای جدید نیاز به «تابگیری» و «پنچرگیری» داشته باشند میتوانم درست کنم اما از دنده و زنجیرشان سردر نميآورم، اما دوچرخههای قدیمی هر جایشان که نیاز به تعمیرداشته باشد درست میکنم.
چند بار برای رسیدگی به کارهای شخصی از دوچرخهی مشتریان استفاده کردید؟
]از این سوال جا میخورد و با چشمانی که کمی از حدقه باز شده است جواب میدهد[ اصلا و ابدا، همان زمانی هم که میتوانستم سوار دوچرخه شوم کاری به دوچرخههای مردم نداشتم.]لبش را گاز میگیرد.[ نه، نه، اصلا، اصلا!
در کارتان انصاف هم دارید؟
بارکالله! از همهی این دنیا بپرسید، دوچرخهساز«درجه یک» منم و انصافم از همه بیشتر است.
جداً؟! تعریفتان از انصاف چیست؟
انصاف یعنی اینکه این دوچرخه را من هفت تومان درست میکنم اما یکی دیگر همین را ده تومان. هرچه مشتری پول داد میگویم خدا برکت بدهد. من از آن کاسبهای سختگیر نیستم.
از زندگی راضی هستید؟
]باخنده[ راضی نباشم چکار کنم. من پیرمرد 80 ساله دیگر چه چیزی از خدا میخواهم. از صبح تا پَسین ]عصر[ میآیم مغازه، مینشینم. خدا هم روزیام را میدهد.
چند فرزند دارید؟ مجبورشان نکردید کارتان را ادامه دهند.
چهار فرزند دارم، دو پسر و دو دختر، نُه تا نوه دارم. دو پسر و یک دخترم تحصیلات عالی دارند و یک دخترم هم دیپلم ریاضی دارد. آنها باید درس میخواندند و خواندند.
در این سن بالا بهتر نیست یک شاگرد یا کمک در کنار خود داشته باشید؟
میخواهم داشته باشم اما میترسم کارهای مردم را خراب کنند. الان اگر چیزی خراب شود خودم خراب کردهام و اگر آباد هم شود خودم آباد کردهام. کار هم به اندازهای قبول میکنم که توانش را داشته باشم.
به آرزوهایتان رسیدهاید؟
الحمدالله جای شما خالی حج عمره رفتم، کربلا رفتم، سوریه هم دو سال پیش رفتم. مشهد هم سعی میکنم هر سال بروم. خدا خیری به فرزندانم بدهد، آنها کمکم کردند والّا با درآمد دوچرخهسازی، آنهم در یک مغازهی اجارهای که نمیتوانستم بروم زیارت.
مگر مغازه مال خودتان نیست؟
نه دو تا مغازه عوض کردم که در هر دو مستاجر بودم. مغازهی اولم 200، 300 متر جلوتر بود بعد از اینکه صاحب مغازه جوابم کرد آمدم اینجا. آنجا کرایه میدادم، اینجا هم کرایه میدهم. بعد از این همه سال هنوز سقفی بالای سرم ندارم.
خودتان هم در این محله سکونت دارید؟
نه، منزلم میدان رسالت است. ساعت 8 صبح پیاده از منزل راه میافتم و ساعت 10 میرسم. بعد از نماز، ناهاری میخورم و دوباره میروم سرکار، ظهر هم منزل نمیروم از اینجا تا منزل یک فرسخ راه است و نمیشود چهار دفعه رفت و برگشت.
چرا نزدیک منزلتان کار نمیکنید؟
از قدیم این محله بودم و عادت کردم، ضمنا آن محله را اصلا دوست ندارم، وقتی هم مجبور شدم مغازهی سابقم را تخلیه کنم، مدت دو ماه بیکار بودم و روزها میآمدم در مغازهی دوستان مينشستم تا اینکه این مغازه را پیدا کردم.
و صحبت پایانی.
به جز خدا از هیچ کس توقع کمک ندارم. تا این سن که رسیدم؛ خدا کمکم کرده است. کار میکنم یک شاهی صنار گیرم میآید و زندگی میگذارنم ولی اگر حمایتی از من و امثال من میشد شاید زندگی راحتتری داشتیم.
هر نخود آب، اينجا سند دارد
اختصاصي بام كوير/گزارش: اميرسام نگارستاني/ عكسها: امير حسين رضايي
اگر به سالهای قبل از دههی چهل و پنجاه برگردیم، زمانیکه خبری از لولهکشی آب در خانهها نبود و مردم برای تامین آب مصرفیشان ناچار به استفاده از چاه و قنات بودند. زمانیکه «کهیکنها» ماهها و یا شاید سالها عمر خود را وقف کشف و هدایت قناتها میکردند.
آنزمان آب قنوات هم برای مصرف خوراکی افراد استفاده میشد و هم برای آبیاری مزارع. گرچه سالها از آن دوران گذشته است اما همچنان در اکثر شهرها و روستاهای حاصلخیز استان برای آبیاری مزارع از آب قنوات استفاده میشود.
«جوپار» شهر زیبا و کوچکی است که در 27 کیلومتری کرمان واقع شده است. در این شهر هنوز کشتزارها به همان سبک و سیاق قدیم و با آب قناتها سیراب میشوند. ی
کی از این قناتها، قنات «گوهرریز» است. این قنات که ازسایر قناتهای موجود در جوپار نظیر «کوثرریز یک»، «کوثرریز دو»، «حکیم آباد»، و... پر آبتر است بخش عمدهی آب لازم برای کشاورزی جوپاریها را تامین میکند. در گذشته برای تقسیم آب بین اهالی از روشهای «خاصی» استفاده میشد، و افراد«خاصتری» کار حساب و کتاب تقسیم آب را مدیریت میکردند. افرادی که نسبت به سایر افراد روستا یا محله از قدرت بهرهی هوشی بالایی برخوردار بودند.
یکی از این افراد پیرمردی است به نام«احمدقدیریپور» يا به قول جوپاريها «احمدمحمود» ]احمد پسر محمود[. او که متولد 1307 بوده و 79 بهار را پشتسر گذاشته است، مسوول کلیهی حساب و کتابهای «آبِ باج» یکی از انشعابهای قنات گوهرریز است. پیرمرد یکبار سکتهی مغزی کرده است و فعلا خانهنشین است اما همچنان گنجینهی اطلاعات آب باج را در حافظهاش ذخیره کرده است. یکی از پسرانش میگوید:«اگر ازش بپرسی سال آینده روز عاشورا همین ساعت نوبت آب چه کسی است، به صورت دقیق توضیح میدهد»
در یک عصر پاییزی میهمان خانهاش بوديم، درجوپار، محلهی باج، انتهای یک کوچه باغ بنبست، در خانهای قدیمی که در میان باغی زیبا با برگهای زرد و سرخ قرار گرفته است: نگاه مهربانی دارد، در حین گفتوگو گهگاهی به علت کهولت سن مطالبی را فراموش میکند اما پسرانش، «حسن»،«حسین» و «مصطفی» در این مواقع تکمیل کنندهی حرفهایش هستند.
احمد آقا! شنیدهایم شما مسوول حساب و کتاب«آب باج» هستید، لطفا در مورد این آب صحبت کنید و بگویید منظور از آب باج چیست؟
آب باج یکی از مقسمهای ]انشعابهای[ قنات «گوهرریز» است که در محل «شش مقسم» به شش قسمت تقسیم میشود و هر کدام از مقسمها به یکی از محلات جوپار میرود و مزارع آن محله را سیراب میکند.
پس غیر از آب باج، جویهای دیگری هم از قنات گوهرریز منشعب میشوند؟
بله، مثل «آب ملایی»،«آب جوپاری بُرز»، «آب جوپاری جَر»، «آب دیوانی یک» و «آب دیوانی دو» که این دوتا آب مال دولت بوده.
یعنی دولتی بودند؟
زمینهای شاه را سیراب میکرده.
کدام شاه؟
پسرش حسن میگوید:«منظور شاه نعمتالهولی است. فکر میکنم الان زمینهایش در اختیار ادارهی اوقاف باشد.»
چه زماني «شش مقسم» را ساختند و آب قنات را به این شکل تقسیم کردند؟
نمیدانم، از وقتی که یادم میآید به همین شکل بوده.
آب قنات را بر چه اساس تقسیم کردند؟
با توجه به سطح مزارع کشاورزی هر محله و ]حجم[ آب مورد نیاز آنها.
این تقسیمات عادلانه است؟
بله؛ عدالت در همهی آنها رعایت شده است.
از کجا میشود فهمید که عدالت اجرا شده است؟
شیب بندی به گونهای است که مقدار آب هر جوی مشخص است.
مثلا حجم آب هر جوی چقدر است؟
بقیه را نميدانم اما حجم آب باج 999 «مَن» است. حسن:«مَن واحد اندازهگيري آب جوي است.»
هر من آب چطور اندازهگیری میشود؟
حسن: «هر من معادل نیم ساعت است.» در گذشته که ساعت نداشتند، تشتی به اندازهی این قندان را]به قندان داخل سینی چای اشاره میکند که از کاسههای معمولی یک هوا بزرگتر است[ که ته آن سوراخ ریزی قرار داشته درون یک قدح پر از آب میگذاشتند، چند سنگ هم کنار قدح میگذاشتند شخصی به نام تشتبان در کنار تشت مينشست و به محضی که پر از آب میشد آن را خالی میکرد. سه بار که تشت پر از آب و سپس خالي میشد، یک سنگ جدا میکرد و این یعنی یک من و به ساعت الان، نیم ساعت.
یعنی ظرفیت تشت با توجه به اینکه هر یک من سه کیلو است، یک کیلو بوده؟
نمیدانم از تقسیمات الان سر در نمیآورم. حسن: «یعنی اگر کسی پنج من آب داشته باشد میتواند 5/2 ساعت از آب استفاده کند.»
آب چطوری به مردم اختصاص مییابد؟
آب تقسیمبندی است و نوبت هر شخص هر 20 روز یکبار سر میرسد و هر کسی هر مقدار که آب دارد از یک «من» گرفته تا چندین «من» میتواند بفروشد یا اجاره دهد و یا استفاده کند. برای هر «نخود» آب ]شايد منظورش از نخود، قطره است[ از قدیم سند زدهاند. 
صاحب اصلی چه کسی بوده است؟
یادم نمیآید. مصطفی:«خانها و اربابها آب را میفروختند به مردم» ]انگار که چیزی یاد پیرمرد آمده است[ بعضی از خانها هم قدرت داشتند هم آدم، مثلا یکی از آنها]با لبخند میخواهد که نام شخص فاش نشود[ آمد پیش خودم گفت که به جای نوبت امروزم فردا از آب قنات استفاده کنم و همینطوری همه یک روز نوبت آب خود را به عقب انداختند و اینطوری آن خان «48 من آب» را صاحب شد.
نوبتبندی افراد برای استفاده از آب را خودتان انجام دادهاید؟
نه، قبل از من انجام گرفته.
پس شما از چه کسی یاد گرفتید؟
از «میرزاعباس» دایی خدا بیامرزم و خدا بیامرز«علی عبدالرحیم» ]علی پسر عبدالرحیم[.
به کسی هم یاد دادهاید؟
نه به هیچکس یاد ندادم. حسین:«ما چون هر روز با این اعداد و ارقام سروکار داريم خود به خود یاد گرفتیم ولی در بعضی مواقع باید حتما از پدر کمک بگیریم.»
پس این اطلاعات سینه به سینه منتقل میشوند و جایی ثبت نشدهاند.
نه همهاش را در حافظه ذخیره کردم.
از افراد دیگری که مسوول حساب و کتاب مقسمهای دیگر شش مقسم هستند، کسی را میشناسید؟
نفرات اصلی اکثرا مردند و از افراد جدیدی که الان آب دستشان است خبر ندارم. من هستم و «ماشااله موسی»]ماشااله پسر موسي[ که «آب دیوانی» و «جوپاری» را مدیریت میکند.
در پايان اگر حرفي در دل داريد بفرماييد؟
نه حرف خاصی ندارم فقط خدا به همه سلامتي بدهد. حسن:«فقط ای کاش یادی شود از «کهکینها» و «چاهکنها» که در زمان قدیم به سختی و در بدترین شرایط این قنوات را حفر کردند، آنها که جانشان را برای رساندن آب به مردم و مزارع از دست دادند و صدها متر زیرزمین کلنگ زدند تا ما الان آب داشته باشیم.در ضمن لازم ميدانم به مسوولا بگويم جوپار نیازمند توجه بیشتر است؛ با اینکه از اینجا تا کرمان فاصلهای نیست،اما مردم اينجا مشکلات زيادي دارند»
اختصاصي بام كوير/ زمانیکه زلزلهی هولناک بم در سال 82 اتفاق افتاد عدهي زيادي از مردم این شهر، خانه و کاشانهی خود را رها کردند و به شهرهایی چون کرمان، جیرفت، کهنوج و زاهدان پناه بردند. براستی آنها که روزی از سر اجبار دیار خود را ترک کردهاند امروز در چه وضعیتی قرار دارند؟ تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی، مشکلات مسکن، مشکلات آموزشی و تحصیلی از دست دادن بستگان همه و همه مسایلی بود که دردی را بردردهای آنها اضافه کرد.اکنون که چهارسال از آن واقعهی تلخ ميگذرد عدهای از مهاجران به بم بازگشتهاند اما عدهای دیگر در شهرهای جدید ساکن شده و در حال حاضر شهروند آن شهرها به شمار میآیند.
«خانم درزاده» خودش اصالتا کرمانی است اما سالها پیش پس از استخدام در آموزش و پرورش و انتقال به بم در آنجا ازدواج کرده است و صاحب چهار فرزند است. او دربارهی مهاجرت به کرمان میگوید:«سه ماه پس از زلزله به کرمان آمدیم و ساکن شدیم. از آنجا که کارمند آموزش و پرورش بودم انتقالی گرفتم و در کرمان مشغول به کار شدم. همسرم هم چون بازنشسته شده بود، براي زندگي در كرمان مشكلي نداشتيم.» وی دربارهی اینکه آیا قصد برگشت به بم را دارند یا نه میگوید:«چون خودم کرمانیام دوست دارم در کرمان بمانم. اما اگر بازسازی منزلمان تمام شود و سایر امکانات بهداشتی، آموزش و رفاهی در بم فراهم شود، مجددا برمیگردیم.» به نظر میرسد خانم درزاده و خانوادهاش به زندگی در کرمان عادت کردهاند و اگر هم به آنجا برنگردند برایشان فرقی نمیکند.
«محمد شجاعحیدری» هم از افرادی است که دقیقا پس از زلزله به اتفاق خانواده به کرمان آمده است. او مشکلات روحی و روانی و آماده نبودن منزلش در بم را دلیل عدم بازگشت
به اين شهر میداند و اضافه ميكند:«بهدلیل سكونت در کرمان و مشکل ایاب و ذهاب نمیتوانم به شکل مداوم به بم بروم و برگردم، به همین خاطر حتی 20درصد از عملیات بازسازی منزلم هم انجام نشده است و تا پنج سال آینده هم امید ندارم که ساخته شود.» شجاعحيدري كه در زمان زلزله کارمند بانک بوده و الان هم در کرمان به همین شغل مشغول است در مورد مشکلات خود و خانوادهاش براي زندگي در شهر جديد میگوید:«هزینهی اجارهخانه، دوری از زادگاه و آشنايان ، سایر تعلقات عاطفي و فرهنگي مانند آرامگاه بستگان و همچنين مشکلات عدیدهی دیگری احاطهمان کردهاند، اما با این وجود به محض تمام شدن کار ساخت منزل، به بم بازخواهیم گشت.»
حساب افراد مجرد از سایر افراد جداست، زیرا در این مواقع تنها خودشان تصمیم گیرنده هستند.«علی رضازاده» هم از جمله افراد مجرد بمی است.او قبل از زلزله در بم صاحب یک مغازهی باتریسازی بوده که همان مغازه را به کرمان انتقال داده است. نام بم را كه بر زبان ميآوريم، كمي درهم ميرود و روايتش را اينطور بيان ميكند:«پس از زلزله به کرمان آمدم. چندبار مجبور شدم براي انتقال لوازمي كه از زير آوار سالم بيرون آمده بود، به بم برگردم، اما الان دیگر خودم را کرمانی میدانم و هرگز به آنجا باز نخواهم گشت.» او که به گفتهی خودش در زلزله تمام افراد خانواده و فامیلش را از دست داده است، رفتن به بم را مساوی با زندهشدن خاطرات تلخی میداند که از چهار سال قبل در ذهنش نقش بستهاند، به همین دلیل عطای دیدن بم را به لقایش بخشیده است.
نداشتن مسکن، عدم اشتغال مناسب و نبود امکانات رفاهی موانع بزرگي را برای بازگشت بمیهای ساکن کرمان و ساير شهرها ايجاد كردهاست. «علی امینی» جوانی 25 ساله است که برای بازگشت به بم مشکل اشتغال دارد. نااميدي در نگاهش موج ميزند: «اگر به بم برگردم بیکار میمانم بههمين خاطر مجبورم در کرمان بمانم. اعتیاد هم آنجا بدجوری ریشه دوانده است، کارگرانی که آنجا مشغول کار هستند اکثر دچار اعتيادند و اصلا فضای سالمي حاکم نیست.» این جوان بمی با گوشه و کنایه از اوضاع فعلی این شهر ابراز نگرانی میکند و با تمسخر میگوید:«این روزها گاز پیکنیکی یکی از ابزارهای مهم کاری کارگران بم به شمار میآید.» منظورش مشخص است، او به اعتیاد کارگران اشاره میکند.
حالا با گذشت چهار سال از زلزله، بسیاری از شهروندان سابق بم، لباس شهروندي شهری دیگر را بر دارند و گویی با فضای جدید عادت کردهاند. اینرا میتوان از لابهلای حرفهای آنان متوجه شد. بله؛ آنها هنوز به خانه بازنگشتهاند.
اختصاصی بام کویر: نوشتن گزارشی دربارهی مصرف مشروبات الکلی در میان جوانان علیرغم آنکه ساده به نظر میرسد؛ از سختیهای خاص نیز برخوردار است. مصرف مشروبات الکلی یک واقعیت غیر قابل کتمان است سالهای که بر خلاف موادمخدر علاوه بر محدودیتهای قانونی با محدودیت دینی و شرعی هم همراه است و به همین دلیل سخن گفتن در مورد آن کمی سخت میشود. بسیار معتقدند نوشتن در خصوص مسایل غیرشرعی جایز نیست و به اصطلاح «قبح مساله» را از بین میرود. اما از سوی دیگر واقعیتهای تلخ جامعه را چه باید کرد؛ آیا میشود آنها را فراموش کرد؟ مصرف مشروبات الکلی به عنوان یک جرم مسایل خاص خودش را دارد اما مشکل زمانی عمیقتر میشود که منجر به شکلگیری یک مشکل بزرگتر شود.
«اعتیاد به مشروبات الکلی» همان مشکل بزرگتر است هر چند هنوز این مساله خطری جدی به حساب نمیآید اما شاید در آیندهای نزدیک در ردیف«بحران» های مستند، تعدیل شده و کوتاهی است از آنچه در کوچه و خیابانهای شهرمان در حال روی دادن است.
اگر چه خيليها باور ندارند كه الكل اعتيادآور باشد اما شواهد و قرائن نشان داده است كه مصرف بيش از اندازه و نوشيدن مداوم مشروبات الكلي چنان فرد را وابسته ميكند كه ديگر سخت بتواند از آن دل بكند: « ابراهيم» كه 24 سال سن دارد يكي از افرادي است كه و اقعا به الكل معتاد شده است.
او دراينباره ميگويد:« از 22 سالگي شروع به نوشيدن اين نوع مشروبات كردم. روزهاي اول با دوستان جمع ميشديم و مينوشيديم، اما الان كار به جايي رسيده است كه به جاي آب هم مجبورم مشروب بنوشم.»
نوشيدن مشروب بیشتر مواقع از جمعهاي دوستانه شروع ميشود و از آنجايي كه هميشه در دسترس است و افراد هر وقت اراده كنند ميتوانند به دستش بياورند، براي استفاده هيچ وقت عذاب نميكشند.
در كرمان مشروبات الكلي در دو جاي عمده عرضه ميشوند: اول در محلهي سلسبيل: يك كوچهي كل و گشاد و خاكي، يكطرف كوچه زبالهداني است و طرف ديگر كودكان در «خاك و خل» دارند ميلولند. در بعضي از نقاط كوچه مانند كنار تيرچراغ برق و بغل ديوار چند جوان با چهرههاي آفتاب سوخته ايستادهاند. وقتي از كنارشان رد ميشوي يك جور ديگر نگاهت ميكنند. در همين كوچه چند خانه وجود دارد كه به كار فروش و توزيع مشروب مشغولند. جلوي يكي از خانهها كودكي ايستاده است، مشتري پول را به كودك ميدهد، كودك وارد خانه شده و پس از مدتي جنس مورد نظر را ميآورد و تحويل ميدهد. داخل اين كوچه، كوچههاي فرعي ديگري هم و جود دارند كه مراكز فروش مشروب در آنها هم فعالند. بعضي از اين مراكز موادمخدري چون كراك و كريستال را هم ارايه ميكنند و به اصطلاح جنسشان «جور» است. در اين خيابان خانههاي ديگري هم در داخل كوچههاي مختلف وجود دارند كه كار مشروب فروشي ميكنند و به قول حرفهایها «ساقي»
هستند. مشروبي كه در اين خيابان عرضه ميشود عمدتا دست ساز است.
« عماد» 24 ساله كه خود را يك مشروبخور حرفهاي ميداند؛ ميگويد: « هيچ وقت براي خريد مشروب آنجا [ سلسبيل] نميروم، زيرا به سالم بودن اين مشروبات شك دارم.» او سپس از دوستش« حسين» ميگويد كه بهخاطر نوشيدن اين نوع مشروبات دستساز دچار مسموميت شديد شده و يك هفتهاي را در بيمارستان بستري بوده است.»
دوم ميدان ارگ:
مشروبي كه در ميدان ارگ به فروش ميرسد، در قوطي دربسته و پلمپ شده عرضه ميشود. اين نوع مشروب وارداتي از شهرهايي چون اصفهان، تهران و گاهي آستارا و شهرهاي استان گيلان به كرمان آورده ميشود.
احسان 22 ساله در مورد اين مشروبات ميگويد:« فقط بايد حواست باشد مشروب تقلبي قالبت نكنند. فهميدنش هم آسان است، ته قوطي را نگاه كن سالم باشد. آخر بيانصافها قوطي را از ته سوراخ
ميكنند، مشروب داخلش را خالي و با مشروب تقلبي پر كرده و سوراخ را لحيم ميكنند.» در گوشهي ميدان ارگ و همچنين داخل بازار« ساقيها» زيادند و اگر قصد خريد داشته باشي هميشه با يكي دو تا از آنها برخورد ميكني.
ميدان رسالت و خيابانهاي اطراف هم مراكز خاصي براي فروش مشروب دارند اما در بازار رقابت، به سلسبيل و ميدان ارگ نميرسند. يكي از فروشندگان معروف اين محدوده پيرزني است كه همه به او «بيبي» ميگويند.جالب اينكه مشروب به صورت پيكموتوري هم فروخته ميشود، البته اگر حوالي خيابانهاي ميرزاآقاخان، گلدشت و باقدرت باشي.
« كافي است با موبايلش تماس بگيري و جنس را سفارش بدهي و محل تحويل را مشخص كني، ظرف مدت پنج و شش دقيقه ميآيد و بدون هيچ صحبتي جنس را تحويل ميدهد و با سرعت از محل دور ميشود، بدون اينكه وقت كني باهاش صحبت كني.» اينها را«جواد» ميگويد كه يكي از مشتريان هميشگي جناب « ساقي موتورسوار» است، زيرا هميشه در بدترين شرايط ممكن، كارش را راه انداخته است.
فروش مشروب به این چند محله خلاصه نميشود و فروشگاهها وسوپرماركتهاي حوالي خيابانهاي هزارو يكشب، شفا، ابوذر هم به این كار مشغولند، البته اين مكانها مشتريان خاص خودشان را دارند و به هر كس جنس نميدهند، روي همين حساب از قيمت بالاتري برخوردار است اما مشروبات عرضه شده در سلسبيل و بلوار 22 بهمن به دليل دستساز بودن به مراتب ارزانتراند. خيلي هم سريع آماده ميشود چونكه اكثر سازندگان روشهاي قديمي را كه براي ساخت مشروب را كنار گذاشتهاند و روند كارشان از تصميم براي ساخت تا زمان آمادهي فروش شدن مشروب، شايد به هفت تا هشت ساعت برسد؛ به همين دليل هميشه جنسشان آماده و در دسترس است.
گزارشي از امير سام نگارستاني- عكس از امير حسين رضايي:
بازار قلعه، بدین مکان که پای میگذاری انگار که زمان به پنجاه، شصتسال قبل عقبگرد کرده است. بوی نان تافتون، فضای گرد و غبار گرفته، پیرزالی که لنگلنگان راه میرود، میایستد سرش را بالا میآورد و نگاهی به طول مسیرش میاندازد و دوباره به راه خود ادامه میدهد. اما این بازار چندین فرق عمده با بازار پنجاه سال قبل دارد. یکی اینکه به جز یکی دو آهنگری سنتی، بقالی، ذغالفروشی و نانوایی هیچ مغازه یا بهتر بگویم دکان در حال کاری در بازار وجود ندارد. عمدهی دکانها یا تعطیلند یا درشان تیغه شده است، گروهی نیز به زبالهدانی تبدیل شدهاند. زبالههایی چون پاکت سیگار و سرنگ! آب انبار بازار هم محل خوبی شده است برای جمع شدن زباله و مکان خوابی برای سگها و گربهها. از ظاهر بعضی از دکانها میتوان سابقهشان را حدس زد؛ فالوهفروشی، قصابی، فروشی سقط فروشی نانوایی سنگكی و... از خیابان امام تا بازار قلعه شاید چیزی حدود 200متر فاصله باشد اما این کجا و ان کجا. در خیابان امام همه مشغول کارو فعالیت و داد و ستد هستند اما در بازار قلعه انگار که خاک مرده پاشیدهاند. همین چند کسبهی کنونی ساکن بازار که عمدتا پیر و فرتوت هستند دوست ندارند خاطرات خوش گذشتهی بازار را به یاد بیاورند. یکی از ساکنان قدیمی بازار قلعه حسین چراغساز است. روزها در دکان تاریک، محقر و دودگرفتهاش مینشینند و با چراغهایی که بعضی از آنها هم سن خودش است صحبت میکند.
پیرمرد زندهدل خیلی آرام نشست از گذشته گفت از بازاری که روزی رونق داشت و از پسر شهیدش و از دکانهایی که هر کدام کوهی از خاطره را در درون خود مدفون کردهاند. نامش حسین است و نامخانوادگیاش رحیمی و 76 سال سن دارد:
حسین آقا! چرا چراغساز شدید؟
از همان قدیم چراغساز بودم. پنجاه سال است که کار تعمیر چراغ میکنم.
چرا مثلا خیاط نشدید یا آهنگر؟
این چراغهایی که اینجا هستند همه قدیمیاند. چونکه قدیم گازکشی نبود. همه از این چراغها استفاده میکردند. شغل پر درآمدی بود.
مثلا چه چراغهایی؟
علاءالدین، چراغ دستی (فانوس)، والور، پریموس، سماور هم درست میکردم.
چند تا چراغ تا الان درست کردهاید؟
(میخندد) میگوید خیلی! به اندازهی سن شما!
بیشتر چه کار تعمیراتی روی چراغها انجام میدادید؟
بعضیها سوراخ بودند بود که لحیمشان میکردیم، بعضیها فتیله میخواستند عوض میکردیم و تعمیرات جزیی.
باچی تعمیر میکردید؟ ابزار کارتان چی بود؟

چراغ کورهای ( وبا انگشت نشان میدهد که چراغی شبیه چراغ جادوی علاءالدین است) گیره، سندان و چکشی
چراغهای منزل خودتان را هم درست کردهاید؟
فراوان ولی الان دیگر نه
چرا؟
کاسبی کساد است، چراغها گازی شدند، سماورها برقی. این چراغهایی هم که دارم یا صاحبانشان مردهاند یا کلاقیدشان را زدهاند. البته تعدادشان خیلی بیشتر از الان بود. خیلیها را دزد برد.
چطوری، کی؟
همین چند وقت پیش، درب دکان چوبی بود شکستند و چراغهای مردم را بردند، بهخاطر همین درب آهنگی گذاشتهام.
شاگرد هم داشتید؟
نه نداشتم، نه الان، نه قدیم. چون که دیگر کسی دنبال کارهای اینچنینی نمیآید.
خودتان چی شاگرد نبودید؟
ها بله، عقابیانی بود زیر نقاره خانه، چند سال شاگرد او بود، بعد برای خودم دکان باز کردم.
چرا دکانتان اینقدر تاریک است؟
از همان روز اول برق نکشیدم. الان که غروب نشده درب دکان را میبندم قدیم هم یک چراغ تور و یک چراغ زنبوری داشتم با همانها سرمیکردم. بعضی از چراغها را هم شب میبردم خانه درست میکردم.
(در همین موقع صدای چرقی چرقی میآید و در فضای تاریک انتهای دکان چیزی به زمین میافتد) موشها هستند کاری به کار من ندارند. من هم کاری به کارشان ندارم. به هم عادت کردهایم.
برای تعمیر چراغها بدقولی هم میکردید؟
نه بعضی مینشستند همینجا چراغشان را درست میکردم. آنها را که کار بیشتری داشتند حداکثر یک روزه درست میکردم.
بابت تعمیر چراغ چقدر حقالزحمه میگرفتید؟
قدیمها برای هر چراغ یک تومان، دو تومان، پنجتومان، الان هم پانصد تومان، هزار تومان. آنوقتها پول ارزش داشت کاسبی هم رونق داشت. یادش به خیر با سه هزار تومان رفتم کربلا و تا سه ماه نتوانستم دل بکنم و همانجا ماندم. انشاءالله خدا قسمت همه بکند.
بچههایتان را مجبور نکردید کارتان را ادامه بدهند؟
پنج پسر داشتم اما هیچکدام نیامدند. ( دراین زمان یاد پسر شهیدش میافتد و قطرهی اشکی گوشهی چشمش ظاهر میشود) 18،19 سال بیشتر نداشت. سرباز بود. گروهانشان را بردند سومار که هیچکدامشان دیگر برنگشتند.
ـ از زندگی راضی هستید؟
ـ چرا نباشم. اولاد خوب یعنی عاقبت بخیری. همینکه فرزندان خوبی دارم برایم کافی است.
پیرمرد را با چراغهایش تنها میگذارم و سعی میکنم به یاد بیاورم زمانیرا که بازار قلعه از بازار بزرگ هم شلوغتر بود. و چارواداران از شهرهای اطراف اجناس خود را نظیر قماش، شکر، روغن و... برای عرضه به بازار قلعه میآورند و همه به کسب و کار مشغول بودند.
نيلوفران هم نفس با مردم.
آيا نيلوفران عاشق در اين سكوتستان غريب، تنها ماندهاند؟ آيا ديواري تكيهگاه آنان نيست؟ «ياريگران» ثابت كردند نه، آنها ميتوانند تنها نباشند، ثابت كردند ميشود وقتي يك نيلوفر(نماد افراد معلول) را ديد افسوس نخورد و با كمي چاشني ترحم بر او دلسوزي نكرد. جشنوارهي «همصدا با نيلوفر» نشان داد نيلوفران با افراد عادي هيچ فرقي نميتوانند داشته باشند و ممكن است فقط با كمي محدوديت مواجه باشند، نشان داد صميمت را و دلهاي آزاد و به هم گره خورده را در خنكاي يك شب پاييزي. و اين گزارش روايتي است از تلاش دانشجوياني ساده و صميمي كه براي رسيدن به هدف پاك و والايشان از هيچ كوششي دريغ نكردند. 
با ديدن پوسترهاي جشنواره اينطور به نظر ميرسد كه مراسمي براي بچهها برگزار شده است اما كودكان بهانهاي بيش نيستند تا مراجعهكنندگان گوشهاي از واقعيتهاي جامعه را ببينند. يخدان كهنسال مويدي و محوطهی اطراف سه روز آخر هفته قبل میزبان افرادي بودند كه همه آنها را «معلول» مينامند. محوطهي اطراف يخدان از چندين غرفه تشكيل شده كه هر كدام مربوط به گروهي از اين افراد (معلولين) بود. از ناشنوايان گرفته تا نابينايان و افراد ضايعهي نخاعي. اين غرفهها اجناسي را عرضه ميكردند كه ساختهي دست اين گروه از افراد بود.
بچههاي كانون ياريگران دانشگاه كرمان باني برپايي اين جشنواره و نمايشگاه هستند. آنها براي اينكه گوشهاي از مشكلات افراد معلول جامعه را نشان دهند با بهانه كردن كودكان بزرگترها را به محل برپايي نمايشگاه كشاندهاند و تا حدودي هم در اين كار موفق شدهاند.
اما چه شد كه ياريگران دانشجو به اين فكر افتادند كه چنين جشنوارهاي را راه بياندازند. دانشجويان معلول در دانشگاه كم نيستند و نبود بعضي از امكانات مشكلات عديدهاي را برايشان ايجاد كرده است. مشكلاتي از قبيل بالا و پايين رفتن از پلهها و وجود نداشتن آسانسور براي افراد ضايعه نخاعي، نبود امكانات كتابخانهاي براي افراد كمبينا و همچنين ناشنوا. ياري گران براي حل این مشکلات به هر دری زدند اما نه رییس دانشگاه توانست به آنهاکمکی کند و نه کس دیگر و درخواست آنها در مراحل اداری کاملا به فراموشی سپرده شد. این شد که یاریگران به این فکر افتادند که از در دیگری وارد شوند و بهصورت غیر مستقیم مشکلات معلولین را به جامعه بشناسانند. و سرانجام دانشجویان یاریگر با مایه گذاشتن از خود، وقت و حتی درس مقدمات راهاندازی نمایشگاه را آماده کردند. زهرا عبداللعیزاده مدیر نمایشگاه در اینباره میگوید: «برای هر کاری باید هزینهای پرداخت کرد و ما به خاطر عشقی که به این کار داریم فکر همه چیز را کردهایم. فکر افتادن واحدها، مشروط شدن. پایین آمدن معدل و... با این حال وظیفهی خود میدانیم که برای کمک به افراد معلول جامعه قدمهایی هر چند کوچک برداریم و خدا نیز کمکمان میکند.» او در پاسخ به اين سوال كه فكر نميكنيد اين گونه حركتها بايد از جانب مسوولين امر در امور معلولين انجام گيرد معتقد است: «اگر قرار بود كاري انجام گيرد خيلي وقت پيش ميبايست انجام ميگرفت ولي متاسفانه در جامعهي ما معلولين كلا فراموش شدهبودند و كسي به فكر آنها نبود.»
در برگزاری این جشنواره، یاریگران دیگری هم دخیل بودند که به ياري یاریگران دانشجو شتافتند و خود دانشجويان هم از این بابت اظهار رضایت میکنند. البته ياريگران گلهمند بودند که در این سه روز برگزاری نمایشگاه (که گویا قرار بوده بیشتر از سه روز باشد اما بر اثر بروز برخي مشکلات تقلیل یافته است) هیچکدام از مسوولین بلندپایه استان به نمایشگاه مراجعه نکردهاند. تنها تنی چند از هلالاحمر آمدهاند که آنهم برای گرفتن گزارش از غرفهی خودشان صورت گرفته است. در همان روز هلالاحمریها برای نشان دادن عملکرد سگهای زندهیابشان فردی را درون موکت پیچیدهاند و سگ را رها کردهاند تا فرد را پیدا کنند و حیوان هم با یورش به سمت موکت هم به آن خسارت وارده کرده است و هم نزدیک بوده کار دست فرد بدهد که سرانجام ماجرا به خیر گذشته است.
یکی از غرفههای این جشنواره شبیه یک باجهی بانک است. عبدالعلیزاده دربارهی آن میگوید: «این غرفه وظیفهی افتتاح حسابی تحت عنوان آتیه را دارد که خاص بچههای بیسرپرست و بدسرپرست است و افراد در صورت تمایل میتوانند برای اینگونه بچهها حساب پسانداز افتتاح کنند که کودک صاحب حساب تا سن 18 سالگی حق برداشت از آن را را ندارد که خوشبختانه با استقبال خوب مردم هم مواجه شده است.»
اینطور که از شواهد پیداست جشنواره توانسته است پیام خود را به جامعه بگوید. اکثر مراجعهکنندگان بر این امر اذعان داشتند. امیر بزرگی دبیر اجرایی جشنواره در اینباره میگوید:«تا حدزیادی در رساندن پیام جشنواره به مردم موفق بودیم. اگر چه روند اینگونه جشنوارهها چنین است که اثر خود را به مرور زمان نشان میدهد ولی با توجه به تعداد مخاطب زیادی که داشتیم فکر میکنم توانستیم به جامعه نشان دهیم معلولين ماندد مردم عادي هستند و میتوان با آنها همراه بود.» اسماعیلزاده یکی دیگر از دستاندرکاران جشنواره میگوید:« بهتر است این تفکر را از جامعه بزداییم که یک معلول نیازی به احساس ترحم ما ندارد.
و ما باید توانمندیهای یک معلول را بشناسیم. و به جامعه بشناسانیم.»
در گوشهای از محل جشنواره گروهی از افراد ضایعهی نخاعی که عمدتا جوان هستند دور همدیگر نشستهاند. و مشغول گپزدن هستند، صدای خندهشان آنقدر بلند است که نظر همه را به خود جلب میکند. محمدرضا یکی از آن جوانان است. او که 34 سال سن دارد، روند برگزاری جشنواره را مثبت ارزیابی میکند و میگوید:« وقتی مردم میآیند و گروهی از معلولین را یکجا و در کنار هم میبینند متوجه میشوند که افراد دیگری هم در جامعه وجود دارند که از بعضی از کوچکترین امکانات جامعه محرومند.»
روهام شهابیپور یکی دیگر از این جوانان سرزنده است که آرام روی ویلچر قرار گرفته است. او کاملا با کلمهی معلولیت مخالف است و معتقد است که خیلی از افراد معلول مانند افراد عادی در جامعه زندگی میکنند و فردی که دچار معلولیت میشود و در واقع دچار یک سری محدودیت می شود. روهام كه 28 سال سن دارد، از مشکلات عدیدهای که برای معلولين بهویژه معلولين ضایعهی نخاعی وجود دارد میگوید و اضافه میکند:«در اکثر مکانهای عمومی اعم از دولتی و غیر دولتی هیچگونه امکاناتی برای معلولین وجود ندارد، همین امر از حضور پررنگتر آنها در جامعه جلوگیری میکند.» روهام پربیراه هم نمیگوید در شبی از همان شبهای برگزاری نمایشگاه هیچکدام از معلولین ضایعهی نخاعی نتوانسته بودند وارد پارک شوند. زیرا ورودیه پارک با آهن پارهای مسدود شده بود. این آهنپاره را غالبا در ورودی پارک قرار میدهند تا کسی با موتورسیکلت یا دوچرخه وارد پارک نشود. گویا شخصی که این ایده داده است به فکرش نرسیده است که افراد ويلچر نشين هم حق دارند وارد پارک شوند. شاید هم به فکرش رسیده است اما چون راه بهتری به نظرش نرسیده است. کلا بیخیال قضیه شده است. مشکلات مالی هم از جمله مشکلات معلولین است. بهطوریکه به گفتهی روهام ادارهی بهزیستی که اصلیترین ارگان حمایت از افراد معلول است تنها ماهی بیست و پنج هزار تومان به افراد کمک میکند که حتی کفاف هزینهی بهداشتی و ایاب و ذهابشان را هم نمیدهد.
کار برگزاري جشنواره تماما بر عهدهی دانشجویان است و بیم این میرود که با اتمام درس ارشدین یاریگران همه چیز تمام شود اما بزرگی و عبدالعلیزاده هر دو متفقالقول هستند که آرمان و هدفشان را به دانشجویان جدید انتقال میدهند و باتهیه مستند از این جشنواره، دانشجویان بعدی قطعا چراغ آنرا همواره روشن نگه ميدارند.
روز آخر جشنواره است. یاریگران با جنبوجوش مثالزدنی از این طرف به آن طرف میروند. غرفهها باید جمع شوند. آنها نزدیک یک سال است که تلاش میکردند تا این سه روز را ببینند. هر چند با کمی حمایت بیشتر جا برای بهتر برگزار شدن جشنواره هم بود، اما برای اولین تجربه بد نیست. اکثرا راضی و خشنود به نطر میرسند در همین گیرو دار پسری گیتارش بر میدارد و مینوازد. جمع جوانان ویلچرنشین تکمیل میشود و همه به هم میپیوندند. معلولین ضایعه نخاعی هیچ غمی در چهرهشان دیده نمی شوند و با سیمای خندان کفر میزنند. ناشنواها اشک شوق میریزند، معلولین ذهنی چشمانشان را بستهاند و دست یکدیگر را گرفته و به سمت چپ و راست حرکت میدهند و نابیناها شعر ترانه را همراه با پسرک گیتاریست زمزمه میکنند. مجلس آنقدر گرم است که کسی سرمای هوا را حس نمیکند. هیچ کس قصد رفتن ندارد. و دیگر کسی برای دیگری دلسوزی نمیکند. آیا فردا همه چیز فراموش میشود و دوباره همه درگیر کار و زندگی خود میشوند؟ خدا کند اینطور نباشد.
نزدیک غروب است و پمپ بنزین نسبتا شلوغ. مرد جوان و خوش لباسی در حال گذر از میان اتومبیلهاست. به هر رانندهای که میرسد چیزهایی میگوید و گاهی به خودروی «پرایدی» که بیرون جایگاه پمپ بنزین پارک شده است؛ اشاره میکند. ادب و متانت خاصی دارد اما چشمانش پر از التماس و تمناست. به «پراید» اشاره میکند و میگوید:«ببخشید همسرم مریض است، اگر ممکن است چند لیتر بنزین به من بدهید. پولش هر چقدر شود میدهم.» هر بار ناامیدتر از قبل سراغ رانندهی بعدی میرود. بالاخره یکی پیدا میشود و چند لیتری بنزین به او میدهد. مرد جوان با خوشحالی بنزینها را در باک خالی میکند و بهسرعت از محل دور میشود.
حوالی ظهر است و رانندگان کم حوصله؛ یا روی ساعتشان نگاه میکنند یا سرشان را از شیشه بیرون آورده و گردنشان را کش میآورند تا ببینند کینوبتشان میشود. اگر بعد از بنزین زدن کمی در خروج از پمپ بنزین تعلل کنی با صدای ممتد بوق پشتسریها مواجه میشوی.
لبخند مصنوعی از لبانش محو نمیشود. گالنی که در دست گرفته است؛ بیشتر برای خرید ماست و شیر استفاده میشود نه بنزین. در گوشهای منتظر ایستاده است. گویا فقط با «وانت» جماعت کار دارد. سراغ هر رانندهای که میرود گردنش هم کمی کج میشود. یکی از رانندگان میگوید:«مگه خودت کارت سوخت نداری؟» مرد میگوید:« داشتم ولی تمام شد. من تو جاده کار میکنم. دو بار که برم و برگردم باکم خالی میشه» بعد از این گفتوگو، راننده چهار پنج لیتر بنزین به مرد میدهد. اما مرد بنزینها را در باکش نمیریزد. کمی صبرمیکند تا فرصت مناسب فرا رسد. مرد ملتمس چند لحظهی پیش حالا همان بنزینها را سه برابر قیمت میفروشد!
پس از سهمیهبندی بنزین، این سوخت فسیلی تقریبا ارزش دلار پیدا کرده است و کسی حاضر نیست از قطرهقطرهی آن بگذرد. اگر روزی بنزین تمام کنی و گالن بهدست در جاده یا خیابان بایستی، زیر پایت علف هم سبز شود کسی نگاهت هم نمیکند. سهمیهبندی ایجاد شغل هم کرده است و در واقع کلی کار آفرین! بوده است؛ خرید و فروش بنزین، قاچاق بنزین، خرید و فروش کارت سوخت، فروش کارت سوخت و بعضا گدایی بنزین! البته گدایان بنزین موتورسیکلتها هستند و چون نیازشان کم بوده و در حد یکی دو لیتر خلاصه میشود، کمتر بیبنزین میمانند. اما برای خودروها این مقدار هیچ فایدهای ندارد و آنها مجبورند برای پیمودن چند کیلومتر بیشتر، هزینههای گزافی بپردازند.
مرد مسنی با پسرش زیر درخت نشستهاند، خوب اطرافشان را میپایند، گویا منتظر شکار هستند. در همین حال فردی سراغشان میرود و پس از کمی صحبت و چانه زدن روی لیتری 400 تومان توافق میکنند. پسر گالن را پر میکند و مرد هم اسکناسهای سبز را تقدیم میکند. پسر برمیگردد پیش پدر. آنها دوباره منتظر مشتری میمانند. یکی از پمپچیها که برایشان مشتری می فرستد میگوید: «از صبح اینجا هستند گویا پیکانی داشتهاند که تا حالا تو گاراژ خوابیده بوده، الان فروختنش. بنزینهایش را هم که دارند می فروشند. به من هم گفتهاند که برایشان مشتری بفرستم.»
بازار مکارهی بنزین
از هر کس سراغ بنزین آزاد را بگیری نشانی پمپ بنزین سرآسیاب را می دهد. پربیراه هم نگفتهاند تقریبا مثل بازار مکاره میماند. یکی از پمپچیها میگوید: «ما نداریم اگر بتوانی بیرون از پمپ پیدا کنی.» در همین لحظه سر و صدای یک زن توجهام را جلب میکند، در گوشهای از پمپ بنزین زن پا به سن گذاشتهای مشغول جر و بحث با مرد جوانی است. مرد یکی از گالنها را پر می کند اما تا میخواهد شیلنگ را در گالن بعدی بگذارد؛ زن گالن را بر میدارد و بنزینها روی زمین میریزند. مرد میگوید: «فقط چهار لیتر» اما زن شیلنگ را به پمپچی ميدهد و میگوید:«چی از جون من پیرزال میخواهی» پمپچی میگوید:«حالا کی باید پول بنزینها را بدهد.» مرد رو به زن میکند و میگوید:«حاج خانم پول آقا را حساب کن تا پولت را بدهم.» اما زن شروع به داد و فریاد میکند و میگوید:«گناه کردم کارتان را راه انداختم» وقتی میبیند که حریف مرد نمیشود پول بنزینها را به پمپچی میدهد. مرد هم پول زن را. زن با گرفتن پول بهسرعت از پمپ بنزین خارج میشود، مردها هم گالن بهدست دنبالش میروند. اما زن به هیچکدام توجهی نمیکند و سوار خودرویش میشود. مردها دورهاش کردهاند. زن در حالیکه زیرلب چیزهایی میگوید با سرعت از محل دور میشود یکی از مردها میگوید: «لیتری 350 خوب میداد » و آن یکی میگوید:«حیف ظرفم کوچک بود و الا بیشتر ازش میگرفتم.» غیر از زن افراد دیگری هم هستند که بنزین فروشند اما همه قیمت را بالا میگویند حتی تا لیتری 600 تومان. گویا زن از بازار آنجا خبر نداشته است. بیچاره حق داشت از دست مشتریها فرار کند.
دیگر طاقت ندارم
در این میان سهمیهبندی بنزین برای پمپچیها که بهصورت مستقیم با مردم سروکار دارند مشکلاتی را ایجاد کرده است. پسرجوانی که تازه یکسال است لباس آبی پمپ بنزین را برتن کرده است، سخت از وضعیت خود نالان است و میگوید شاید مجبور شوم قید این شغل را بزنم. او در مورد سهمیهبندی میگوید:«خوب است! اما از وقتی که شروع شده کار ما سخت شده است. قبلا فقط باید مواظب میبودیم که کسی بعد از بنزین زدن فرار نکند اما الان فرار کردن یک مساله است و جا گذاشتن کارت سوخت توسط رانندگان یک مساله. حاضرم از جیب یک پولی بدهم که رانندگان کارتهایشان را جا نگذارند. گاهی اوقات تاوان حواسپرتی افراد را ما باید بپردازیم. بارها شده است نزدیک بوده کار به دعوا و زد و خورد هم کشیده شود.» پمپچی جوان دل پردردی دارد او میگوید:«گروهی دیگر از افراد هم هستند که وقتی کارت را از دستگاه بر میدارند یادشان میرود که پول بدهند که باید دنبالشان برویم. با ماهی 130 هزار تومان کلی جنگ اعصاب داریم، باور کنید مشکلات روحی پیدا کردهام. سروصدای خودروها از یک طرف، بوی بنزین و سردرد از یک طرف، ميترسم بیکار بمانم، سنم در حال بالا رفتن است ولی دیگر نمیتوانم طاقت بیاورم.»