تبليغاتX
"مفـــــــــشوی مـــــــــــن"


به بهانه­ی مناظره­ی زیبای حمید مصدق و فروغ فرخزاد در خرداد 43 با عنوان «سیب» که چند روز پیش عزیزی آن را برایم خواند.
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1388/07/21 |

سه سال از بهترین روزهای زندگی­ام را در این شهر گذراندم؛ 21 سالگی تا 24 سالگی. هنوز هم هر جای شمال ایران که باشم بالاخره از لاهیجان سر بدر می­آورم.

بعد از سه سال باز هم پای به زمین سبز و نمناک و مخملی­اش نهادم. با یاد روزهای خوب از دست رفته. اکنون رهاوردم از آن شهر زیبا تنها چند عکس رنگی است.

Lahidjan

لاهیجان

استخر لاهیجان

کاشف السلطنه

چند عکس دیگر را می توانید اینجا ببینید

ایران / گیلان / لاهیجان / Iran / Guilan / Lahidjan

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1388/07/08 |

هفته­ی قبل یکی از بهترین دوستان گفت می­خواهد به درون دریای زندگی شیرجه بزند. من هم به او پیشنهاد کردم که خودش را به امواج بسپارد و او هم سپرد. در حالی­که خودم پیشتر چندین بار خواستم این کار را بکنم اما امواج به بیرونم پرتاب کردند.

هر کسی لیاقت دریا شدن را ندارد!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1388/07/06 |


همی­پوسد؛

درون سینه­ام قلبم،

ازین شبها،

تنم چون کوره می­سوزد.

نگاهم را نگاه تو

همی­دوزد

به الهام حقیقت­ها.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1388/05/26 |

این روزها چند سوال آزارم می­دن:

اول این­که اگه امام زمانی در کار نباشه تکلیف چیه؟/ دوم این­که اگه امام زمان دستگیر شده باشه و در یکی از بازداشت­گاه­های معروف زندانی باشه چی؟/ اگه امام زمان ظهور کنه، کسانی که امروز به نام ایشان در حال فعالیت هستند باز هم در رکابش خواهند بود؟/ واقعا پیامبر ده­هزار حدیث درباره امام زمان گفته­اند؟/ اگه قرار به ظهور امام زمان هست چه زمانی بهتر از الانه؟

و هزاران سوال مبهم دیگه ...

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1388/05/17 |

گداپروری دولت نهم

کمی آن­طرف­تر مردمی با چشم­های خشک و صورت­های رنگ­پریده نشسته­اند و چشم به این جعبه­ها دوخته و گوش به داد و فریادهای مرد شکم گنده­ای، که مدام از عدالت دم می­زند، فرا داده. یاد مردی به نام علی بن ابیطالب به خیر که وقتی دیگر در بین مردمش نبود تازه فهمیدند آن مرد یار­ی­گر که دیگر نیست، کیست!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1388/05/10 |
وای از آن روز که پرده ها فرو افتند...
نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1388/04/21 |

رندان تشنه­لب را آبی نمی­دهد کس/ گویا ولی­شناسان رفتند از این ولایت


...

منتظرم و به آینده خوشبین


نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1388/04/16 |

یک­شنبه روز مادر بود/ روز تولد دختر پیامبر صلح و رحمت/ روز تولد فاطمه.

دلم برای مادرانی که جوان­های خود را در سال­های قبل از انقلاب در راه آزادی از دست داده اند، می­سوزد/ دلم برای مادرانی که شوهران و فرزندان خود را در طول هشت سال جنگ تحمیلی از دست داده­اند می­سوزد/ دلم برای مادرانی که در 24 خرداد 88، در روز مادر، به جای گل­های سرخ، سرخی خون زخم­ها و کبودی تن باتوم خورده­ی نوگلانشان را کادو گرفتند می­سوزد/ آن­ها که اشک­های پاره­های تن­شان را نه از سر درد و ناامیدی بلکه بر اثر هجوم گاز فلفل و هزار ترکیب دیگر به وجد آمده­اند، در آغوش گرفتند.

مادران دلسوخته­ی ایران زمین! مبارک­تان باد. بی­اثر در خون غلطیدن جوانان­تان در راه آزادی ایران از 50 سال پیش تاکنون.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1388/03/25 |

تا شروع سال جدید چیزی باقی نمانده است. بازار «خونه­تکونی» شب عید هم داغ داغ است. از شستن قالی گرفته تا پاک کردن شیشه­ها و دیوارها و کف خونه و سقف خونه و چه و چه و چه. کرمانی­ها معتقدند که مراسم خونه­تکونی باید تا قبل از «چارشنبه­سوری» تمام شود والا در فصل تابستان مورچه­ها خانه را اشغال خواهند کرد.

اما خونه­تکونی برای من مثل نبش قبر می­ماند. نبش قبر خاطرات تلخ و شیرین گذشته. عکسی در یک آلبوم قدیمی، دست­نوشته­ای، روزنامه­ای، کتابی، تابلویی، همه و همه باعث یادآوری گذشته می­شود و این نکته که «یک سال دیگر هم از عمرت گذشت» مانند یک روزنامه گلوله شده بر فرق سرت فرود می­آید و سر حالت می­آورد. اما وقتی که توپ را شلیک کردند و سال را تحویلمان دادند همه­ی این­ها یادمان می­رود تا بحبوحه­ی سال آینده، البته اگر جناب مستطاب عزراییل حالی بهمان بدهند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/12/26 |

هنوز هم امیدی هست

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/11/14 |

اینقدر دست­دست کردیم تا دیگران (نمی­دونم چه­جوری) از طرح­مان بو بردند و قرار است به نام خودشان آن­را برگزار کنند. البته طرح ما (که نمی­گویم چی بود) با طرح فعلی زمین تا آسمان فرق داشت اما موضوع کار یکی بود. ان­شاالله که دوستان در کارشان موفق باشند. این نکته­ی اول.

اما نکته­ی دوم؛ چند روزی بود از فضای فوق­العاده دلگیر زندگی در کرمان و کار در رفسنجان خسته شده بودم. فرار موقتی تصمیم کبرایی بود که گرفتم و مقصد نیز «سواحل دریای عمان» خواهد بود. یک هفته­ای را به دور از هیاهو در آن دیار به سر خواهم برد و دریا دریا هوای شرجی تنفس خواهم کرد.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/09/13 |

امروز حس می­کنم دارم می­میرم. نه این­که مریض باشم، نه، ولی احتمالا دارم می­میرم. شاید تا فردا دیگر 30 سال هم به این دنیا نباشم. اگر تا فردا مردم الفاتحه مع الاخلاص مع الصلوات؛ اللهم صل علی... . خسیس نیستم و هر چی خاک من است بقای عمر شما باشد. شاید در مجلس «پرسه­ام»(همان مجلس ترحیم منتها در زبان پارسی) همانند رسم کرمانی­ها «روغن­جوشی»، «کماچ سهن»، «خرمابریز» و «کاکائو» هم بدهند(خوش به حالم). یادتان باشد زیاد نخورید و اگر خوردید فاتحه یادتان نرود که اگر نخوانید مشغول­الزحمه­ی منید و آن دنیا سر پل صراط (اگر بلایای طبیعی خرابش نکرده باشند) یقه­تان را خواهم گرفت. در مجلس پرسه­ام دوست داشتید «لباس سیاه» بپوشید، دوست نداشتید نپوشید. برای من که فرقی نمی­کند. اصلا به نظر من نپوشید بهتر است. آخر توی قبر دلم می­گیرد وقتی این همه آدم سیاه­پوش را بالای سر خود می­بینم که آه و ناله سر می­دهند. مگر مرده­ها آرامش نمی­خواهند؟ خودتان را تصور کنید که توی هال منزلتان روی مبل آرام گرفتید و در افکار خود غرق شده­اید که یک دفعه هزارتا  آدم سیاه­پوش ناله کنان و فریادکشان روی سرتان هوار شوند. چه حالی می­شوید؟ اصلا حالا که این­طور شد برای مجلس عزایم «گروه ارکستر سنتی» خبر کنید؛ تار و تنبک و کمانچه. هم خیر دنیا و هم خیر آخرت را نصیب خود کرده­اید. من تضمین می­کنم. «کروات» هم بزنید. از اول تا آخر مجلس هم تا کمر خم شوید در «موبایلتان» با دوست­دخترتان «smsبازی» کنید و یواشکی لبخند بزنید. دخترهای فامیل را دید بزنید و هم­چنین «تک­زنگ». دخترها هم برای من هم آرزوی آمرزش کنند که با مردنم باعث شدم آن­ها به مراد دلشان برسند.

خیلی از جریان اصلی پرت شدم. آه یادم آمد؛ دارم می­میرم. سبکبال و تنها. روی قبرم بنوسید «جوان ناکام». راستی این «کام» چیست که کسی در جوانی به آن نمی­رسد؟ من که­نمی­دانم چیست. پس روی قبرم ننویسید جوان ناکام، مخ­تان را بکار بیندازید و یک چیز جدید بنویسید. از این شعرهای مزخرف و جملات بی­سروته هم ننویسید مثل برادری عزیز، دوستی باحال، پسری سربراه و ... . همان اسم و فامیلم را بنویسید با تاریخ تولد و وفاتم، کافیست. باز از مرحله پرت شدیم. کجا بودیم؟ آهان دارم می­میرم. شمارش معکوس شروع شد؛ نه، هشت، هفت، ...

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/07/27 |

هر چند ده سال گذشته است، اما غم از دست دادن پدر، از آن غم­هاییست که التیام­پذیر نیست. مخصوصا وقتی شدیدا به او نیاز داری از دستش بدهی. یعنی سن 18 سالگی.

7/7/77 و روزهای پس از آن را هیچوقت نمی­توانم از یاد ببرم. در حالی­که یادآوریش هم برایم دردآور است. مرگ پدر درست همان وقتی فرا رسید که فکرش را هم نمی­کردم. هرچند بارها در هنگام مرگ دوست یا آشنایی از خدا می­خواستم که هیچوقت مردن پدرم را نبینم. خدا هم دعایم را اجابت کرد و پدرم در یکی از سفرهایش به بندرعباس دیگر برنگشت.

خدایا، دیگر نمی­توانم حرف بزنم.....

.

.

.

.

.

.

پدرم کجایی؟ واقعا بهت نیاز دارم.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/07/07 |

نمایی از ورودی حرم شاه نعمت الله ولی(ماهان)


«مبلغ دین» 45 دقیقه­ی تمام در مورد پاکی و سادگی مولا علی(ع) صحبت کرد و اشک ریخت. سپس با چشمانی اشکبار سوار «سوناتای» 40 میلیونی­اش شد و یاعلی گویان از محل دور شد.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/06/31 |

اگر قرار است که در آن دنیا هم سرب داغ در حلق­مان بریزند پس دیگر چه فرقی است بین دنیا و آخرت؟

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/06/19 |

اتفاقاتی که دیروز در مراسم روز خبرنگار، در تالار عماد کرمان، رخ داد خیلی جالب بود. از قهر کردن رییس و نایب رییس خانه­ی مطبوعات گرفته تا حاضر نشدن برگزیدگان جشنواره­ی مطبوعات به روی سن، برای گرفتن جوایزشان و اعتراض خبرنگار جوان کرمانی (که به نظر من دل شیر داشت) به استاندار بابت روند حاکم بر جامعه­ی مطبوعاتی­ها (که با تشویق همه جانبه­ی حضار همراه بود) و زده شدن زیرآب همان خبرنگار جوان توسط عده­ی قلیلی از تشویق کنندگان خدمت جناب استاندار و گوش دادن به حرف­های «بی سر و ته» مجری محترم برنامه که براستی روی مخ آدم پیاده­روی می­کرد و و و.

پس از این اتفاقات، یک روز با خودم کلنجار رفتم که چه بنویسم. چیز خاصی به خاطرم نرسید جز اینکه ما خبرنگاران خیلی باحالیم، تازه از خودمان باحال­تر، خودمانیم. پای گرفتن حق و حقوق خودمان که می­رسد سرمان واقعا بی­کلاه است!


زیرنویس فارسی:

۱.وقتی جناب «محبی کرمانی»، نماینده هیات داوران، از برگزیدگان جشنواره خواست تا برای دریافت جایزه­ی خود (که به گفته­ی شاهدان عینی حسابی از سر و ته آن زده شده بود!) از دست مبارک مدیر کل ارشاد استان، به روی سن تشریف بیاورند، گروهی از خبرنگاران معلوم­الحال که در گوشه­ی سالن اجتماع کرده بودند با گفتن کلمه­ی «بعدا، بعدا» حسابی از خجالت بعضی­ها درآمدند!

۲.مجری شیرین سخن! برنامه از حضار خواست تا خانمی را به خاطر قرائت شعر کسل­کننده­اش، هر طور که دوست دارند تشویق کنند، حضار مشغول کف زدن شدند که باز چند تن از خبرنگاران معلوم­الحال (که به نظر ورزشی نویس بودند) با فرستادن صلوات سعی در برهم زدن نظم جلسه  (که اتفاقا تنها چیزی که نداشت نظم بود) را داشتند.

۳.تنها حسن این مراسم تازه شدن دیدارها با دوستان قدیمی و جدیدی و گفتن تبریک­های «دل­خوش کنک» بود!

۴.امروز خسته از وقایع دیروز، با یکی از دوستانم قرار داشتم اما تماس گرفت و گفت که دارد رژه­ی ورزشکاران المپیکی را نگاه می­کند. اما ما هر چه شبکه­ی سه را نگاه کردیم، خیابانی دیدیم که رژه­ای در آن نبود!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/05/18 |
 ...
فقط یک کلام بر زبانم جاریست،

                              زندگی ادامه دارد...

                                           با تمام دلتنگی هایش.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/05/01 |


این فاکتور را یکی از دوستانم به من داد و خواست که آن را روی مفشو بگذارم. همینطور که میبینید فاکتور خرید یک دستگاه کامپیوتر است. خریدار که نامش در این فاکتور سانسور شده یکی از ارگانهای دولتی است و فروشنده هم یک شرکت خصوصی. ما که از کامپیوتر سررشته نداریم اما این دوست متخصصمان میگفت که قیمت قطعهی MainBoard که در این لیست با مدل Asus P5 LD2X معرفی گردیده قریب به 110 هزارتومان گران حساب شده است. برای روشن شدن مساله با چند شرکت فروش قطعات کامپیوتر تماس گرفتم و قیمت گرفتم. قیمتها متغیر بود اما همه حول و حوش 70 تا 75 هزارتومان بودند! همین قطعهای که در فاکتور این شرکت محترم 181 هزارتومان محاسبه شده! البته همین قطعه را در بازار کامپیوتر تهران میتوانید ارزانتر هم بخرید. اگر باورتان نمیشود نگاهی به لیست این شرکت بیندازید: http://www.lioncomputer.ir/list/motherboard/intel/  مبلغی است که این شرکت برای این قطعه تعیین کرده است۶۵۸۰۰ است!

حالا این وسط این مبلغ که معادل حقوق ماهیانهی یک کارگر و یا منشی است به جیب مبارک چه کسی رفته خدا میداند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/04/10 |


این گل منحصربفرد در باغ­های اطراف کرمان فراوان است. کرمانی­ها نام «پیاز سگو» را بر آن نهاده­اند. شاید باورتان نشود اما گلی است که بوی پیاز می­دهد اما ربطش را با «سگ» نمی­دانم! اگر کسی نام علمی این گل را می­داند خوشحال می­شوم به من هم بگوید.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1387/03/10 |


به نفرات اول تا سوم که بهترین نظر رو در باره این طرح بدن یک دانه برنج طارم با قیمت هر کیلو هوار هوار تومان [یا احتمالا بیشتر] اعطا می شود.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/03/06 |


یادش به­خیر. قدیم­ها چقدر زندگی ساده و بی­آلایش بود. دلم لک زده برای اون وقت­ها. زمانی­که پدر با یک هندونه بزرگ از در تو میومد. مادرم سینی [به قول کرمانی­ها قب سینی] نیکلی­اش را می­آورد و به هرکدا­م­مان یک برش هندونه می­داد. از بس شیرین بود آب از دو طرف دهان­مان سرازیر می­شد. شنبه تا شنبه سریال «اوشین» پخش می­شد. خاله­ام با بچه­هاش میومدند خونه­ی ما تا سریال رو با هم ببینیم. برادرم یک­شنبه تا یک­شنبه انتظار می­کشید تا برنامه­ی «ورزش و مردم» یک فوتبال خارجی خلاصه شده بذاره. آخر سر هم پای تلویزیون خوابش می­برد.

همین تلویزیون بود [عکس بالا]. همین کاملا با فرهنگ ایرانی ساخته شده بود. یعنی اینکه برای تلوزیون دیدن حتما باید روی زمین می­نشستی نه روی مبل­های آنچنانی.

زمانی­که برنج کیلویی چهر هزار تومن نبود. غذای اصلی مردم هم صرفا برنج نبود. آبگوشتی، آب­گرمویی، شب­ها هم «مچو چنگمالی». زمانی­که قیمت زمین سر به فلک نگذاشته بود و برای کرایه­ی یک آپارتمان 70 متری مجبور نبودی 200 هزار تومن اجاره بدی. همیشه این سوال برام مطرح بوده. چرا اون زمان همه خونه داشتند ولی الان قضیه­ی مسکن کلاف سردرگمی شده که هیچ­کس قادر به پیدا کردن سر آن نیست و چراهای بسیار دیگری.

به قول همچراغی کاش می شد یه دوباره یه سرکی به اون دوران کشید...

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/03/05 |

باز هم یک روز تعطیل و حرکت به سمت جوپار*. دوربین را برداشتم و رقتم در میان مزارع گندم و نخود و سیب زمینی و یونجه. آخ که صحرا چه آرامشی به آدم می­دهد. شاید به همین دلیل است که در میان کشتزارها پیرمردهایی را می­بینی که بالای هفتاد سال سن­شان است.

اما همیشه باید یک جای کارمان بلنگد! این بار که دوربین درست بود متاسفانه شارژ نداشت. به همین خاطر صحنه­های بدیع دیگری را از دست دادم.  


  * جوپار: شهری کوچک و ییلاقی در 24 کیلومتری کرمان

 

رقص گندمزار و استواری قله ۴۲۰۰ متری سه شاخ جوپار

توضیحی ندارم که بگم

تک درختی تنها

توت های درشت و آبدار باغ میشتی رخساره بدجوری چشمک می زنن

این کوچولوی زیبا از چه چیز این گونه حیرت زده شده است؟

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1387/02/28 |

خیلی وقت­ها ممکن است نشستن پشت فرمان یک «مرسدس بنز» آخرین مدل و راندن با سرعت بالای 180 کیلومتر در ساعت در بزرگ­راه­های کشور خیلی لذت­بخش باشد، یا پرواز با هواپیمای شخصی بالای شهرها و دشت­ها. گاهی اوقات داشتن یک خانه­ی چند صد میلیونی در بهترین نقطه­ی شهر با بهترین منظره، آدم را حسابی کیفور می­کند. یا حتی غذا خوردن در یک رستوران شیک که صاحبش برای هر پرس غذای ناقابل «پول خون پدرش» را از شما می­گیرد کاری لذت­بخش به شمار می­آید.

 ولی نمی شود یک «نون سنگک» و یک «تیکه پنیر» و یک «مشت سبزی» و عصر بهاری و لب باغچه را با هیچ­کدام از آن­ها عوض کرد.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1387/02/23 |

در خودش گم بود. دختر بچه­هایی را نگاه می­کرد که با مانتوهای رنگی­رنگی و کیف­هایی که به زمین کشیده می­شد دنبال هم می­دویدند. بوق مینی­بوس که مثل همیشه سر ساعت رسید، او را به خود آورد. راننده به پسر بچه­ای که روی صندلی اول نشسته بود، گفت که برود آخر تا او بنشیند. مینی­بوس غیر از اداره­ی او برای چند مدرسه هم کار می­کرد. برای همین همیشه دو پسر بچه مسوول باز  و بسته کردن در بودند.

وقتی روی صندلی نشست و به سرو صدای بچه­مدرسه­ای ها که درباره­ی همه چی حرف می­زدند گوش داد. یاد زمانی افتاد که خودش هم هم­سن همین بچه­ها بود. آن موقع از خانه­شان تا مدرسه سه­تا خیابان راه بود. یادش آمد که پدرش برایش سرویس گرفت اما زیر بار نرفت. می­خواست با دوچرخه برود. هر چند اولش زور با پدر شد و او هم به قول بچه­ها «سرویسی» شد. اما از همان روز اول بنای ناسازگاری را با «آقا رضا» راننده­ی ریشوی سرویس گذاشت. آخر توی کتش نمی­رفت که در یک مینی­بوس «فینگیلی» پنجاه نفر بچه روی هم­دیگر وول بخورند. آقا رضا تمام صندلی­ها را برداشته بود و دور تا دور اتاقک مینی­بوس را نیمکت گذاشته بود. وسط آن­را هم  لوله­کشی کرده بود تا بچه­ها توی پیچ­ها تعادل­شان را حفظ کنند و روی سر و کله­ی هم نریزند. اما یادش آمد بالاخره با رانندهکنار آمد و کلی باهاش رفیق شد. اما با این حال یک لحظه از فکر نرفتن با سرویس و دوچرخه سواری خارج نمی­شد. یادش آمد که آنقدر پافشاری کرد تا پیروز شد و پدر و مادرش اجازه دادند.

دوچرخه­ی مدل «ایران رکاب» و سایز 28 را از زیر درخت­های انگور حیاط بیرون آورد. از وقتی که برادرش «موتور گازی» خریده بود، این دوچرخه مال او شده بود. دوچرخه­ خوبی بود؛ دوتا تایر داشت برای رفتن، یک فرمون برای کنترل، ترمز جلو نداشت اما ترمز عقبش، ای ... بدک نبود. می­شد رویش حساب کرد. یک کم رنگ و رو رفته بود. اما آن هم چاره داشت. یک نوار مشکی خرید و تمام بدنه­اش را نوارپیچی کرد. بعد آن را برداشت و دم مغازه­ی «موسی» برد. دو تومان داد و دوتا چرخش را باد کرد. خدا را شکر پنچر نبود. جستی زد و روی دوچرخه پرید. با تمام قدرت رکاب زد و احساس پرواز کرد. نفهمید چطوری به چهارراه رسید. دوری زد برگشت. سری به «فرزاد» دوستش، که خانه­شان دوتا کوچه پایین­تر بود زد و گفت که فردا منتظرش باشد تا با هم به مدرسه بروند. هر چند که از صف و مغازه­ی نانوایی بدش می­امد اما برای اینکه حسن نیتش را نشان دهد، سه چهارتا هم گرفت و به خانه برد.

فردای آن روز کیفش را جلوی دوچرخه گذاشت و رفت در خانه­ی فرزاد. او هم دوچرخه­اش را برداشت و دوتایی راهی شدند. وقتی به مدرسه رسیدند به فرزاد گفت که دوچرخه­ها به هم قفل کنند. دوچرخه­فرزاد قفل نداشت. خود فرزاد می­گفت: هر کس آن را بردارد بعد از پنج دقیقه پشیمان می­شود و آن را برمی­گرداند. خودش با رنگ قرمز رنگش کرده بود. یکی از بچه­ها نامردی نکرده بود و تمام رنگ­ها را با سکه تراشیده بود. خلاصه دوچرخه­ها با هم زنجیر  شد و کلاس شروع.

زنگ منزل که خورد هر چه جیب­هایش را گشت نتوانست کلید را پیدا کند. کم مانده بود که با فرزاد هم دعوایش شود. آن روز را پیاده به خانه آمدند و خوب شد برادرش کلید یدکی داشت والا فراش مدرسه آماده بود تا از آقای زمانی کمان­اره بگیرد و زنجیر را ببرد.

یادش آمد روزی­که به اصرار «مهدی» راه­شان را عوض کردند و از چهارراه اصلی رفته بودند نتوانست دوچرخه را کنترل کند و زده بود زیر پلیس سر چهارراه. پلیسه خیلی نجیب بود که فقط بهش گفته بود: بزنم تو گوشت؟ مهدی و فرزاد تا چند وقت این قضیه را برای بچه­ها تعریف می­کردند و می­خندیدند.

یادش آمد که چه دورانی داشتند. چند سال بعد وقتی فهمید فرزاد بر اثر تصادف با موتور جانش را از دست داده، همانجا سر جایش وا رفته بود. از مهدی هم خبر نداشت. حتما الان ازدواج کرده بود و زن و بچه­ای داشت. حالا باز سرویسی شده بود. کاش فلج نبود و می­توانست یک دوچرخه­ 28 بخرد و با آن به محل کار برود.

پسر بچه­ای گفت: «آقا رسیدیم، اجازه بدین کمکتون کنم پیاده شین.»

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/02/01 |

ساعت 5:15 صبح بود. شب دیر خوابیده­بودم و خواب دم صبح حسابی می­چسبید، اما باید بلند می­شدم. مادرم گفت: «داره بارون می­آد. با خودت چتر ببر.» گفتم : «تو بارون بهار کی با خودش چتر می­بره؟» یاد شعر «سهراب» افتادم؛ «چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت.» زمانی­که لاهیجان زندگی می­کردم، یک بار از این شعر استفاده کردم و سرمای سختی خوردم! البته آن باران یک باران سرد زمستانی و سیل­آسا بود که یک هفته هم به طول انجامید.

از خانه بیرون زدم. نسیم خنک همراه با قطرات ریز باران صورتم را نوازش می­داد. هوا هنوز تاریک بود. انعکاس نور زرد چراغ­های خیابان در زمین خیس، منظره­ی زیبا و بدیعی را بوجود آورده بود. با خودم گفتم: «این دفعه دیگه از اتوبوس جا موندم.» تا جایی که می­بایست سوار سرویس می­شدم، دوتا خیابان فاصله بود که باید با تاکسی می­رفتم. در همین افکار بودم که از دور چراغ­های اتومبیلی روشن و خاموش شد. دست تکان دادم و ایستاد. مرد مسنی راننده­اتومبیل بود. یکی از آهنگ­های قدیمی و خاطره­انگیز به گوش می­رسید؛ «من و ما کم شده­ايم / خسته از هم شده­ايم / بنده­ی خاک، خاکِ ناپاک / خالی از معنای آدم شده­ايم...» اما با این حرف موافق نیستم، همیشه آدم­های خوب در دنیا پیدا می­شوند.

اتوبوس سر ساعت مقرر آمد. هنوز سر جایم آرام نگرفته بودم که قطره­ی آبی روی صورتم لغزید. نگاهی به سقف انداختم. قطرات باران خود را از لای درزهای سقف اتوبوس قدیمی به داخل رسانده بودند و به نوبت سقوط آزاد می­کردند. از کرمان تا رفسنجان 100 کیلومتر راه است که اتوبوس این مقدار راه را در 100 دقیقه می­پیماید. برای سپری کردن این مدت باید فکری می­کردم. خواستم کتاب بخوانم اما هوا آن­قدر روشن نشده بود. با خودم گفتم کاش رفسنجان هم بارانی باشد. کمی بیرون را تماشا کردم. مزارع پسته، کشاورزان سحرخیز و رانندگان کامیون. سرم روی پشت صندلی گذاشتم و چشم­هایم را بستم.

از خواب که بیدار شدم، نزدیکی رفسنجان بودیم. از باران خبری نبود. آسمان رفسنجان کمی ابری بود و مثل همیشه دلگیر. باد بود و گرد و خاک و دیگر هیچ!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/01/21 |


الان که این خطوط را می­نگارم تنها 13 دقیقه به روز اول فروردین مانده­است. هر چند هنوز تا لحظه­ی تحویل سال 10 ساعت باقیست.سال 86 هم بار خود را بست و جای خود را به 87 داد. یک سال دیگر بر عمرمان افزوده شد و احتمالا تار دیگری از موهایمان به سپیدی گرایید.

سال 86 برای من، سالی پر از اتفاقات عجیب و غریب بود. اتفاقاتی معمولی، شیرین و شاید تلخ. تولد «مفشو»، فصل تازه­ام در عرصه­ی روزنامه­نگاری­ با نشریه­ی «بام کویر» و صفحه­ی «آرمانشهر» این نشریه، نقل مکان از کرمان به رفسنجان به خاطر التزام شغلی و جدایی از بام کویر [نمی­دانم پس از این انتقال چرا همه تا مرا می­دیدند تبریک می­گفتند]. اما نه حالا که فکرش را می­کنم می­بینم تلخش کمتر است و بیشتر شیرین بود. البته شاید برای دیگران تلخش بیشتر. بعضی­ها اصلا روزی به نام عید نوروز نمی­شناسند، می­شناسند اما وانمود می­کنند نمی­شناسند و از آمدنش ناراحت. دیروز اتفاقی گذرم به درمانگاه تامین اجتماعی کرمان افتاد؛ چهره­های رنج­کشیده و پر از درد، لباس­های تیره، صورت­های ناشاد و نگاه­های بی­حوصله. انگار برخلاف قدیم­ترها، عید برای بچه­ها معنی دارد نه بزرگ­ترها. بچه­گی خودم را به یاد می­آورم؛ خوردن دزدکی آجیل­ها و شیرینی­هایی که مادر با کمک خواهر و دخترهای فامیل برای ایام نوروز آماده کرده بود، لیسیدن قاشق درون ظرف «قوتو»* و به جا گذاشتن اثرات قهوه­ای قوتوها روی آن، دیدن برنامه­های کودک تلویزیون، فوتبال بازی توی کوچه­های پرخاک محله­ی «میرزا آقاخان»، گذاشتن تکالیف عیدی برای روز آخر یعنی عصر روز 13[البته تا قبل از بوجود آمدن پیک نوروزی. چون­که بعد از آن تمام پیک را همان روز بعد از امتحانات ثلث دوم می­نوشتم]، از رده خارج کردن لباس­های عیدی در طول همان 13 روز عید، میهمانی­های متعدد و دیدار با بچه­های فامیل و بسیاری کارهای دیگر که در خاطرم نمانده­است. الان هم نوروز فقط برای بچه­هاست. آن­قدر گرفتاری­ها زیاد شده است که دیگر خبری از آن میهمانی­ها نیست. بزرگترها در اواخر سال بیشتر به فکر «عیدی» و «بن کالا» و آماده کردن مایحتاج زندگی برای ایام تعطیل و یا حتی اضافه کاری برای این ایام هستند. یاد ترانه­ی عیدی «فرهاد» می­افتم. امروز دقیقا همان زمانی که زمزمه­اش می­کردم، از «رادیو پیام» پخش شد؛ «بوی عیدی/ بوی دود/ بوی کاغذ رنگی/ عطر یاس جانماز ترمه­ی مادربزرگ.»

می­خواستم این نوشته را قبل از شروع اول فروردین آپلود کنم اما سخن به درازا کشید و الان در سال 87 هستیم. امیدوارم سال جدید برای همه­ی ایرانیان سالی خوب و پربار باشد. سالی بدون «غم نان» و پر از فراوانی برای همه نه قشری خاص از جامعه. سالی که پدر و مادر «زهراها» مجبور نباشند آن­ها را برای فروش فال­های خوشبختی افراد، آن­ها را در سرما و گرما به سر چهارراه­های شهر بفرستند و عید برای همه عید باشد.

به قول حاجی­فیروز: «در سایه­ی ایزد تبارک/ عید همگی بود مبارک.» خدا کند این­طور باشد!

29 دقیقه از روز اول فروردین هم گذشته است. راستی امسال ماهی نخریدیم چون­که ماهی عید سال قبل همچنان با تلاش چشمگیری به حیات ادامه می­دهد.


* پودری که در کرمان جزو تنقلات به شمار می­آید

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ پنجشنبه 1387/01/01 |

عکس تزیینی


1.

قدم در دشت وسیع که می­نهی، آرامش خاصی را حس می­کنی. مخصوصا زمانی­که کوه را پیش رو و «آبادی» را پشت سر داری. شاید به این فکر می­کنی که آبادی از چه سبب آباد شده­است. ناخودآگاه نگاهت به سمت رشته چاه­هایی می­افتد که از سمت کوه به سمت آبادی و آبادی­های اطرف کشیده شده­اند. پیش می­روی. انگار صدای کلنگ «کهکین­ها» را می­شنوی که در عمق چند ده متری زمین سرد، به کند و کاو مشغولند. ناگهان کهکین­ها را می­بینی که سراسیمه با هم صحب می­کنند و چاه را به یکدیگر نشان می­دهند. در همین حین جسد نیمه جانی را می­بینی توسط کهکین­ها از چاه بیرون کشیده می­شود. مرد در اثر فشار هوا دچار تنگی نفس شده است. باید هر چه سریع­تر او را به شهر برسانند. والا ...

2.

چاه­ها و کهکین­ها را در دشت تنها می­گذاری و به سمت کوه گام برمی­داری. بوی «زیره» مشامت را قلقلک می­دهد. بوته­های آن همه جا دیده می­شود. در همان نزدیکی دو «کبک» را می­بینی که فارغ­البال مشغول خوردن هستند. ناگهان یکی از آن­ها سرش را بالا می­آورد و سایه­ای عظیم را بر خود حس می­کند. تنها کاری که می­تواند این است که سریع خود را زیر بوته­ای پرتاب کند. اما دومی همچنان مشغول خوردن است. در یک چشم به هم زدن سایه سنگین سر می­رسد و کبک را با خود با آسمان می­برد. عقاب کوهستان که بال­های قهوه­ای و زیبایش همه را مسحور خود می­کند. بر سر قله­ای می­نشیند و شاهانه ناهار امروزش را تناول می­کند.

3.

خود را در قالب رهگذری می­بینی که در بیابان مستاصل مانده­است. تا آبادی راهی نمانده اما او را یارای برخاستن نیست. اگر قدری آب بود؛ کم به اندازه­ای که عطشش فرو نشیند، می­توانست خود را به آبادی برساند. در حالت بیهوشی صدایی می­شنود. صدایی مثل صدای قطرات آب. کشان، کشان خود را به سمت صدا می­رود. باورش نمی­شود، چشمه­ای در دل کوه. از چشمه که نامش «چراغوست» به قدر کافی آب می­نوشد و برمی­دارد و روانه­ی آبادی می­شود.

4.

سال­ها گذشته است؛ دیگر صدای کلنگ کهکین­ها به گوش نمی­رسد. به جای آن صدای «مواد منفجره» و «اره­های گازوییلی» گوشت را کر می­کند. یک «کفتر چاهی» درون چاه رفته تا کمی آب بنوشد، اما چاه توتم کرده­است و زبان بسته همان­جا زندانی شده است. هر چه داد می­زند کسی صدایش را نمی­شنود. اثری از بوی تند زیره­ی کوهی نیست. اما می­توانی تا دلت بخواهد بوی تند اسید که برای بریدن سنگ­ها بکار برده می­شود، بشنوی. دیگر نمی­توانی خود را مسافری تصور کنی که می­خواهد از چشمه­ی چراغوی در دل کوه آب بنوشد. زیرا هر چه نگاه می­کنی اثری از چشمه، نه خدای من! اصلا اثری از کوه نیست. کوه با دستگاه­های سنگ­بری قطعه قطعه شده­است و با کامیون­های غول­پیکر به شهر انتقال داده شده­است. الان کوه را می­توانی در سنگ­فرش خیابان­ها، نمای سنگ خانه­ها، روی قبرهای سرد قبرستان و بسیاری از جاهای دیگر ببینی. شاید اگر دیر بجنبی دیگر هیچ اثری از خودت هم نبینی.

گزارش وحید قرایی در همین رابطه

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ پنجشنبه 1386/12/16 |

قبلا زیاد از شهر «یزد» خوشم نمی­آمد. اما یک زندگی شصت روزه در این شهر تاریخی نظرم را کلا نسبت به این شهر عوض کرد. در آن دوره­ی شصت روزه، جذب مهماری زیبای این شهر شدم. امروز پس از دو سال و دو ماه به همان جایی رفتم که در تاریخ 2 دی 1384 این شهر را ترک کرده بودم؛ درست در همان ساعت، البته با چند تفاوت عمده؛ آن روز با بدنی کاملا ورزیده پس از یک دوره­ی سخت «آموزش نظامی» پای به میدان «ابوذر» گذاشتم، با چهره­ای آفتاب سوخته، صورتی استخوانی و ریشی بلند. آن روز لباس سربازی چروک و رنگ خاکی تنم بود، با دو ستاره­ای درخشان که بر سر شانه­هایم خودنمایی می­کردند و سایرین را وادار می­کردند که «جناب سروان» صدایم کنند. اما امروز با کت و شلواری اتو کشیده و ظاهری مرتب. آن روز نگران آینده بودم اما امروز بیشتر گذشته را به یاد آوردم.

دو سال از آن روز گذشته است، خیلی تغیییر کرده­ام. عکس­های آن روزها را که می­نگرم و با «خود» امروزم مقایسه می­کنم دیگر آن سادگی در چهره­ام دیده نمی­شود. براستی روزگار چه بر سر آدم می­آورد. امروز بیشتر از هر روز دلم برای آن­روزها تنگ شد. وقتی در میان بافت سنتی و مدرن یزد قدم می­زدم.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1386/11/30 |

«خجالت بکش، دیگه 28 سالته!» این جمله را معمولا مادرم می­گوید. دیگر برایم عادی شده­است. بعضی وقت­ها دست خودم نیست، دوست دارم پله­ها را چهارتا، یکی طی کنم، با دوچرخه به محل کار بروم، روزی سه، چهار ساعت «فیفا 2008» بازی کنم و هفته­ای چند «CD کارتون» نگاه کنم. یکی از دوستان کمی تا قسمتی «جامعه شناس» می­گفت که «کودک درونم» مسبب این گونه رفتارهاست! البته فکر می­کنم دست خود آدم هم هست و تا خودت نخواهی بزرگ نمی­شوی.

هفته­ی گذشته با مشقت بسیار توانستم نسخه­ی چهارم کارتون معروف و دوست داشتنی «شرک» با عنوان «Shrek The Halls» را که به مدت 21 دقیقه برای عید کریسمس ساخته شده­، از اینترنت دانلود کردم. (شما هم دانلود کنید؛ قسمت اول را از اینجا و قسمت دوم را از اینجا)

در این نسخه، شرک بدنبال این بود که راهی را پیدا کند تا کریسمس به خانواده­ی پنج نفری­شان خوش بگذرد. او در یک کتاب راهش را پیدا می­کند و مخفیانه و برای ایکه «فیونا» را هیجان­زده کند، به روش­های کتاب عمل می­کند. اما تا به کراحل پایانی کار می­رسد، سر و کله­ی «خره»، «پینوکیو»، «گرگ شنل قرمزی» و سایر رفقا پیدا می­شود و اوضاع به هم می­ریزد.

بعضی وقت­ها دلم برای بچه­های امروزی می­سوزد. به خاطر اینکه باید بهترین کارتون­ها را از بیرون تهیه کنند. برنامه­های کودکی که از شبکه­های یک و دو پخش می­شود به جز چند کارتون فضایی با داستان­های عجیب و غریب و کارتون­های کوتاه و بدون دنباله، چیزی برای ارایه ندارند. دیگر از کارتون­هایی نظیر

«بلفی و لی­لی­بیت»، «بل و سباستین»، «مهاجران»، «خانواده­ی دکتر ارنست»، «باخانمان»، «سنجاب کوچولو»، «بچه­های آلپ»، «بچه­های مدرسه­ی والت»، «هاکلبری فین»، «دختری به نام نل»، «حنا دختری در مزرعه»، «زنان کوچک»، «خانواده­ی دی»، «پینوکیو»، «سندباد» و بسیاری دیگر که با طول هفته منتظر می­ماندیم تا ببینیم آخرش چی می­شود خبری نیست.

اینروزها می­توانید جمعه­ها بنشینید و کارتونی ژاپنی را ببینید که در آن شخصیت­های کودک داستان با ربات­های دست­ساز خود به مبارزه می­پردارند. البته در بازار کارتون­های زیبا و جذابی موجود است که همه بصورت سینمایی ارایه شده­اند. اما بدلیل دوبله­ی بد و استفاده از کلمات نامناسب سن کودکان، از ارزش افتاده­اند. «سه­گانه­ی شرک»، «شگفت­انگیزان»، «رییس مزرعه» و ... از این جمله­اند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1386/11/21 |

سرمایی که در این دو هفته، کشور را فرا گرفته، هم تلخی داشت هم شیرینی. تلخی­هایی چون قطع شدن گاز و یا سر خوردن و شکستگی­های دست و پا و جمجمه! اما شرینی­های این چند روزه بیشتر از تلخی­هایش بود، به خصوص برای کرمانی­ها.شیرنی­هایی چون برف بازی، شکوفا شدن هنر در ساختن آدم­برفی­های مختلف، تعطیل شدن ادارات و مدرسه­ها، عقب افتادن امتحانات دانشجویان و و و. از سال 79 تا امسال، در کرمان، برفی که با آن بشود مدرسه­ها را تعطیل کرد نباریده بود. اما در این دو هفته کرمان و اطراف حسابی سفیدپوش شد. کرمانی­های برف ندیده [مثل خودم] سر به کوه و دشت و بیابان نهادند تا از طبیعت زیبای زمساتی لذت ببرند.

در این چند روزه اکثر بلاگرها [به خصوص عکاس­ها] دوربین­ها را بر دوش نهادند و و از انواع موضوعات برفی، «لحظه» شکار کردند و به دنیای مجازی فرستادند. ما هم برای اینکه از قافله عقب نمانیم با جنابان «امیرسام» و «فرزاد» و «مهدی» در یک صبح جمعه­ی برفی به سمت جوپار [شهری ییلاقی در 26 کیلومتری کرمان] براه افتادیم.

هوا لطیف و زیبا بود و کرمانی­ها، غریب و آشنا، یکدیگر را برف آلود می­کردند. آرام شعر «زمستان» از سروده­ی معروف «اخوان ثالث» را زمزمه می­کردم؛ سلامت را نمی­خواهند پاسخ گفت؛ سرها در گریبان است/ اگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد از بدن بیرون؛ که سرما سخت سوزان است، که امیرسام گفت: «اخوان باید تغییراتی اساسی در شعرش دهد، مثلا بگوید: سلامت را با گلوله­های برف پاسخ خواهند گفت؛ سرها در گریبان نیست! سرما سخت سوزان نیست. هوا در کمال جوانمردی است!»

یکی از خیابان های جوپار/ عکاس : خودم

باغی در عمق برف/ عکاس: امیرسام نگارستانی

تک درختی تنها/ عکاس: خودم

شاخه ای خشکیده/ عکاس: خودم

کودکان قطبی! عکاس: مهدی

نمایی از کوه 4000 متری جوپار؛ خفته در برف/ عکاس: فرزاد

پرتاب موفقیت آمیز برف به عکاس از جانب مهدی/ عکاس: فرزاد

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ دوشنبه 1386/11/01 |

باز هم محرم، باز هم تاسوعا و باز هم عاشورا...

باز از راه محرم، غم رسید، از زمین و آسمان ماتم رسید،

طبل و شیپور عزا را سر دهید، هفت اقلیم عطش را در دهید.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ پنجشنبه 1386/10/27 |

دیشب «امیرسام» زنگ زد و گفت: «فردا ساعت شش آماده باش میام دنبالت با هم بریم جوپار.» گفتم جوپار! جوپار برای چی؟ گفت: «فردا طبق یک رسم قدیمی و چندین ساله یکی از اهالی به نام «ماشااله قنبر»[ماشاله پسر قنبر] حلیم نذری پخش می­کنه. اگر دیر بریم باید حسرت بخوریم.» گفتم: «خوبه حلیم رو که زدیم تو رگ، از اون طرف می­ریم باشگاه اسب­سواری، مسابقات پرش با اسبه.» گفت: «تازه اگه بتونم یه دوربین گیر بیارم، جون می­ده واسه یه گزارش برای نشریه.»

خلاصه سرم را با یاد حلیم نذری با گوشت و روغن گوسفند و گندم محلی روی بالشت گذاشتم. صبح، نزدیک ساعت شش با صدای شرشر باران که بی­مهابا می­بارید از خواب بیدار شدم. لباس پوشیدم و منتظر جناب امیرسام شدم. تا ساعت 6.55 خبری نشد. گوشی را برداشتم و شماره­اش را گرفتم. از آن سوی خط صدایی خواب­آلود گفت: «الو!» گفتم: «بعد از سلام الان دیگه ته دیگ­ها رو هم با نون برق انداختند!» گفت: «مگه نمی­بینی چه بارونی نیاد، همش تقصیر این «باران کوثریه!» از وقتی که پاشو گذاشته کرمان، یه بند داره بارون میاد [باران کوثری و پوریا پورسرخ قرار بود در یک جشن کذایی موسوم به جشن شادی که امروز برگزار می­شد، شرکت کنند] خیالت راحت باشه تا برسیم جوپار، حلیم هست. تو این بارون کی بلند می­شه بره جوپار، هشت میام بریم جوپار، خواب نمونی، اوکی؟» گفتم: اوکی!

سر ساعت 8.10 پیدایش شد و در باران سیل­آسا به سمت جوپار راه افتادیم. دوربین هم گیر نیاورده بود پس گزارش بی گزارش. وقتی به خانه­ی ماشااله قنبر رسیدیم، چند نفری قابلمه به­دست ایستاده بودند. امیرسام در زد اما کسی در را باز نمی­کرد. گفتم: «محکم­تر بزن این همه راه اومدیم، بنزین کوپنی مصرف کردیم، حیفه بی­حلیم بریم.» امیرسام با قدرت و سرعت بیشتر دق­الباب کرد. زنی در را باز کرد و گفت: « حلیم نی! برن ور عقب کارتون! مو خسته­ایم می­خوایم یه دقه کله بلیم!» [بهتره ترجمه کنم؛ حلیم نیست، برید دنبال کارتون، ما خسته­ایم می­خواهیم یک دقیقه بخوابیم] در همین حین مرد جوانی که امیرسام گفت پسر ماشااله است، آمد. گفت: «وانستن، ساعت 5 تموم شد، اونم دیگا!» و به وسط حیاط خاکی و پر درخت خانه­باغ اشاره کرد. دیگ­های حلیم که تعدادشان به هفت عدد یا بیشتر می­رسید، برگردانده شده روی زمین ولو شده بودند. گفتم: «اینم از حلیم، حالا چی می­شد اگه کمتر می­خوابیدی؟» که دیدم امیرسام رفت بیخ گوش پسر ماشاله و گفت: «حالا اگه داری یه پیاله بده، واسه پسر خواهرم می­خوام.» پسر ماشااله چشمکی زد و گفت: «بذار خلوت بشه» و بعد گفت: «ظرفتون رو بدین». بعد از چند دقیقه آمد و دیگ را داد و با هزار منت گفت: «اینا رو از ظرف خودم بهتون می­دم.» ما هم منتش را قبول کردیم و گفتیم: «دمت گرم!»

سرمست از بدست آوردن حلیم سوار ماشین شدیم. گفتم: «اول حلیم رو بزنیم، بعد سریع راه بیفت که الان مسابقه پرش با اسب شروع می­شه.» امیرسام گفت: « چی­چی رو پرش با اسب! اولا الان تو این بارو اسبا نمیتونن قدم از فدم بردارن، چه برسه به اینکه بخوان بپرن، ثانیا الان جماعتی توی کرمون منتظر این حلیمن، می­دونی که داغ مزه می­ده، سرد که فایده نداره، پس با سرعت تمام­تر به سمت خونه!» دیدم بنده خدا راست می­گوید. احتمالا الان دخترهای دوقلوهای برادرش پشت پنجره ایستاده­اند و می­گویند: حییم! حییم!

رسیدیم کرمان ساعت نزدیک 10.30 بود. حاجیه خانم، مادر گرامی، حسابی دلش شور افتاده بود. امیرسام مرا پیاده کرد و نشستیم با مادر دلی از عزا در آوردیم.

عصر امیرسام زنگ زد و گفت وقتی رسیده است خانه دیده لاستیک ماشین پنچر است. با بدبختی و زیر باران مجبور شده لاستیک را عوض کند و تا ساعت 1.00 دنبال مغازه­ی آپاراتی بگردد و بالاخره همان حلیم سرد! نصیبش شده است.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ جمعه 1386/10/14 |

سال 76 زمانی­که در مقطع پیش­دانشگاهی تحصیل می­کردم، کاریکاتوری از دبیر شیمی­مان گوشه­ی کتاب کشیدم. بعد به اصرار چندتا از هم­کلاسی­ها از آن کپی گرفتم و پخش کردم. از قضا قضیه لو رفت و همه فهمیدند آن کاریکاتور کذایی را من کشیدم. جناب دبیر هم که پیرمردی بدقلق و بی­دندان بودند نامردی نکرده و در دو مرحله­ی امتحانات خرداد و شهریور یک «8»زیبا برایم منظور کردند.

هر چند ترم بعد این درس را با نمره­ی 18 در یکی از دبیرستان­های کرمان پاس کردم، اما این اتفاق باعث شد تا دیگر دستم به قلم نرود و کلا کشیدن کاریکاتور یا به قول زنده­یاد پدر «پنج کلاغو و خط و خال» را به بوته­ی فراموشی بسپرم. همچنین بنا به قانون آن سال­ها از امتحان کنکور محروم شدم. مجموعه­ی این اتفاقات یک نوع زدگی از درس را در وجودم ایجاد کرد. به خودم گفتم: «اردشیرخان! همین دیپلم از سرت هم زیاده!» طبق این استدلال با «آقا رضا» شوهر دخترخاله­ام که آن موقع حدودا 30 سال سن داشت، صحبت کردم و در مغازه­ی ساندویچ فروشی­اش مشغول به کار شدم. روزهای اول کارم قطعه قطعه کردن «گوجه و خیارشور» و پاره کردن نان ساندویچی بود. اما کم­کم پیشرفت کردم، آقا رضا سوسیس و همبرگر را سرخ کرده و وسط نان می­گذاشت و من سایر مخلفات را اضافه می­کردم. یک مدت که گذشت آقا رضا صبح پس از خرید مرا به مغازه می­رساند و خودش می­رفت سر ساختمان نیمه­کاره­اش. ظهر که مغازه شلوغ می­شد می­آمد و با هم شکم ملت را سیر می­کردیم. مغازه در جاده­ی تهران بود و مشتریان­مان بیشتر کارگرها، استادکاران، راننده­ها و تعمیرکاران بودند. تا ساعت 4 کار می­کردیم و بعد زمین نزدیک مغازه فوتبال بازی می­کردیم.

روزها به همین روال می­گذشت و من هم کلا درس و تحصیل را از یاد برده بودم. تا اینکه ماه مبارک رمضان از راه رسید و آقا رضا مغازه را یک ماه تعطیل کرد. اعضای خانواده در این یک ماه چنان روی مخ ما کار کردند که دوباره رویای ورود به دانشگاه و نشستن در کلاس­های مختلط و گوش دادن به حرف­های کسی که به جای «آقا» باید به او بگوییم «استاد» در من زنده شد. بعد از ماه رمضان به آقا رضا گفتم که به فکر یک شاگرد دیگر باشد و خودم هم در کتاب­های گوناگون غرق شدم. صبح تا شب می­رفتم کتاب­خانه، اما حس و حال درس خواندن نبود. به هر بدبختی که بود فوق­دیپلم کامپیوتر قبول شدم و بعد از گذراندن پنج ترم موفق به اخذ درجه­ی کاردانی! شدم. بلافاصله برای کارشناسی امتحان دادم و قبول شدم. در این فرصت آقا رضا از مغازه­ی قبلی­اش جابه­جا شد و یک جای بزرگتر گرفت. شاگردهایش هم به عدد 4 رسیدند. من هم بیکار نماندم و بعد از پنج ترم مدرک لیسانس را هم از آن خود کردم. دو سالی هم سرباز بودم. چندوقتی را هم در شرکت­های مختلف با حقوق کم کار کردم. بعد به حرفه­ی خبرنگاری رو آوردم و به جرگه­ی «قلم به­دستان مزدور» پیوستم. اما دیدم خبرنگاری هم «نون و آبی» ندارد. جدا از این هر لحظه ممکن است یکی با غداره دخلت را بیاورد و یا اگه ماشین داشته باشی(که خوشبختانه ما نداریم) آن را به آهن­پاره­ای تبدیل کند. تا این­که...

چند روز پیش که حاجیه خانم، مادر گرامی، را برده بودم خدمت خواهر بزرگ­شان، آقا رضا را دیدم که در تب و تاب افتتاح دومین مغازه­اش بود. اصلا وقت نداشت که بیشتر با هم صحبت کنیم. ناخودآگاه گفتم: «آقا رضا شاگرد نمی­خوای؟» گفت:«دمت گرم! منو دست میندازی مهندس؟» گفتم:«نه جدی می­گم. اگه کسی رو خواستی ما هستیم، به غریبه نگو.» گفت: «اتفاقا برای پشت صندوق دنبال یه آدم مطمئن می­گردم. فکراتو بکن اگه دوست داشتی بیا.» آقا رضا رفت و من هم با مرور 10 سال گذشته یاد موضوع انشای معروف افتادم که علم بهتره یا... هیچی ولش کن!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1386/10/12 |

وقتی از سر دلتنگی از لاهیجان (جایی که سه سال از بهترین دوران زندگی­ام را در آن گذراندم) نوشتم، دوست عزیزم «آیناز» لطف کردند چند تصویر زیبا از این شهر دوست­داشتنی برایم فرستادند. با دیدن این تصاویر یاد خاطرات خوش گذشته افتادم، روزهای سرد و بارانی لاهیجان و قدم زدن­های طولانی­ام زیر باران، محله­ی حاجی­آباد، کوچه­ی مسجد و مردم ساده و صمیمی­اش، خانه­ی کوچک و محقرم، «عمه خانم» صاحب­خانه­ی پیر و دوست­داشتنی­ام، پیرمردهای زحمتکش نماز جماعت مغرب که از بس در بیجار(شالیزار) و باغ­های چای کار کرده بودند، کمرشان خمیده شده بود، به خصوص «آقای نظیف­کار» و «آقا غلام فولادی»، مغازه­داران بازار روز به ویژه «آقای بابایی» و کسانی که هیچوقت فراموش­شان نمی­کنم؛

 از آیناز هم ممنونم به خاطر یادآوری این همه خاطرات خوب.

بقعه آقا سید محمد یمنی

نمایی از دریاچه و شیطان کوه

این عکس را خودم سال ۸۲ از فراز شیطان کوه با یک دوربین آنالوگ کانن مدل پریما انداختم

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1386/09/17 |

پس از نه سال

پس از نه سال قدم گذاشتن به مکانی مقدس؛ آه خدایا چه لذت­بخش است. در یکی از پست­های قبلی نوشته بودم که آخرین بار با زنده­یاد پدر به «مشهد» رفته بودم. در این نه سال هربار که عزم سفر کردم مشکلی پیش می­آمد. حتی تیرماه بلیت قطار هم گرفتم اما روز حرکت آن­ها را پس دادم. اما این­بار قضیه فرق می­کرد. باید می­رفتم و رفتم. چند روز را در فضای روحانی حرم امام رضا(ع) سر کردم و مطمئنم که این سفر تاثیر زیادی در زندگی­ام خواهد گذاشت.

همیشه وقتی سفر به دل می­چسبد که یک همسفر خوب داشته باشی. در این سفر کسی همراهم بود که فکر می­کنم که دیگر وجودمان به یکدیگر بسته شده است. مدت کم و همچنین «محدودیت مالی» مانع از این شد که بیشتر بمانیم، اما همین چند روز هم غنیمت بود.

نقطه­ی عطف این سفر (البته پس از زیارت امام رضا) عزیمت به آرامگاه فردوسی بود که بزودی شرح آن را همراه باعکس­هایی که امیرسام (با دوربین عاریه­ای!!!!) انداخته است روی وبلاگ می­گذارم.

دوست داشتم سری هم به نیشابور، مزار «خیام» و «استاد کمال­الملک» بزنم اما متاسفانه نشد. ان­شاءالله در سفرهای آتی. وقت ترک مشهد حسابی دلم گرفت از امام رضا خواستم دوباره بطلبد. همسفرم که حالش از من بدتر بود. به هر حال روزها و دقایق خوشی بود که گذشت.

 

همیشه وقتی از شهری به شهر دیگر می­روید خیلی سریع متوجه تفاوت­های شهر مورد نظر با زادگاه­تان می شوید:

خوش به حال بچه­های مشهد!

یکی از نکات جالب شهر مشهد، «پارک­های» این شهر بود که با ظرافت خاصی ساخته شده بودند. در یکی از این پارک­ها تنه­ی درخت را حلقه حلقه کرده و از حلقه­های چوبی بعنوان «مصالح» برای ساخت پله و محوطه­سازی استفاده کرده بودند. کف محل بازی کودکان با نوعی پارکت نرم پوشانده شده بود تا هنگامی­که کودک به زمین می­افتد آسیب جدی نبیند. من که در پارک­های کرمان چنین چیزی ندیده­ام، اگر شما دیدید خبرم کنید تا ببینم. در پارک ملت این شهر که وسعتی به اندازه­ی یک پارک ملت! دارد(چیزی برای مقایسه­اش پیدا نکردم) همه «عجله» داشتند و مدام دنبال یکدیگر می­دویدند. از پیر گرفته جوان و پیرمرد و پیرزن، آخر نفهمیدم این همه عجله برای چیست، نمی­دانم شاید داشتند «گرگم به هوا» یا «بزن بدو» بازی می­کردند.  

موبایل پارک

کرایه­ی تاکسی در این شهر نرخ ثابتی نداشت. یکی 100 تومان می­گرفت، یکی 150 تومان و یکی هم 200 تومان. بعضی هم از تاکسی­متر استفاده می­کردند؛ متری 4 تومان. نرخ ماشین­های دربستی هم که سر به فلک می­کشید.

در این چند وقته همه نوع موبایلی دیده بودیم؛ دائمی، اعتباری، ایرانسل، تالیا، همراه اول، همراه دوم، سوم، چهارم و ... . اما در مشهد موبایل پارک هم دیدیم. نوع پیشرفته­ی کارت پارک خودمان که در بعضی از خیابان­های شلوغ شهر استفاده می­شود و اتفاقا درآمد خوبی را هم نصیب شهرداری کرده است.

کاسبهای ذاتی

اکثر مردم مشهد به کسب و کار مشغولند، گویا کاسبی در ذات­شان نهفته شده است. وقتی از جلوی مغازه­ها رد می­شوی با انواع روش­ها و ترفندهای مختلف جذبت می­کنند. حداقل کارشان این است که می­گویند: «بفرمایید»، بعضی­ها فهرستی از کالاهایشان

کلا کاسب­های مشهدی نقطه­ی مخالف کاسب­های کرمانی اند که هیچوقت حوصله­ی مشتری ندارند، اگر شاگردشان نباشند کاسبی را تعطیل می­کنند، اگر قیمت ده­تا جنس را بپرسی ولی خرید نکنی، کمترین کار آقای (یا به احتمال ضعیف خانم) کاسب این است که کمی غرغر کند و  شدیدتر اینکه با یک تیپای جانانه از مغازه بیرونت کند.

را در فاصله­ی کوتاه عبور از جلوی مغازه ارائه می­کردند، دیگری وقتی دستت را پر می­دید می­گفت: «از ما هم خرید کنید تخفیف ویژه میدیم»، یا اگر زن و شوهری جوانی را می­دیدند می­گفتند: «تو این مغازه یه زوج­های جوون خدمات ویژه ارائه می­کنیم». کلا کاسب­های مشهدی نقطه­ی مخالف کاسب­های کرمانی اند که هیچوقت حوصله­ی مشتری ندارند، اگر شاگردشان نباشند کاسبی را تعطیل می­کنند، اگر قیمت ده­تا جنس را بپرسی ولی خرید نکنی، کمترین کار آقای (یا به احتمال ضعیف خانم) کاسب این است که کمی غرغر کند و  شدیدتر اینکه با یک تیپای جانانه از مغازه بیرونت کند.

راستی دم ورودی آرامگاه فردوسی پسری دوان­دوان آمد و یک «گل رز» بدون ساقه را به یک «خانم محترم و جوان» که دست در دست شوهرش در رویا به سر می­برد هدیه کرد. بعد رو کرد به خانم جوان که از این حرکت پسر متعجب شده بود و گفت:«پولش را هر چی دلتون خواست بدین!» خب؛ این هم یک جورش است.

مشهد شهر علم و دانش و چیپس­پنیر

در هر کوی برزنی از این شهر بزرگ یک مرکز آموزش عالی وجود داشت. خلاصه اینکه انواع و اقسام دانشگاه­ها را می­توانی ببینی. از «دانشگاه آزاد» گرفته تا «علمی، کاربردی» ، «پودمانی» ، «انتفاعی» و «غیر انتفاعی» و ... . جوانان خوش تیپ دانشجو هم که ماشالله هزار ماشاالله کم نبودند. جالب­تر این­که هر جا دانشگاهی بود در کنارش «کافی­شاپی» مملو از همین دانشجوهای خوش­تیپ خودنمایی می­کرد. این مکان­های رمانتیک برای عزیزان دانشجو هم فال بود هم تماشا. زیرا باعث می­شدند وقت­های بیکاری و یا احتمال وقت­هایی را که اصلا حوصله­ی گوش دادن به حرف­های تکراری «استاد محترم» را ندارد به «بطالت» نگذرانند، البته با دوستان و همکلاسی­های عزیز و احتمالا با خوردن «چیپس­پنیر»!

قندیل شدم!

قبلا معتقد بودم که «سرما» قابل تحمل­تر از گرماست. اما سرمای مشهد باعث شد تا در اعتقادم تجدید نظر کنم. روز چهارشنبه – اولین روز حضور در مشهد- آنقدر سرد بود که مجبور شدم ژاکت امیرسام را که تازه کادو گرفته بود قرض کنم و روی ژاکت و زیر کاپشنم بپوشم. البته روزهای بعد کم­کم به سرما عادت کردم.

 

خلاصه این سفر پر بود از خاطرات ریز و درشتی که برای همیشه در خاطرم خواهد ماند.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1386/09/10 |

در فضای کاملا رمانیتک یک کافی­شاپ:

دختر: پسر تو منو دوست نداری؟

پسر: چرا عسلکم خوب معلومه که دوستت دارم.

دختر: نه می­دونم تو منو دوست نداری.

پسر: نه......نه

 

در هوای دل­انگیز یک پارک شلوغ و پلوغ:

دختر: پسر من و تو باید حرف بزنیم.

پسر: آره عزیزکم منم موافقم باید اساسی حرف بزنیم.

دختر: پس کی؟ من می دونم تو منو دوست نداری.....

 

50 سال بعد در یک آپارتمان 15 متری!

حاجیه خانوم: حاج آقا تو منو دوست نداری....

حاجی آقا: نه حاج خانوم کی گفته؟ باز دوباره خواب­نما شدی؟

حاجیه خانوم: مسخره می کنی؟ تو از همون اول هم منو دوست نداشتی. الان 50 ساله که منو سر کار گذاشتی.

حاجی آقا: نه دختر اشتباه می کنی، حالا ناهار چی پختی؟

حاجیه خانوم: کووووووفت

حاجی آقا: یعنی امروز هم ناهار نداریم؟

حاجیه خانوم: نه

حاجی آقا: چرا؟

حاجیه خانوم: دوست نداشتم....

حاجی آقا: وقتی که دوست نداری من چکار می تونم بکنم... پس لااقل یه زنگ بزن برامون پیتزایی، چیزی بیارن.

حاجیه خانوم: به من چه. تازه من که دندون پیتزا خور ندارم.

حاجی آقا: پس ... کوفت می خوریم....

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1386/09/03 |

ای یوسف خوش­نام ما، خوش می­روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما، ای بردریده دام ما

 

ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما،

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

 

ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما

 

ای یار ما عیار ما، دام دل خمار ما

پا وا مکش از کار ما، بستان گرو دستار ما

 

در گل بمانده کار دل، جان می­دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل، ای وای و دل، ای وای و دل

 

می­خواستم چند خطی درباره­ی «امام رضا(ع)» بنویسم، آخر امشب شب میلادش است. ناخودآگاه «دیوان شمس» را باز کردم این غزل زیبا جلوی چشمانم ظاهر شد. اگر «علی­بن­موسی الرضا» بطلبند هفته­ی آینده این موقع در حرمش خواهم بود، بعد از چند سال؟ خجالت می­کشم بگویم 9 سال. آخرین بار با «زنده­یاد پدر» رفتم مشهد، شهریور 77، ده روز بعد هم، هفتم مهر، پدر رفت و چهره در نقاب خاک کشید. پس از آن هر بار عزم رفتن کردم مشکلی پیش آمد و من ماندم. اما این بار وضع فرق می­کند. دوستت دارم امام رضا، «تولدت مبارک».

«امیرسام» هم از وقتی که فهمیده می­خواهم به پابوس امام بروم بدجوری دارد روی مخم راه می­رود که با من بیاید. بدم نمی­آید او هم بیاید، بالاخره وجود یک همسفر خوب نعمت است. چه کسی بهتر از امیرسام، همین هفته­ی قبل بود که با او و امیر حسین­رضایی رفتیم «جوپار» و کلی اتفاق خوب و خاطره­انگیز برایمان افتاد. امیرسام پسر کم­حرفی است، نمی­دانم چه کسی به او گفته که خبرنگار شود. اولین بار در دفتر «بام­کویر» کشفش کردم. کم­حرف و با موهایی فرفری و «ژل­زده» در اتاق تحریریه نشسته بود و تا کمر خم شده بود در موبایلش و داشت sms بازی می­کرد. همان­روز برای تهیه یک گزارش مشترک درمورد بنزین کار خود را شروع کردیم که این همکاری منجر به دوستی عمیقی شد. آدم­های جالبی را برای گفت­وگو پیدا می­کند. مثلا امروز با یک پیرمرد دوچرخه ساز 84 ساله مصاحبه کرده بود و از هیجان داشت می­ترکید.امروز عصر قرار بود با هم به نمایشگاه کامپیوتر برویم اما بدقولی کرد و آخرسر زنگ زد و گفت نمی­آید. نمی­دانم چرا از کامپیوتر متنفر است. اما فردا هرطور شده با خودم می­برمش.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1386/08/30 |

نه لاهیجان رفتم نه چابهار و نه مشهد. بلکه رفتم «جوپار»؛ با «امیرسام» و «امیرحسین». امیرسام می­خواست با  یک پیرمرد که امور حساب و کتاب توزیع آب یکی از قنوات جوپار به نام «قنات گوهرریز» را در دست داشت، مصاحبه کند. امیرحسین هم که وظیفه­ی به تصویر کشیدن لحظات این مصاحبه و چهره­ی زیبا و دوست­داشتنی پیرمرد را بر عهده داشت، من هم سیاهی لشکر بودم!

 نمی­دانم نام جوپار را شنیده­اید یا نه. جوپار نام شهر زیبا و کوچکی است که در 28 کیلومتری جنوب کرمان قرار گرفته است. به دلیل همجواری این شهر با کوه جوپار که تقریبا 4150 متر ارتفاع دارد، آب و هوای این شهر همیشه جندین درجه خنک­تر از کرمان است. جوپار پر است از باغ­های میوه و مزارع کشاورزی. به همین روزهای تعطیل میزبان مردم کرمان و اطراف است. حرم «شاهزاده حسین» برادر «امام رضا(ع)» هم درست در مرکز این شهر قرار گرفته است. هر وقت دلتنگ می­شوم یک سری به جوپار می­زنم و از این شهر دوست­داشتنی هزارتا خاطره دارم.

امروز صبح هم هوا خوب بود و هم مناظر زیبای درختان زرد و سرخ تابلوی بدیعی از طبیعت را به تصویر کشیده­بود. به قول امیرحسین پر بود از «سوژه» برای «عکاسی». از امیرسام خواستم مصاحبه را بدهد که روی وبلاگ بگذارم و بالطبع امیرحسین هم لطف می­کند چندتا از عکس­هایش را در اختیارم می­گذارد.

شعر زیر مربوط به یکی از خاطره­های خوب من در جوپار است که آن­را یازده سال پیش و در سن 17 سالگی نوشتم:

خوش ز «جوپار» و نم باران آن/ خوش زآن طاق سبک­باران آن،

خوش ز آن باغات پر نقش و نگار/ خوش ز انگور و هلو بر شاخسار،

بوی مشک و عنبر و بوی بهار/ می­وزد از سوی دشت و کوهسار.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ شنبه 1386/08/19 |

نمی­دونم چرا این فصل از سال که فرا می­رسد دلم بدجوری می­گیر. یادم است که پیشترها عاشق پاییز بودم. مخصوص زمانی­که «لاهیجان» بودم. صبح که از خانه بیرون می­آمدی همه جار برگ­های زرد و سرخ فرا گرفته بودند. ساعت­ها روی برگها راه می­رفتم و به صدای خش­خش و چرق­چرق خرد شدن­شان گوش می­دادم. از از «محله­ی حاجی آباد» تا میدان اصلی شهر(متاسفانه الان نامش را فراموش کردم)، از آنجا تا دور دریاچه، از دریاچه تا «زیرکوه»، از زیر کوه تا خیابان «کارگر» و از خیابان کارگر تا «شیطان­کوه». همه­ی این مسیر را پیاده می­رفتم. اگر نم بارانی هم می­بارید صورتم را در معرض آن قرار می­دادم. الان چهار سال از آخرین پاییزی که بالای شیطان­کوه رفتم و فریاد کشیدم گذشته است. چقدر دلم هوای آنجا را کردم. اما اینجا در کرمان واقعا وقت رسیدن پاییز که دلم می­گیرد و تحمل این هوای دلگیر را ندارم.

یک روز سرد پاییزی/ لاهیجان خیابان کارگر/ عکس از خودم

دیروز از یک دوست دوتا پیامک خالی رسید نمی­دونستم چه جوابی به او بدهم پس سکوت کردم. دلم هوای یک سفر چند روزه را کرده. دوباره احتیاج دارم که متحول شوم. کاش می­شد به لاهیجان می­رفتم، مخصوصا در این فصل. از لاهیجان به رودسر و کلاچای و از آنجا هم به رحیم­آباد و بازنشین؛ آنجا که همیشه خودم را به خدا نزدیک­تر می­دیدم. به خدایی که ­من فراموشش کرده­ام ولی او مرا فراموش نکرده­است. شاید هم به چابهار رفتم. خلاصه باید بروم.

به قول خواجو:

خرم آن­روز کزین خطه­ی کرمان بروم/دل و جان داده زدست، از پی جانان بروم...

البته نه برای همیشه چونکه:

 در روی زمین نیست چو کرمان جایی/کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم...

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ پنجشنبه 1386/08/17 |