تبليغاتX
"مفـــــــــشوی مـــــــــــن"

یکی بود، یکی بود. مرد داد می­زد: «امشب همه می­خوان گوجی* کباب بخورن!» آن شب هیچکس گوجه کباب نخورد، حتی خود مرد.


* گوجی: گوجه فرنگی در لهجه­ی شمالی

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ چهارشنبه 1387/12/14 |

جفتشون خیال می­کردن که سر همدیگه رو کلاه گذاشتن. پسره خیال می­کرد دختری رو گرفته که به قول قدیمی­ها حتی ماه و خورشید هم روی اونو ندیدن. دختره هم فکر می­کرد پسری را به تور زده که جز مادر و خواهرش تا حالا با هیچ جنس مونثی صحبت نکرده. بعد از عروسی­شون هر جا می­رسیدن می­گفتن: «خدا در و تخته رو با هم جفت کرده!» حتی 16 سال اختلاف سنی­شون رو هم به در و تخته ربط می­دادن! برای دختر سابق!!! مهم این بود که بهترین عروسی رو توی فامیل براش گرفتند و شوهرش حاضر بود مثل ریگ براش پول خرج کنه. پسر سابق! هم خوشحال بود که زنش از همه­ی دخترهای فامیلشون که حاضر نشدند باهاش عروسی کنند، خوشگل­تر و هم­چنین پاک­تره!

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ یکشنبه 1387/07/14 |

پیرمرد جوان­های محله را دور خودش جمع کرده بود و نصیحتشان می­کرد.

نگاشته شده توسط اردشیر غفاربیگی(کاتوزیان سابق) مورخ سه شنبه 1387/06/26 |